توروخخخخدا

ژانویه 26, 2012 بدست

جدیداً صداوسیما دوباره خلاقیت به خرج داده، واسه تبلیغ فیلمای سینما، بازیگرا رو می‌آره می‌شونه جلو دوربین، خواهش و تمنا کنن، مردم برن سینما، فیلم‌شونو ببینن! احتمالاً واسه انتخابات مجلس هم می‌خوان نامزد‌ارو بیارن، جلو دوربین هی زار بزنن، خودشونو بزنن به درودیوار، بعد یهو از تلویزیون بیان بیرون، کف خونه ملت رو لیس بزنن، کفشارو واکس بزنن، مثل سگ واق‌واق کنن، برن خودشونو از پنجره پرت کنن پایین، بعد بپرن جلو تریلی، برن بنزین بریزن رو خودشون، از وسط نصف شن، برن تو چرخ گوشت، هی بمیرن، دوباره از مرحله اول… آخرش بگن اصن فحش گذاشتم هرکی رای نده!‏

پ.ن: نه که به رای ما احتیاج داشته باشنا! واسه ردگم‌کنی!

بسیجی دهنگشاد – مدل 2012

ژانویه 25, 2012 بدست

در شهرستان 12

ژانویه 24, 2012 بدست

شما به عنوان یک نانوا! توطئه‌های اخیر رژیم آمریکا و اتحادیه‌ی اروپا علیه ایران رو چطور می‌بینید؟
- به نظر من این سنگ‌اندازی‌ها، نشان از بربریت آمریکا داره و فقط بخاطر اینه که تنور انتخابات‌ش رو گرم کنه. ولی بدونن با این صف‌آرایی‌های یه‌دونه‌ای، دارن نون خودش رو آجر می‌کنن.‏

شما چطور؟ شما که در یک طباخی کار می‌کنید، این کار آمریکا رو نشان از چه می‌دونید؟
- والا این کارای آمریکا که زبانزد خام و عاصه. اینا به نظر من نشان از کله‌پاچگی آمریکاست. چون اصن مغز اینا به چشمشونه. آمریکا و انگلیس هرچه قدر از گوشت مردم دنیا می‌خورن، سیراب نمی‌شن!‏

شما که یک معلم ریاضی هستید این کار غرب رو چطور ارزیابی می‌کنید؟
این کارشون یک معادله سه مجهولیه که غرب برای حل کردنش به دوتا معادله دیگه نیاز داره: یعنی چین و روسیه! از نظر ریاضی و سیاسی ثابت شده که غرب به تنهایی نمی‌تونه مجهول رو به دست بیاره. حالا اگه بخوام براتون حسابگری کنم این گروه پنج بعلاوه یک رو همه دانش‌آموزای کلاس اول من می‌دونن جوابش چیه، ولی غرب هنوز درگیر حل این مسئله است.

شما که کارگر ساده‌ای هستید چطور؟
اروپا و آمریکا دیواری کوتاه‌تر از ایران پیدا نکردن. اروپا که می‌خواد رو بحران خودش ماله بکشه، آمریکا هم فرغون دست اسرائیلیه که به یه تکون بنده. اینا می‌خوان با تحریم‌ها ایران رو بکوبن، برن بالا! ولی این کلنگایی که می‌زنن رو ما، آخرش باعث می‌شه خودشون فرو بریزن.

شما که هیچ‌کاره هستین و همینطوری سر خیابون واستادین، این کار غرب رو نشونه‌ی چی می‌دونین؟
- غرب ینی شهرک غرب؟؟ صفای همه بچه‌های شهرک! مخلص همشونم هستیم!‏
نه، منظور من آمریکا و انگلیس و متحدانشونه.‏
- حالا هرجا که هستن.‏ ما نوکریم!‏ داداش گوشیت شارژ داره؟

سال 1391 تو تاکسی

ژانویه 21, 2012 بدست

راننده: آقا لطفاً پول خورد بدین! ربع سکه! نیم سکه! ندارین؟…
مسافر: شرمنده، من فقط طرح قدیم دارم!
راننده: این تراول مال کی بود؟ آقا گوشه نداره! لطف کن عوضش کن!… این میلیونی رو کی داد؟! من که گفتم خورد ندارم!…
مسافر: آقا من هر روز دارم این مسیرو می‌آم! روزی صدهزارتومن گرون می‌شه! شما دویست تومن گرونش کردین؟!
راننده: خانوم کرایه‌ش همینه! قبل از پل هشتصد تومن، بعد از پل یه میلیون. اینجا تعرفه‌ش تو موبایلم هست، بذار آپدیتش کنم.
یه مسافر دیگه: آقا واسه صدتومن ارزش نداره، فشارتو می‌بری بالا! بده بهش بره. من حساب می‌کنم!
راننده: برو خانوم! برو بقیه شو بنداز صندوق صدقات!
مسافر درو محکم می‌بنده، می‌گه: برو گم شو! داهاتی!
راننده یه آهی می‌کشه می‌گه: ببین چجوری جلو این همه مسافر من‌و سکه‌ی بهار آزادی یه پولم کرد!

به زودی در مسابقه‌ی تلفنی

ژانویه 21, 2012 بدست

شما برنده‌ی یک سکه‌ی 25تومنی شدین!!!‏

سرخط خبرها 113

ژانویه 19, 2012 بدست

سیاسی:
رهبر انقلاب در واکنش به نامه‌ی اخیر اوباما، جاخالی داد.
دیدار تلفنی رئیس قوه‌ی قضاییه با رئیس گنده‌ی غذاییه (فیروزآبادی)‏
محکومیت نوری‌زاد به ده سال دادگاه
بازشماری آرای انتخابات مجلس از فردا

اقتصادی:
گرانی نان سنگک در تهران و در پی آن خشم بربری
فروش مصالح نظام تا پایان بهمن‌ماه سال جاری
صندوق ذخیره‌ی ارزی به کمیته‌ی امداد واگذار شد

اجتماعی:
طرح استان شدن دریاچه‌ی ارومیه تقدیم مجلس شد
تفکیک جنسیتی لوازم التحریر از سال آینده / مداد برای پسرها، تراش برای دخترها
سخنرانی احمدی‌نژاد بدلیل روز هوای پاک به تعویق افتاد

فرهنگی:
نگرانی از وضعیت وخیم جسمانی گلشیفته فراهانی
آیت‌الله حسنی پس از شنیدن خبر اهدای جایزه‌ی گلدن گلاب به اصغر فرهادی: «گلن گدن؟»‏
جشنواره‌ی فیلم فجر به کار خود خندید
فرج‌الله سلحشور نامزد دریافت جایزه‌ی ساندیس گلابی

علمی:
یک دانشجو، رئیس دانشگاه آزاد شد!‏
مركز لرزه‌ نگاری استان تهران از کاهش شدید دمای هوا خبر داد
سیلوستر استالونه به ترور شهید احمدی روشن اعتراف کرد
دانشمندان ایرانی از جهش قیمت دلار در آزمایشات ژنتیکی استفاده کردند

ورزشی:
سرمربی داماش: «سخت ترین بازی فصل، بازیِ با نفس است.»
در چابهار مردی به قصد شکستن رکورد خود، به زیر آب رفته و تا کنون بیرون نیامده.
دنیزلی: «تنها به باخت فکر می‌کنیم.»

خارجی:
اروپا تحریم نفت ایران را به شورای نگهبان فرستاد
برخورد کشتی ایتالیایی با صخره بر اثر هنگه‌ی ترمز
پلیس بحرین با تظاهرکنندگان در منامه خداحافظی کرد

پیام رهبر انقلاب به گلشیفته فراهانی

ژانویه 18, 2012 بدست

صحنه را دیدم.
یه دیقه اون دستاتو بنداز!‏

یک روز آفتابی در آریاماستا

ژانویه 16, 2012 بدست

گروهباند: «دختر، تو! بیا به اینجا! این چه وضع حجاب است؟! مگر نمی‌دانی که جناب پادشاه کنته‌سیاه که خدا نوکرش باشد، پوشیدن روسری روی چادر را ممنوع اعلام کرده؟»
دختر: «پادشاه مردی راسو و سگدل است!»
گروهباند بر صورت دختر شتلق می‌زند و می‌گوید: «چطور جرات می‌کنی پادشاه کنته‌سیاه را ترسوی بزدل خطاب کنی؟!»
دختر: «چرا حرف درمی‌آری؟!»
گروهباند: خفه بگیر! [و روسری دختر را از سرش می‌کشاند]
[دختر مانتویش را روی سرش کشیده و می‌دود.]
سرجوجه: «قوربان! قوربان! دختر فرار کرد!»
گروهباند: «بگیــریــتش! بگیــریــتش!»
[سربازیان به دنبال دختر دونده و دختر نیز بشکه‌های کنار خیابان را زیر پای آنها قلقلک می‌دهد.
سربازیان قل می‌خورده و دختر از برج گلدِز بالا می‌رود.
گروهباند پتانچه‌اش را از جیب بغلش بیرون کشیـــده، و به دختر نشانه می‌رود.
ناگهان مردی نقاب سوار بر الاغ به وسط می‌پرد و با شمشیرش تفنگ گروهباند را از وصط نسف می‌سازد!]
گروهباند: «لعنتی! تو دیگر از کجات پیدا شد؟!»
[اسب‌سوار از خرش می‎پیاید. با دو ضربه،‌ شمشیرِ پنج سرباز را به هوا می‌فرستد و با یک ضربه‌‌ی شمشیر، پنج سرباز را به هوا می‌فرستد. و در هوا سربازیها وارد شمشیرها می‌شوند. گروهباند و سربازیانش دست به باسن، پا به فرار می‌نهنگ.]
دختر: «آه! تو مرا نجات دادی! من زندگی خود را مدیان تو هستم!»
مرد: «بهرحال وظیفه ست! اجازه دهید تا خود را معرفی کنم. خانخولیو خرخس خرتاپررررتا!»
دختر: «من هم موزارلا هستم! بیا با هم پیوند کنیم!»
خانخولیو: «دیگه پررررو نشو! این آریاماستا واقعن مرکز فساده!»
[خانخولیو با سوت خرش را فرا می‌خواند و گازش را می‌گیرد.]

سایر بازیگران:
جواد علیرضایی ………………………………………………………….. سرجوجه

نیما نیمایی ………………………………………………………… مرد سانسورشده

عَلَم ما هشصد تیغه‌ست!

ژانویه 16, 2012 بدست

این رسانه‌ی دولی از یه هفته پیش داره می‌گه پونزده میلیون نفر حرکت کردن به سمت کربلا تا تو مراسم اربعین شرکت کنن. حالا نمی‌دونم چند نفرشون تو راه مردن که رسیدن اونجا هزار نفر شدن. آخه پونزده میلیون نفر می‌شه صدوپنجاه برابر استادیوم آزادی، تو کل عراق هم به زور جا می‌شه این جمعیت. بعد جمیعت شیعه کلاً 120 میلیونه که هفتاد میلیونش ایرانی هستن و اونام نمی‌آن سفرای استانی رو ول کنن، برن اونجا، بترکن. پس یعنی یه سری شیعه هم تو راه به دنیا اومدن. حالا بگذریم، وقتی آدم گرسنه باشه، همه چی ممکنه دیگه.
این حسینی بای‌بای هم رفته انگار بهش تی‌تاپ و ساندیس دادن، هی یکی رو خفت می‌کنه با دهن کجش می‌خنده، می‌گه: “ببینین ایشون کور مادرزاد هستن و باز هم اومدن حرم امام حسین رو ببینن! (طرف اصن می‌خواسته بره جای دیگه، اشتباه اومده) حالا شما ندیدین، ولی دو دیقه پیش یه نفر اینجا بود که دوتا پا و چهارتا دست نداشت ولی باز هم با پای پیاده این مسیر طولانی رو اومده بود که برای امام حسین سینه بزنه.”
یعنی می‌ترسین جلو سنی‌ها تحقیر بشین؟

گروه رقص ولایت (لیدی آغا) تقدیم می‌کند!‏

ژانویه 12, 2012 بدست


ااا

رهبر انقلاب در دیدار با هزاران نفر از علما، فضلا، طلاب و در کل فاضلاب شهر قم

ژانویه 10, 2012 بدست

رهبر معظم انقلاب در دیدار با مردم لطیف و سراسر پشم شهر قم ضمن تشکر از حضور پرشور و عطف‌برانگیز آنان درحالی که مسافتی طولانی را پیاده پیموده‌اند، با توجه به نزدیکی انتخابات مجلس اذعان خاطر کردند: مجریان برگزاری انتخابات اعم از دولت و وزارت کشور و همچنین شورای نگهبان نیستند، بلکه سپاه و بسیج و شما هستید که در مقابل دوربین رسانه‌ی دولی باید فزونی و زیادت خود را به نمایش بگذارید.
ایشان شرکت در انتخابات را وظیفه‌ی بخردانه‌ی هر انسان دانستند تا آنجا که دیگر داشت آن روی سگشان بالا می‌آمد. و فرمودند: دشمنان می‌خواهند اینطور جلوه بدهند که عدم شرکت در انتخابات به نشانه‌ی تحریم آن است که ورای عقل و شعور است… و شما بزرگواران اگر بیشتر بچه‌دار می‌شدید الآن وضع ما این نبود.
رهبر انقلاب اسلامی با یادآوری برگزاری بیش از 30 انتخابات سالم طی دو سال گذشته، یادآورشدند: در انتخابات مختلف، چه در زمان حیات امام (ره) و چه در زمان حیات من (ره-بر)، هیچ موردی که انتخابات را ناسالم کرده و یا نتیجه آنرا تغییر داده باشد، وجود نداشته و همان رأی و انتخاب من، واقع شده است.
ایشان «پت و مت» را دو عامل مهم برای استمرار موفقیت‌ها و پیروزی‌های نظام جمهوری اسلامی برشمردند و افزودند: ملت ایران همواره زیر سایه‌ی ولایت فقیه (یعنی من) به انتخابات احترام گذارده و انشاعلاه‌تاحالا صف‌های طویل را در مقابل دستگاه‌های خودپرداز آرایی کرده تا در چشم دشمنان خاری کلفت روانه کنند.
حضرت آیت‌‌الله خامنه‌ای مردهَ‌زندهَ اندوده‌ی انقلاب را جوانان برشمردند که سرجمع دویست سیصد نفر می‌شدند و با تاکید بر این باور مهم که از اتحاد حوزه و دانشگاه، حوزشگاه پدید می‌آید، خوشحال شدند.
ایشان در پایان سخنان خود از پروردگار آرزوی توفیق برای عمری طولانی و دستی سالم و دراز را خواستار شده که با تکبیر حاضرین به گند کشیده شد.

سرخط خبرها 112

ژانویه 7, 2012 بدست

سیاسی:
دیدار رهبر انقلاب با جمعی از حیوانات
در پایان رزمایش ولایت 90 سرلشکر فیروزآبادی با اسلحه آشنا شد.
محسنی اژدها: «سایت هاشمی رفسنجانی با فیلترشکن باز می‌شود.»
نامه‌ی کلاه‌قرمزی به خامنه‌ای: «سلین! حالت خوفه خامه جون؟ انقذه دیرکاتوری کردی خب خسته شدیــم! آخه کی می‌ری؟! برو دیگه!»

اقتصادی:
بهمنی در دیدار با همسر خود: «تحریم‌ها، بانک مرکزی را وادار به فروش سکه و خرید اسلحه کرد.‬»
وزیر صنایع و منایع: «مدافع منافع مراجع هستم.»
احمدی‌نژاد: «در زمان ریاست من، قیمت دلار، یک روزه دویست تومان کاهش یافت!»
یک تحلیل‌گر اقتصادی: «ریال با تومان تفاوت چندانی ندارد.»

اجتماعی:
جانشین فرمانده نیروی انتظامی: «مسئولیت حیوانات رها شده با پلیس نیست. با سپاه هم نیست. مانند زمان تظاهرات.»
پیکر حاج ذبیح‌الله بخشی در قطعه‌ی 25 گلزار و امین حیایی بین بسیجیان پخش شد.
مشاور وزیر آموزش و پرورش: «یعنی بچه‌ها باید دروس پیش‌دانشگاهی را در دبستان بخوانند؟»
کاهش سن ازدواج به زیر صدسال آیت‌الله جنتی را متحیر کرد.

فرهنگی:
انتقال ساکنین کمپ اشرف به خانه‌ی سینما
جشنواره‌ی عمار عرصه را برای حضور بلال حبشی گشاد کرد.
جهانگیر الماسی: «کثافت‌های خرِ گاو، ادبیات‌شان مایه‌ی مماشات نیست!»
نمازجمعه‌ی این هفته، به زودی

علمی:
امشب آسمان ایران، شهاب 3 باران می‌شود.
آیت‌الله قربانعلی دری نجفآبادی: «دستیابی دانشمندان ایرانی به تکنولوژی بسیار پیشرفته‌ی تولید سوخت هسته‌ای از معده‌ی گاو موجب مباهات دنیا شد.»
تقی‌پور: «علت کندی اینترنت، گیر کردن کابل جاسک-فجیره در تنگه‌ی هرمز است.»
زیرسطحی جدید نیروی دریایی ارتش مجهز به ضدزنگ شد.

ورزشی:
مدال طلای اصل در انتظار شمشیرزنان و شمشیرمردان ایرانی
هدیه رویانیان به دنیزلی: کارت سوخت دیزلی
همشهری سابق بازیکن برزیلی فجر سپاسی در بارسلونا
علی دایی: «با ایلنا مصاحبه نمی‌کنم، با ایلنا مصاحبه می‌کنم.»

خارجی:
پیام معترضان سوری به معترضان روسی: «حرف هایِ ما یکی است.»
چاوز: «آمریکا به فناوری کچل کردن از راه دور دست یافته است.»
بالاگرفتن دامنه‌ی اختلافات، موجب تحریک سران عرب شد.
ناو هواپیمابر آمریکایی: «یا آلا!»

لوگوی جدید برنامه‌ی نود

ژانویه 4, 2012 بدست

«لوگوی جدید برنامه ۹۰» بعد از حضور حجت‌الاسلام علیپور در این برنامه

امثال الحکم 25

ژانویه 3, 2012 بدست

در تنگه‌ی هرمزو می‌شه بست، در دهن بسیجی دهن‌گشادو نمی‌شه بست.‏

ساندیسم

ژانویه 2, 2012 بدست


ااا

تابلوی بسیجی دهن‌گشاد اثر ادوارد مانش

ژانویه 1, 2012 بدست

ااا

خانه‌ی سینما

ژانویه 1, 2012 بدست

زندان اوین

بسیجی دهن‌متوسط

دسامبر 31, 2011 بدست

امامزاده‌ای روی تپه‌ی مه‌آلود: قسمت آخر

دسامبر 26, 2011 بدست

دوچرخه‌هایمان را روی کول‌مان گذاشتیم و به زور اسلحه‌ وارد کاخ ریاست جمهوری شدیم.
آنها در طول مسیر با یکدیگر عربی حرف می‌زدند و شوخی دستی می‌کردند.
از آنچه در کاخ می‌دیدیم حیرت‌زده می‌شدیم؛ از درخت‌های کله‌ گنجشک و خوشه‌های بمب‌ آویزان از شاخه‌هایش تا انسان‌های سوئیس-بلغاری و سگ‌هایی که از پاچه‌ی شلوارشان بیرون آمده بودند گرفته.
دیگر ابروهایمان یارای بالا ماندن نداشتند.
اتحاد متحدین با متفقین و جنگ آنها با ممتنعین و منصرفین، جهان را به کام مرگ چشانده بود.
آن روزها همه از جنگیدن خسته بودند. جنگ مدت‌ها بود که پایان یافته بود اما دیگر کسی به حرف رسانه‌ها اعتماد نداشت.
در مقابل کاخ، سربازان در حال نواختن آهنگ آچی چارررنیه‌ بودند.
من و غلام‌احمد را زیر سایه بان‌ ایستاندند تا موسیقی پایان یافد.
چند نوت نگذشته بود که رهبر ارکستر به دست مخالفین کشته شد.
چنان آنارشی‌ای درگرفت که گاز اشک درآور در کردند. سوار دوچرخه‌هایمان شدیم و چرخ به فرار گذاشتیم. در آینه‌های بغل خبری از گاز نبود. ظاهراً شلیک آن تنها هوایی بوده و برای ترساندن خردسالان.
به حیاط خلوت کاخ رسیدیم. پیاده شدیم و از صندوق، زاپاس و کرمک آوردیم.
صدای مردی از پشت سر گفت: «بیا بشین ژان پل دودول!»
برگشتم و با اضظراب گفتم: «بذار غلام‌احمد بره! من هر کاری که بگی می‌کنم.»
صدای مرد دوباره از پشت سر گفت: «من خیلی وقته که شطرنج دونفره بازی نکردم…»
گفتم: «من دیگه شطرنج بازی نمی‌کنم. من یه آدم دیگه‌ای شدم.»
مرد از جایش بلند شد و گفت: «ما با پسرت کاری نداریم. می‌تونیم بعداً ازت اسپرم بگیریم. فقط دستگیره‌ی در امامزاده حمزه رو به ما تحویل بده.»
غلام‌احمد به گوشه‌ای خیره شد و گفت: «پس همه چی دروغ بود. من پسر واقعی تو نیستم.»
گفتم: «چرا! هستی! این منم که پدر واقعی تو نیستم.»
به سمت یکدیگر دویدیم و کینه‌ها را به آغوش کشیدیم.
اشک‌های غلام‌احمد روی ریشش صدای رودخانه می‌داد.
چاقو را از شکمش بیرون کشیدم و گفتم: «این به خاطر مادرت بود، که ازم گرفتیش!»
غلام‌احمد به روی زمین غلت زد و روده‌بر شد.
چشمانش باز ماند و کرم شب‌تاب از دستش بیرون افتاد.
با عصبانیت به سمت آن مرد برگشتم و گفتم: «ای رئیس جمهور خونخوار! این همه خونخواری تنها برای یک دستگیره؟!»
رئیس‌جمهور شلوارش را پایین کشید و فریاد زد: «من دششویی دارم! ایهالناس! آخه من حرفمو به کی بگم؟! من نمی‌خوام دیگه پوشک بپوشم! نمی‌خوام جنس استکبار دورم ببندم! نمی‌خوام! نمی‌خوام! نوموخوام!»
دستگیره را از جیبم در آوردم. آهی کشیدم و گفتم: «خاک تو سرت! من فک کردم حالا دنبال چه چیزی بودی!! اون امامزاده اصن دششویی نداشت.»
از در پشتی کاخ بیرون رفتم و قدم زنان راهی منزل شدم.
رئیس‌جمهور که باورش نمی‌شد تمام آن مدت بر سر هیچ و پوچ خون‌ریزی کرده، فقط می‌خندید و شانه‌اش را بالا می‌انداخت.
نگهبان کاخ دهانش را باز کرد تا من را گاز بگیرد، اما گاز اشک‌آور در دهانش افتاد و از کار خود شرمنده شد.
بعدها خبر دادند که غلام‌احمد به ضرب چاقو کشته شده ولی من هنوزم ایمان دارم که او زنده است.
این داستان تمام چیزی بود که من علیرغم آلزایمرم به خاطر آوردم.
[پایان]

اعتراف جاسوس آمریکایی

دسامبر 19, 2011 بدست

جاسوس ایرانی‌تبار آمریکایی‌فرار پس از توجیه و تفحص زیر سایه‌ی امام زمان، به حرف آمده و به برنامه‌ریزی برای فتنه‌ی هشتادوهشت از صد سال پیش، انفجار ملارد، اصفهان، شیراز و دانشمندان هسته‌ای، خلبانی هواپیمای RQ-170، بازی در بازی بتل‌فیلد 3، سه مورد انحراف جریان به چپ، شش مورد آبپاشی، یک مورد کشته‌نشدن بن‌لادن و سیصد و سیزده مورد عبور از فیلتر اعتراف کرد. نامنبرده همچنان در حال اعتراف است.

سرخط خبرها 111

دسامبر 18, 2011 بدست

سیاسی:
سردار جعفری: «فرود آوردن آر کیو-170 نیازمند آی کیوی بالا بود که چیز خاصی نبود. بارها شده موشک‌های دوربردمان را هم سالم فرود بیاوریم.»
حسن خمینی: «امام، عادت ماهانه داشتند.»
رییس سازمان زندان‌های کشور از شور و هیجان انتخاباتی در بین نامزدهای زندان اوین خبر داد‬.
دیکتاتور، شخصیت سال روزنامه‌ی کیهان

اقتصادی:
‫80 روستای استان لرستان و ۱۸۰ روستای روسیه از نعمت گاز برخوردار می شوند‬.
وزیر راه و استرابری از اضافه شدن یک فروند هواپیمای بدون سرنشین به خطوط هوایی کشور خبر داشت.
وزیر نفت: «میزان تولید نفت خام ایران رای ملت است.»
ایران خودرو بیمه‌ی خدمات بعد از جنگ عرضه می‌کند.

اجتماعی:
آیت الله قاتل کرجی اعلام موجودیت کرد.
هفتاد و دو نفر از یاران امام حسین در یک سانحه‌ی هوایی کشته شدند.
پاره شدن لایه‎ی اُزن برون در دریای خزر
مجروح حادثه سرقت احشام روستای “باباکمال” بخش دینور کرمانشاه جان سپرد‬. یکی از شاهدان در گفتگو با خبرنگار مهر: «بعععع!»

فرهنگی:
جدایی نادر از سیمین جایزه‌ی شمش طلایی بانک مرکزی را به خود اختلاس داد.
رهبر معظم انقلاب خود را به میان تماشاگران پرت کرد.
نوری‌زاد: «در نامه به دخترم از چارلی چاپلین تقلید نکردم.»
محمد خاتمی در نشریه‌اش هر بار همان مطالب را منتشر می‌کند.

علمی:
ذره‌ی بوزون-هیگز در حوالی چابهار دیده شد.
دانشمندان ایرانی کشف کردند: خالی کردن بیش از انداره‌یِ گاز معده عامل اصلی طلاق در لرستان
شهادت طلبی آزمون کارشناسی ارشد پزشکی از فردا آغاز شد.
کشف مواد رادیواکتیو در جوراب یک بسیجی

ورزشی:
بازیکن تیم رباتیک محمودآباد تا پایان فصل نیمکت نشین شد.
استیلی از هواداران پرسپولیس به خاطر کشتار کردهای علوی عذرخواهی کرد.
نیمهءشعبان به پنالتی کشیده شد.
«علی دایی» شعار اصلی معترضان وال‌استریت

خارجی:
سردادن شعارهای سیاسی در مراسم دفن دوموریه
پوتین بعد از انتخاباتِ پیش رو در پاهای رئیس جمهور جدید روسیه
یک مقام آگاه: گروه پنج + یک = شیش
دور اول مذاکرات بین سران عرب دشوار برگزار شد.

واقعی:
انفجارهای عاشورای افغانستان دست آمریکا را در عراق رو کرد!

75 هزار مترمکعب از مخازن آب لرستان شستشو داده شد

کریستوفر هیچنز

دسامبر 16, 2011 بدست

لابد بعد از خمینی و سلینجر و جابز، نوبت این یکیه که ایران واسش قیامت بشه!

نحوه‌ی مهار هواپیمای RQ170

دسامبر 15, 2011 بدست

آخرین تصویر ثبت شده در حافظه‌ی هواپیمای جاسوسی آمریکا

این پست مخاطب عام دارد!

دسامبر 9, 2011 بدست

اونی که خودش می‌دونه فردا ساعت پنج بعدازظهر بیاد میدون آزادی!
.
ستاد راه‌اندازی و احیای اعتراضات خیابانی

بازسازی کمدی واقعه عاشورا در نوش‌آباد

دسامبر 9, 2011 بدست

الآن این مُرده، ولی هنوز دستاش از رو شیکمش نیافتاده.

آقا من این‌و درک نمی‌کنم! این الآن مثلاً سر قطع شده‌ست، خب؟ پس چرا باز تیر رفته تو خاک، خورده زیر گردنش؟! یعنی پس یه بدنی زیر خاک هست دیگه!

اینم که قاتل بروسلیه، از بالا داربست افتاده!

دو طفلان مسلم چند نفر بودن؟

پشت پرده‌ی وقایع عاشورا…

لباس جدید تیم ملی فوتبال بانوان پس از حذفیه‌ی المپیک

تو این فیلمای صد سال پیش می‌خواستن نشون بدن طرف دست نداره، دست‌شو می‌کردن تو آستین، همیشه هم تابلو بود. حالا اینا دیگه خیلی اعتماد به نفس دارن، اومدن بدبخت‌و سردرگریبانش کردن، می‌خوان پاهاشم بکنن تو پاچه‌ش بگن قطع شده! ما تو دبستانم این کارو می‌کردیم، کسی متوجه منظورمون نمی‌شد!

بازسازی نمادین بازگشت تیم ملی والیبال از مسابقات

سرانجام کیف آمنه بهرامی پیدا شد!… این مَشکه سوخته، پس چرا بندش نسوخته؟ چرا اون درخته نسوخته؟ چقد مفهومی!

لولو با کلکسیون ممه‌ش به دام افتاد!… نمی‌دونم با این همه پشم و اون زنگوله می‌خواد نقش کی رو بازی کنه…

قاتل بروسلی 2! اون مرتیکه تو عکس بالایی بهش تجهیزات جنگی نداده، اینم ریش و پشم‌‌شو کنده، با خودش آورده!

اینم از اجداد فیروزآبادیه، سرلشگر اونا بوده.

اقدام برای بازسازی واقعه‌ی نصرتی و شیث!

این کجاش مظلومه؟! داره با اسب حمله می‌کنه به پیاده‌ها… همش می‌خوان رنگ سبزو بد نشون بدن!

حالا صرف نظر از این که آخر عاشورا اینجوری نبود… اینا بعد از اینکه خاک کردن، یادشون رفته درشون بیارن، هنوز اون زیرن…

آکادمی مداحی حدادیان 4: فاینال

دسامبر 7, 2011 بدست

احسان علیخانی: خب دوستان! امشب بسیار شب حساس و سرنوشت ساز و عزیزیه! ما با هم به حسینیه‌ی ارشاد اومدیم تا فینال رقابت‌ها رو اینجا برگزار کنیم. امشب از لحاظ چیدمان هم با شب‌های قبل متفاوته. همونطور که می‌بینین، تماشاگرا حلقه زدن و هیئت داوران هم بین‌شون رو زمین نشستن. شرکت‌کننده‌ها یکی یکی می‌آن وسط و با همدیگه مسابقه می‌دن. برنده‌ی نهایی هم در آخر با رای شما مشخص خواهد شد. من فقط یه اشاره‌ی کوچیک به اعضای هیئت بکنم… مثل همیشه آقایان حاجیان محمود کریمی و عبدالرضا هلالی در سمت چپ حضور دارند، ولی متاسفانه سعید حدادیان حکم جلب‌شون صادر شده و به خاطر اهانت به اسفندیار رحیم‌مشایی همراه با حاج منصور فراری هستند و نتونستن تشریف بیارن. در عوض آقای هلالی با خودشون یکی از چهره‌های شناخته‌شده‌ی سینمای ایران، محمدرضا گلزار رو آوردن. [تکبیر تماشاگران] همینطور داور مهمان دیگرمون هم جناب آقای دکتر حسین روازاده هستند که بهشون خوش‌آمد می‌گیم… من از آقای کریمی می‌خوام در مورد رقابت امشب یه توضیحاتی به بیننده‌ها بدن تا ما کارو شروع کنیم.
کریمی: السلام علیک یا بینندگان عزیز! خدمت شما عرض تسلیت به مناسبت این ایام خجسته رو دارم… خیلی سریع می‌ریم سراغ مسابقه، دوستان توجه داشته باشن این مسابقه از سه آیتم تشکیل شده که آیتم اول تست مهارت در خوندن و قدرت صداست، آیتم دوم تست سرعته و سوم امام‌شناسی. آخر مسابقه هم از همه بچه‌ها با باقالی‌پلوباکوفت پذیرایی می‌شه.
تماشاگران: الله اکبر! الله اکبر! مرگ بر انگلیس!…
احسان: خب، ما با چهار شرکت‌کننده به فینال آکادمی رسیدیم که به ترتیب از راست، آقایان: علی!… قلی!… ژیار… نوشابه!… ما اول با علی شروع می‌کنیم. علی، یاعلی!
هلالی: علی آقا! بهترین نوحه‌ای که بلدی رو اجرا کن!… علی! آبروی مارو جلو آقای گلزار حفظ کن!
گلزار: ها ها! قربونت برم! ها ها…
[همه از جایشان برمی‌خیزند و همراه با نوحه سینه می‌زنند.]
علی: کربلا کربلا! کربلا کربلا! کرب و بلا! کرب و بلا! کرب و بلالا! کربلا کربلا! کربلا کربلا! کرب و بلا! کرب و بلا! کرب و بلالا!… آقای راننده! آقای راننده! یالا بزن تو دنده! یالا بزن تو دنده! می‌خوام برم کرب و بلا! آقای راننده! وای! آقای راننده! های! یالا بزن تو دنده! اوی! یالا بزن تو دنده! آخ! می‌خوام برم کرب و بلا!… من می‌شم نوکر عبـــاس! نوکر همون که سقـــاست!… می‌گیم و می‌گرییم و قاطیم و داغــــون! واسه کربلا داریم می‌ریم بدیم جون!…
هلالی: مرسی! نفر بعد!
[قلی به وسط می‌آید]
قلی: تشنه‌ی! تشنه‌ی! تشنه‌ی! هی! تشنه‌ی! تشنه‌ی!…
کریمی: جونت درآد! بقیه‌شو بخون!
قلی: یادم رفته!
کریمی: آب فرات!
قلی: تشنه‌ی آب فراتم ای عجب!!!… تشنه‌ی! تشنه‌ی! تشنه‌ی! تشنه‌ی!…
هلالی: برو سر جات بابا!
قلی: …آب فراتم!
کریمی: نمی‌خواد! برو!… تو رو خدا از این نوحه‌ها نخونین! این تشنه‌ی آب فراتم دیگه مثل یه توپ دارم قلقلیه شده.
دکتر روازاده: البته من هم یه چیزی خدمتتون بگم! این که می‌گن آب نبوده، کی می‌گه نبوده؟! کلی حدیث و روایت داریم که اون موقع همین چیزی که شما بهش می‌گین سودا وجود داشته، تازه اونا خودشون رو باهاش می‌شستن! یعنی این چیزی که ما می‌خوریم رو اونا هزار و چارصد سال پیش باهاش طهارت می‌کردن. حتی می‌گن برق رو ادیسون کشف کرده، در صورتی که اون زمان شمشیر حضرت علی دوشاخه بوده!
کریمی: جالبه!… نفر بعد!
[[صدای تماشاگران توی پرانتز]]
ژیار: حسین غریب! (یا مظلوم!) حسین شهید! (یا مظلوم!) حسین دوید! (یا مظلوم!) حسین پرید! (یا مظلوم!) حسین یزید! (هاااان؟)
هلالی: بسه! بیا برو بابا! هرچی از دهنت در می‌آد داری می‌گی! انگار کلاغ‌پره! برو نفر بعد بیاد!
نوشابه: شام غریبان حسین امشب است، امشب است! (دیش!) شام غریبان حسین امشب است، امشب است! (دیش!) شام قریبان حسین امشب است، امشب است! (دیش!) شام قری…
[کریمی با لگد نوشابه را به درون جمعیت پرت می‌کند.]
دکتر روازاده: البته من فکر نمی‌کنم امشب باشه، چون پارسال هم شنیدم یکی این رو می‌گفت. حالا باید بررسی بشه.
هلالی: خب! رسیدیم به مرحله‌ی دوم! علی بیا ببینم چند کیلومتر در ساعت می‌ری!
علی: وااااای حسین عشق منــی! حسین عشق منــی! حسین عشق منـــی! حسین عشق منـــی! حسین عشق منـــی!…
هلالی: چرا انقد آروم؟! لاکپشتی مگه؟!
علی: خب با این ضرب بهتر از این نمی‌تونم بخونم!
هلالی: … قلی بیا تو بخون!
قلی: وااااای! حسین عشق منــه! حسین عشق منـــه! حسین عشق تو نیست! حسین عشق منـــه!
هلالی: برو بابا! شماها اصن استعداد ندارین! معلوم نیست به کجاها وصل بودین که همینجوری از اول اومدین فینال. شما تندتون اینه، پس آرومتون چیه؟
قلی: واااای! عِح عِح عِح عِح عِح! حسین! عِح عِح عِح عِح عِح! عشق منه! عِح عِح عِح عِح عِح! آخه تو چه می‌دونی حسین کیه؟! عِح عِح عِح عِح عِح! حسیـــن!…
- آهان! پس اینجوری وسطش گریه می‌کنی تا سرعت‌ش کم بشه!
کریمی: ژیارآقا شما بیا!
[همه در حال عکس گرفتن از بدن لخت محمدرضا گلزار هستند.]
ژیار: یا عباس! یا عباس! یا عباس! یا عباس! یا عباس! یا عباس! یا عباس! یا عباس! باس! باس! باس! باس! باس! باس! باس!…
کریمی: آفرین! بازم از بقیه بهتربودی! نوشابه بیا بدو بخون! گشنمونه!
نوشابه: سسسسسسسسسسسسسسس…
کریمی: متوجه نشدم من! این س چی بود؟
نوشابه: تند حسین بود دیگه! از بس تند بود حالیت نشد.
کریمی: آره؟!
دکتر روازاده: اونوقت می‌گن سرعت نور از سرعت صدا بیشتره!
هلالی: دیگه رسیدیم به آیتم سوم و کم‌کم داریم به شام نزدیک می‌شیم. در این قسمت که سخت‌ترین قسمتم هست، باید برای اون امامایی که ما انتخاب می‌کنیم، نوحه بخونید.
[بوی عرق در فضای حسینیه می‌پیچد.]
کریمی: بله، علی آقا شما که اسم مبارکت علیه لطف کن یه نوحه بخون که فقط توش امام علی باشه!
علی: علی مولا! علی مولا!… علی علی مولا! علی علی مولا!… علی مولا! علی مولا!… علی علی مولا! علی علی مولا!… [داوران روی میز ضرب می‌گیرند] حیدرمدد، حیدرمدد… عــلی مولا!… حیدرمدد، حیدرمدد… عــلی مولا!… حیدرمدد، حیدرمدد‌! یا مولا مدد حیدر! حیدر مدد، حیدر مدد! یا مولا!… یا حسین! ای وای! ببخشید!
هلالی: چی چی رو ببخشم؟! من که گفتم فقط امام علی!
علی: آخه عادت کردم به حسین!
گلزار: علی جون، این نوحه‌ت چقد منو یاد آهنگ الحاندروی لیدی گاگا انداخت!
علی: چی؟! فحش مادر می‌دی؟!
کریمی: قلی بیا نوبت توئه! یه چیزی بخون که امام باقر و امام صادق و امام کاظم توش باشن.
قلی: بدون باقر می‌تونم باشم، بدون صادق می‌تونم باشم، بدون کاظم، نمی‌تونم! نمی‌تونم! نمی‌تونم!
کریمی: بدک نبود! بیا وسط آقاژیار!… ژیار یه نوحه بخون که فقط توش زینب باشه.
ژیار: زینبم، زینب، خونه خرابم کرد! زینبم، زینب، خونه خرابم کرد!…
کریمی: این چیه؟! نوحه بخون، نوحه!
ژیار: زینب، زینبم! تاج سرم! هرگز نمـــی‌رم از حرم!…
کریمی: آقا تو نوحه نشنیدی تا حالا؟! آقامون دلبره! دلارو می‌بره!…
ژیار: آهان! فهمیدم! باشه!… آقامون زینبه! زیارو می‌نبه!…
هلالی: ولش کن اصن! نمی‌خواد!… از امام علی بخون!
ژیار: حیدرم حیدر! خونه خرابم کرد!…
هلالی: اینم که همونه که!…
ژیار: آها! آقامون حیدره! حیارو می‌دره!…
کریمی: نخون دیگه! نخون! برو سر جات!… نوشابه جان بیا! علی و فاطمه و حسین و ابالفضل و زینب! ببینم چی‌کار می‌کنی!
[جمعیت دست به سر می‌شوند]
نوشابه بعد از کمی تفکر: یل زینــب، حسین فاطمه، ابالفضل! یا علی! یل زینــب، حسین فاطمه، ابالفضل! یا علی!…
هلالی: خب این که خیلی ساده بود!
دکتر روازاده: نوشابه جان، که بسیار برای نقاط مختلف بدن ضرر داری!… شما اگه راست می‌گی یک نوحه‌ای بخون که تمام دوازده امام ما شیعیان در آن حضور داشته باشند.
[نفس‌ها در معده حبس می‌شود.]
نوشابه پس از سه دقیقه تفکر و عرق‌ریزی می‌خواند:
بعضی روزا فکر می‌کنم بار الاغم! جایی رفته سرم که روی خودم سوارم! از پهلو تحت فشارم! گردنم رد شده از توی دهانم! یاد زنـــجبیل می‌افتم!… که بگو ننت کیه؟ عمه‌ت کجاست؟ کیه پدرت و اسم دو همسرتو بگو! کمکم کن نمونه! کمکم کن نمونه! آروغم توی گلوم! تو جواب اولی، بگم علی! تو جواب دومی، بگم حسن! تو جواب سومی، بگم حسین! تو جواب چارمی بگم زین‌العابدین! تو جواب پنجمی، بگم باقر! تو جواب شیشمی، بگم صادق! تو جواب هفتمی، بگم کاظم! تو جواب هشتمی، بگم رضا! تو جواب نهمی، بگم تقی! تو جواب دهمی، بگم نقی! تو جواب یازدهم، بگم حســـن ئه عسگری! تو جواب دوازده، بگم زمان! دیگه هرچی که بگن بگم: همین!
جمعیت نوشابه را تشویق می‌کنند: مرگ بر انگلیس! مرگ بر انگلیس!
کریمی و هلالی: ماشالله! ماشالله! غذااااهاااا رو بکشیــــن!!!!!!
[جمعیت حمله‌ور می‌شوند و یه عده زیر دست و پا له می‌شوند.]
احسان علیخانی: اینم از فینال! اصن نفهمیدیم چطور گذشت! ثانیه‌ها مثل برق و باد حرکت می‌کنند.
دکتر روازاده: پس می‌خواستی ثانیه‌ها مثل دقیقه و ساعت حرکت کنن؟!
احسان ادامه می‌دهد: آقا آکادمی تموم شد! تموم!… من هم وقت ندارم، تیتراژمون داره می‌ره. فقط! یادتون نره علی و قلی و ژیار و نوشابه برای برنده شدن به رای شما احتیاج دارن! امتیازای خودتون رو با ایمیل، کامنت، لایک، پلاس، یا هر راهی که بلدین به ما انتقال بدین! برنده‌ی مسابقه اربعین مشخص می‌شه! خداحافظ تا یه سال دیگه!

تیتراژ:
[هیئت داوران به دور صندلی می‌چرخند، وقتی صدای نوحه قطع می‌شود، سریع می‌نشینند.]
از سرنوشت گلزار خبری در دست نیست.

روز نبرد خون و باتوم

دسامبر 6, 2011 بدست

به یادت آور آن روز نبرد خون و باتوم
…………………..جناح باطل و ظالم، جناح حق و مظلوم
به یاد آور تو آن روزی که حرمت را شکستند
………………….به دور دست زنجیر و به سینه تیر بستند
همان روزی که جمعی بی‌صدا می‌زد کف و سوت
…………….یکی می‌آمد و با مرکب‌اش رد می‌شد از روت
به چشمان اشک گر آمد نه از بهر ریا بود
…………………..ز گازی بود کز آن شد خیابان‌ها مه آلود
جوانی را که آن بی‌آبرویان دادنش هل
……………….شد او چون شبنمی‌ پرتاب از بالای یک پل
جلو می‌رفت هردم جمع ما با سنگ در مشت
………………..ولی از دور دشمن با سلاح گرم می‌کشت
چو آتش‌ دود شد رفتیم از میدان به خانه
…………………به لب‌ها لعن و نفرین بود بر شمر زمانه
سه روز از آن گذشت و قاتلان میثاق کردند
………………به روی خون یاران رفته، دل را داغ کردند
شجاعان حبس در زندان و سرها بر سر دار
…………………….و ما ماندیم در بند هراس خود گرفتار
امید آن فصل تابستان که یخ بر ما شود آب
……………….رسد هنگام بیداری پس از اتمام این خواب
به بار آور درختی را که هم‌کاشانه‌ات کاشت
……………….مبر از یاد دیروزی که فردا را نگه داشت
اگر پرسید فرزندت که «عاشورا بوَد کِی؟»
………………….بگو روزی که ما بودیم آزاده، شش دی

آکادمی مداحی حدادیان 3

دسامبر 6, 2011 بدست

شروین مداح نسل جوان با اون صدا و سیمای دخترکـُش یا بهتر بگم پسرکـُشش می‌خواد امشب سالن آکادمی رو بفرسته رو هوا!
شروین نذر کرده اگه بلیت طلایی کمک‌هزینه‌ی سفر به کربلا رو ببره، حتماً واسه خودش یه دستگاه اپیلیدی براون بخره و تتوی “آخه آقامه، دوزژ دالم” با یه قلب گنده رو روی بدنش خالکوبی کنه. بریم ببینیم شروین در حضور استاد حاج صادق آهنگران، داور مهمان این قسمت، چه می‌کنه.

[شروین با شال صورتی و شلوار کوتاه و ناخن‌های لاک زده وارد سالن می‌شود]
با چرخش خاص مچ دست و (ر)های غلیظ: سلام به هییت داوران و همه‌ عزادارلای نازنازی، من اول بگم که الآن خیلی دپرس و نالاحتم…
آهنگران: بله دخ…پسرم! می‌دونم، شما به خاطر ایام شهادت اباعبدالله و یاران باوفایش غمگین هستی.
شروین: اِوا نه! من آخه داشتم می‌اومدم دم در پاپی‌ رو ازم گرفتن، بعدشم دلم خیلی واسه مامی تنگیده. مامی من از اینجا واست بوس می‌فلستم. موچ موچ!
[هیئت داوران صندلی‌هایشان را جلو می‌کشند.]
حدادیان: شروین جون! منو چندتا دوست داری؟
شروین با خنده: اوه مای گاد!
آهنگران: شروین تو کاری به این نداشته باش! نوحه‌تو بخون عزیز دلم!
تماشاگران: شروین بخــون! شروین بخـــون! یا حسین!
[چراغ‌ها خاموش می‌شود.
شروین جیغ می‌کشد.
چراغ‌ها روشن می‌شود.
بر تعداد تماشاگران افزوده شده.]
آهنگران: شروین جان از تاریکی می‌ترسی عزیز؟
- اوهوم!!
خب اشکالی نداره. با چراغ روشن بخون!
[یک نفر وسط تماشاگران شروع به نواختن کی‌بورد می‌کند]
شروین با حرکت موزونی در کمر و گردن، می‌خواند: وای وای وای! ذوالجناح من کوش؟! وای آب نیــست، دارم می‌رم از هوش! وای وای وای! ذوالجناح من کوش؟…
آهنگران: مرسی شروین جان!… مرسی!… ببین شروین! ما یه نوحه‌ای می‌خوایم برای شب عاشورا، اینی که شما خوندی بیشتر مناسب احوال شب شیش و هشتم محرمه. خدای نکرده ناراحت نشیا!
شروین: نه، عزیزم! هرچی می‌خوای بگو! من خیلی روشنفکرم!
هلالی: خب یه نوحه دیگه واسه ما می‌خونی؟
شروین: اوکی!… اتـــل متـــل توتـــولـــه! اســـب حسین چژوره! نه زیــن داره، نه خورجیــن، زین‌شو بردن مشرکین!…
حدادیان: یک زین خونی بستون!…
شروین بالا و پایین می‌پرد: آفرین حدادی!
حدادیان: قربونت برم!… شما به حیوانات علاقه داری، اینطور نیست؟
شروین: خیلی دوسشون دارم! ژوژوی منن!
محمود کریمی: شروین یه مشکلی که شما داری اینه که از خودت خلاقیت نداری! من این شعری که شما خوندی رو قبلاً به یه شکل دیگه‌ای شنیده بودم. حالا اصلش درست یادم نیست ولی مطمئنم یه جا شنیدم.
شروین با نگاهی چپ جپ: شات آپ! من خیلی هم هنرمند و با استعدادم! همه می‌دونن، برین از دوستام بپرسین!
آهنگران: شروین جان! شما تاج سر مایی! اصن چرا شروین من‌و اذیت می‌کنین؟! برین پی کارتون!
حدادیان: کی اذیت‌ش کرده؟! شروین دوست منه! مگه نه شروین؟! آ قربون داینامیکت برم! اصن تو همینجوری قبولی!
هلالی: شروین! اصن اینارو ولشون کن! بیا با هم بریم کربلا! می‌آی؟
آهنگران: بی‌خود! پسر به این ماهی رو می‌خوای ببری بترکونیش؟! دلت می‌آد؟!
[آه تماشاگران]
شروین: اوه، مرسی آقای بلبل خمینی!
کریمی: شروین آغا! شما یه مشکل دیگه‌ای که داری اینه که خیلی خارج می‌شی، خودت متوجه شدی؟
[کل سالن ساکت می‌شوند و با عصبانیت به کریمی زل می‌زنند]
شروین با عشوه: بله، من خیلی خارج می‌رم. همش یا یوروپم یا کنه‌دا یا ال ای اکس.
حدادیان: تو صدا و تصویرت رو هم خیلی خوب جواب می‌ده! چند سالته عزیز دل؟
- نونژده سال و نیم!
- از چند سالگی شروع کردی به مداحی؟
- نونژده سالگی.
کریمی: شما هیئت‌تون اسم‌ش چیه؟
[هلالی با لنگه‌دمپایی‌ می‌زند پس کله‌ی کریمی]
شروین: هیئت خانه‌بدوشان ابوفاضل قلبونش بلم!
حدادیان: اسم‌شو باید بذارن هیئت شیربدوشان…
[تماشاگران لبخند می‌زنند.]
کریمی: یه نکته ای هست که معمولاً همه‌ی شرکت‌کننده‌ها فراموشش می‌کنن، تو اگه یکی از شرکت‌کننده‌های مرحله‌ی بعدمون باشی که نیستی حتماً این نکته رو رعایت کن! تو نباید بگی حسِین! باید بگی حسَین! الان من یه قطعه می‌آم شما با دقت گوش کن!… اهم!… حسَین هعا حسَین هعا حسَین هعا حسَین هعا حسَین…
[تماشاچیان با سینه تشویق می‌کنند]
هلالی: البته تو هیچ‌وقت اینجوری نخون! ما تو رو همینطور که هستی دوستت داریم.
کریمی: من بهت پیشنهاد می‌کنم کلاً حنجره‌تو عوض کنی. چون هرچقدرم که زور بزنی… من نمی‌دونم، تا حالا زیر علامت رفتی؟
شروین: بله، رفتم.
- چه علامتی؟
- علامت سوال، علامت تعجب…
- نه منظورم علامت دسته‌ ست! علم!
- آره، یه بار بارون اومد، رفتم زیرش، خیس نشم.
هلالی: بدبخت، من روشم رفتم! دسته که داشت حرکت می‌کرد، من دقیقاً نوک نوک تیغ وسطیه وایستادم، مداحی کردم. علم‌تون چند تیغه‌ست؟
شروین: سه تیغه ست.
[قهقهه‌ی کل حضار]
حدادیان در حالی که لنگ‌هایش بالا رفته: علمتون ژیلته؟
[ادامه‌ی قهقهه]
هلالی: بدبخت! علم ما شصت و سه تیغه ست!

[احسان علیخانی وارد سالن می‌شود و کنار شروین می‌ایستد]
تماشاگران: اوفففف!!!
احسان: شروین داری کم‌کم جای من‌و می‌گیریا شیطون!
شروین: اکسکیوز می؟ کجای شما رو بگیرم؟
- شروین، به من بگو مشوق اصلیت در این راه چه کسی یا چه کسانی بودن؟
- مشوق اصلیم خودم بودم. چون مامی و ددی اصلاً منو درک نمی‌کنن. فیلینگز منو هرت می‌کنن! می‌گن مداح پشمالوئه، زشته. ولی من ثابت کردم بدون پشم هم می‌شه مداح شد.
- مشوق فرعی‌ت چه کسی بوده؟
- وات؟… ساری، من آندرستند نشدم!
- هیچی، هیچی! شما برو!… هـــی… بله! اینم از شروین!… بیاین امشب همه با هم دستامونو ببریم بالا و دعا کنیم، همه‌ی اونایی که تو زندگی‌شون کمبودی دارن، مشکلی دارن، گره‌ای دارن، به هر طریقی به سزای اعمال‌شون برسن. الهی آمین!… خیلی دعای قشنگی بود!

تیتراژ:
تمرین شروین در استودیو: ایــــن جمله‌ی منه! خیلی بدی! ابن زیاد! قافیه اصلاً نمی‌آد! خیلی بدی! ابن زیاد! فقط واسه تو ساختمش!…

آکادمی مداحی حدادیان 2

دسامبر 4, 2011 بدست

مقداد که اصلاً دلیل ورودش به مداحی و سینه‌زنی غلام کویتی‌پور بوده، امشب با ایشون که داور مهمان ماست، روبرو می‌شه و با نوحه‌ی اشک‌آورش یه بار دیگه هیئت داوران عزادار رو تا پای مرگ می‌کشونه.
اون در کنار اسطوره‌ی مداحی دوره دیده و از هاروارد دکترای افتخاری دزدیده [عکسی از کویتی پور و کله‌ی مقداد که اون ته به زور در کادر جا گرفته] و هم اکنون یکی از برجسته‌ترین بچه‌های حسین‌سنتر بلژیکه. [تصویری از مقداد در کنار برج میلاد!]
چند کلمه از خود مقداد: من… من واقعاً نمی‎‌‌دونم وقتی که آقای کویتی‌پور رو دیدم چجوری… آخه زبونم بند می‌آد!… من واقعاً نمی‌دونم!…
[مقداد وارد سالن می‌شود و فریاد زنان به سمت کویتی‌پور می‌دود.
ناگهان با دماغ به شیشه اصابت کرده و پوستر می‌شود.]
کویتی‌پور: اسم شما چیه برادر من؟
مقداد: مقداد!
کویتی پور: خب مقدادجان، شما نمی‌تونی بیای این‌ور که عزیز دلم! هر وقت مثل من میلیاردر شدی می‌آی این‌ور شیشه! خب؟ احسنت!
حدادیان: مقداد، نوحه‌ چی آماده کردی برای ما؟
مقداد کاغذی از جیبش بیرون می‌آورد و می‌گوید: یه چیزایی من قاطی پاطی نوشتم، اگه اجازه بدین براتون قرائت می‌کنم.
[چراغ‌ها خاموش می‌شود]
حدادیان: بنال!
مقداد: سِین سِین سِین سِین سِین سِین سِین سِین سِین…
هلالی و کریمی: صبر کن! صبر کن! [چراغ‌ها روشن می‌شود]
تماشاگران: اللهم صل علی محمد و آل محمد!
کریمی: مقدادجان یه چیزی رو برای من روشن کن! شما می‌خوای در آینده مداح بشی یا مقلد صدای کلاه قرمزی؟
مقداد: ئه… من… خیلی سوال سختیه!
کویتی‌پور: ما سنچ اینجا زیاد داریم، شما نوحه بخون!
[چراغ‌ها خاموش می‌شود.]
مقداد: اگه ندیدم کربلا رو! سِّین! اگه ندیدم کربلارو! سِّین! از من نگیر امام رضا رو!…
حدادیان: آقای! مقداد! هو! ببند!…
مقداد: سِّین!
[چراغ‌ها روشن می‌شود - نصف تماشاگران سالن را ترک کرده‌اند.]
حدادیان: چرا تو بی‌خودی امام ‌رضا رو وارد ماجرا می‌کنی؟ اصن تو می‌دونی زمان عاشورا امام‌ رضا چند سالش بوده؟
- اینارو تو هیئت‌مون می‌خونن بخدا!
کویتی‌پور: خیلی خب! ادامه بده!
[چراغ‌ها خاموش می‌شوند]
مقداد: تا عمر دارم نوکرتم! سینه زن مادرتم! جاروکش خواهرتم! سِّین سِّین! عمه‌ت بی قراره! بابات سواره! حالا همه با هم!!!…
کویتی‌پور: کافیه مقداد! اوکی! لباس‌تو در نیار دیگه!…
- ننه‌ت کجاست؟ عمه‌ت کیه؟…
- مقداد آقا! شما خوار مادر داری؟
- بله! کنیز شمان!
- خب تو خوشت می‌آد من الآن بیام واسه خوار مادرت بخونم؟! نه! تو خوشت می‌آد؟!
- شما منت می‌ذارید تو سر ما!
- نه، خب موضع خودتو مشخص کن دیگه! طرفدار کی هستی؟ الآن تو تو سپاه امام حسینی یا یزید؟
- به خدا نمی‌دونم! من هول شدم!
- آخه این شعرارو تو از کجات در‌می‌آری؟! فکر می‌کنی امام حسین خوشش می‌آد برادرم؟ [مقداد سرش را پایین می‌اندازد - جمعیت آه می‌کشند] شما می‌دونی من وقتی اون “عمه بابایت کجاست” رو خوندم چی شد؟، از بیت نامه اومد که “با کی بودی؟!” منم سریع گفتم “صدام” و بوسیدم گذاشتم تو جیبم. تازه اون که عمه بود، الآن تو برو همین سینه زن مادرتم رو سرچ کن، ببین چه چیزایی می‌آد.
- آخه تو هیئت‌مون می‌خونن!‌
- اسم هیئت‌تون چیه؟
- سینه زنان امام حسین!
- خب خاک کربلا تو سر تو و اون هیئت منحرف‌تون! من دیگه حرفی ندارم! [کویتی‌پور از سالن خارج می‌شود - مقداد گریه می‌کند]
کریمی: مقدادجاااان! مقدادک من!!! مرگ که گریه نمی‌کنه! بابا اصن خودم می‌برمت کربلا!
حدادیان: آروم بگیر دیگه بچه!
مقداد: ببخشید! یه لحظه از خودم بی‌خودی بی‌خود شدم!… ئه چه شعر قشنگی! بذار بنویسم!
هلالی: حالا اون مسائل اشعارت به درک! شما آقامقداد، رو صدات هم باید کار کنی. شیاف که می‌خوری؟
مقداد: نه.
هلالی: خب باید بخوری دیگه!
حدادیان رو به هلالی: بیا این‌و بخور!
هلالی: بعد، من اواسط خوندنت متوجه شدم که ناخونات کوتاهن. خو همین مزید می‌شه که وقتی شما به حنجره‌تون ناخون می‌کشی، اون خش ایده‌آل تو صدات نشینه. نمازجمعه که می‌ری انشالا؟
مقداد: بله.
- چند بار در هفته؟
- سعی می‌کنم همه‌شو برم.
- خب حتماً یه چند ساعت زودتر برو اون صفای جلویی بشین، اون وزرای شعار رو نگاه کن، یاد بگیر، همینجوری تمرین کن، هی با خودت عربده بکش. من حتی تو کتابخونه هم عربده می‌کشم. چون شما بدون تمرین به هیچ‌جا نمی‌رسی. یکی از شاگردای من هست، دو ساله داره تمرین می‌کنه، نعره می‌زنه، که ایشالا تو آکادمی سال بعد شرکت کنه. حتماً اسمش رو شنیدی: “بسیجی دهنگشاد”. شما نمازجمعه یا سفارتی جایی رفتی، پیشش برو، بگو هلالی منو فرستاد، بعد اون بهت می‌گه به من سلام برسونی، بعد تو بیا سلامشو به من برسون، بعد حالا اومدی بهت می‌گم چی بهش بگی. چون شما چاک دهنت خیلی تنگه. برو حتماً راهنمایی‌ت می‌کنن. سعیدجان نوبت شماست.
حدادیان: مقداد اگه یه روز مداح شدی دوست داری کجا بخونی؟
مقداد: من می‌خوام یا تو بلال بخونم یا ارشاد.
حدادیان: خب من اینو بهت بگم که این مداحایی که تو صداوسیما شما می‌بینی مداح خوبی نیستن، مداحای خوب همه یا رفتن خارج، یا تو تاکسیا و دسته‌ها صداشونو… البته من قصد جسارت به رسانه‌ی ملی رو ندارم، همین الآن که اینجام به لطف جناب آقای ضرغامی و مدیریت محترم شبکه‌ی مستنده و از همینجا دست تمامی دست‌اندرکاران و مسئولین زحمتکش شبکه‌های یک، دو، سه، چهار، پنج، خبر، قرآن، شبکه‌های استانی، رادیوجوان، بچه‌های تصویر، بچه‌های صدا، بچه‌های قدیم، مدیریت محترم آب و فاضلاب استان مرند که بیست و چهار ساعته بی‌وقفه عرق می‌ریزن، رهبر معظم انقلاب و همسرشون، آقای عرب، خانواده‌ی شهدای انقلاب، شهدای شلمچه، شهدای تربچه، شهدای پشت جبهه، شهدای جلوی جبهه، شهدای نفهمیده‌ی ملارد، شهدای در حال فرار، شهدای بسیجی، شهدای مسیحی، شهدای کلیمی، شهدای یاروی، شهدای هسته‌ای، جانبازان قطع نخایی، جانبازان انگشت کوچیکه، جانبازان دودرصد، سه درصد، شصت و سه درصد، جانبازان بدون الکل، جانبازان کورمادرزاد، جانبازان تانکی، جانبازان مینی، جانبازان جیبی، جانبازان راه حق، جانبازان راه باطل، جانبازان سیم‌خاردار، ایشالا هر جا هستن سالم و…

احسان علیخانی وارد سالن می‌شود و همه‌ی کسانی که رفته بودند برمی‌گردند.
احسان: مقداد، شیری یا روباه؟!
مقداد: من سگ حسینم!
- مقداد، چرا شماها انقد دوست دارین سگ باشین؟ سگ که نجسه، خب اگه امام حسین بهتون دست بزنه، دستش نجس می‌شه! چرا نمی‌خوای مثلاً مرغ باشی؟ چرا سگ؟
- می‌خوام دشمنان آقا رو، اون حرمت شکنای عاشورا رو گاز بگیرم.
تماشاگران: الله اکبر! الله اکبر! مرگ بر انگلیس! مرگ بر انگلیس! انگلیس!
- خب مرغ هم بودی، می‌تونستی نوک بزنی تو چششون.
- نه، حال نمی‌ده.
- خیلی خب، اینجور که از قیافه‌ت معلومه نتونستی هیئت رو راضی کنی. فعلاً برو اون روزنامه رو بیار برام تا من با بینندگان خدافظی کنم. آفرین پسر! برو!…
[مادر مقداد بیرون سالن در انتظار است. او می‌خواهد بلیت طلایی کمک‌هزینه‌ی مقداد برای سفر به کربلا استفاده کند.
در باز می‌شود و مقداد می‌آید. مادر مقداد با دیدن چهره‌ی غمگین‌ش، موهای خود را می‌کند و با لنگه کفش بر سر او می‌کوبد.]

آدرس دفاتر و تلفن سیار

دسامبر 3, 2011 بدست

برای کسانی که توسط گودر پیام و لایک و آنلایک خود را به گوش ما می‌رسانیدند و حال تنها راه ارتباط بدون فیلتر برای آنها گوگل پلاس است.
بدین جهت می‌توانند با مراجعه به صفحه‌ی بنده در گوگل پلاس، اندرمیان و حضرت یارو (عخ) را بهره‌مند سازند.
همچنین صفحه‌ی اندرمیان و یارو (عخ) در فیسبوک هم پذیرای حضور شما خواهد است.
مطمئن باشید برای ادامه‌ی کار و بالا رفتن کمیت و کیفیت پست‌ها و دچار نشدن به سرنوشت ریزنوشت (ره) نیازمند آگاه شدن از خواست شما خوانندگان عزیز هستیم هم‌اکنون.
هل من ناصر ینصرنی؟!

آکادمی مداحی حدادیان

دسامبر 3, 2011 بدست

در این قسمت ممدرضا شانس خودش رو برای رفتن به کربلا می‌آزمایه و با خواندن نوحه‌ی “بوی سیب و…” مجلس رو تا حدودی گرم می‌کنه.
محمدرضا تو یه حسینیه به دنیا اومده و همونجا هم بزرگ شده.
[تصویری از مستخدم حسینیه در حال سینه زدن در میان جمعیت در حالی که ممدرضا را بغل کرده و دستش به پشت او می‌خورد و آروغ می‌زند]
او از همان کودکی به واقعه‌ی عاشورا علاقه نشان داده [تصویری از ممدرضا که چاقو را در هندوانه فرو کرده] و به عشق امام حسین وارد عرصه‌ی سینه زنی و زنجیرزنی گشته [تصویری از مستخدم حسینیه که ممدرضا را هل می‌دهد] حالا بعد از ده سال تجربه‌ی مداحی می‌خواهد نکست پرژن مداح شود! آیا موفق خواهد شد که کمک هزینه‌ی سفر به کربلا را به دست آورد؟!

ممدرضا: با کسب اجازه از آقای حدادیان، می‌خوام یه نوحه از خودشون بخونم.
حدادیان: وظیفته! بخون!
[تماشاگران شروع به سینه‌زنی می‌کنند.]
ممدرضا: بوی سیب و… بوی سیب و… بوی سیب و… بوی سیب و… بوی سیب و…
حاج محمود کریمی: خیلی ممنون! کافیه ممدرضا!…
- بو…
- ممدرضا! لطف کن نوحه‌ی دوم‌تو بخون!
- رو چِشُم! بوی انگور! بوی انگور! بوی انگور! بوی انگور…
هلالی: ممدرضا! بسه ممدرضا! خب! خب!
- بوی ان…
هلالی: ممدرضا، چیزی زدی امروز؟
- بله!
- چی زدی؟
- سینه!
- اون که هیچی! مواد خالص چیزی ند… نزدی؟
- نه به امام حسین!
- ببینم تو نمی‌تونی یه نوحه‌ی درست بخونی، که ما اشکمون در بیاد؟
- والا اگه راست‌شو بخواین…
- ممدرضا، می‌دونم استرس داشتی، خوب نخوابیدی، ما هم همه استرس داریم. باور کن من همین الآن داره دستام می‌لرزه، زانوهام شل شده، خمار خمارم! [حاج محمود شروع می‌کند به سینه‌زنی]
- نه، من استرس ندارم اصلاً.
- ببین! می‌دونم سه هزار کیلومتر راه‌و با الاغ اومدی تا اینجا، خسته‌ای…
- من؟!
- باور کن، منم پیاده اومدم! با پای برهنه! بازم بگم جیگرت بسوزه؟! هق! خلاصه این مسائل رو همه‌مون داریم! بی‌خود سعی نکن توجیه کنی…
- من کی توجیه کردم؟!
- می‌خواستی بکنی دیگه!
- من می‌خواستم بگم خبر نداشتم باید اشک در بیاد. آخه من تو هیئت خودمون که می‌خونم همه می‌خندن!
- هیئت شما اسمش چیه؟
- هیئت اُسکلان حضرت عباس.
- خب اینجا هیئت ژوریه! تو هم اومدی که بری کربلا انشالا! شما باید توجه داشته باشی که با سیب و انگور و آناناس نمی‌تونی بری کربلا! کربلا رفتن دل و قلوه و خوئک می‌خواد! به حرف بقیه هم توجه نکن! [هیئت ژوری به هلالی چپ‌چپ می‌نگرند] هرچی عشقته بخون!
[جمعیت سینه می‌زنند]
- بوی سیگار! بوی سیگار! جوونای بیکار! اقتصاد بیمار! درد و بلا!… بوی سیگار! بوی سیگار! مهندس بی‌کار! پریده رو دیوار!…
حدادیان: کافیه رضا! بسه!… دِ خفه شو دیگه بچه****! آقای کریمی بفرمایید!
حاج محمود: ببین محمدرضا! از نگاه سیاهت خوشم اومد! ولی نه به جامعه! ما هم همه یه دست سیاهیم. ولی خب موضوع برنامه‌ الآن عاشورا ماشوراست! اینجا ما نمی‌خوایم اراجیف زیرزمینی ترویج بدیم. اینه که شما باید اون افکار دشمن شادکن رو بریزی دور، به جاش اشعار اعصاب‌خوردکن تحویل ملت بدی! این از شعرت. ولی در مورد صدات باید حسابی کار کنی… می‌دونم خیلی چیزا تو خودت داری، ولی خب هنوزم جا داری. چیزای تند بخور! آب یخ زیاد بخور! چیزای کلفت، چیزای تیز! سرب داغ بخور! سرما زیاد بخور! سشوارو ده ساعت در روز بگیر تو حلقت، ترشی بخور، یه چیزی می‌شی خلاصه.
[ممدرضا یادداشت می‌کند.]
هلالی: من حرفی ندارم، همه‌ی حرفارو محمود جان زدن. فقط بازم کار کن! شما بفرمایید آقای حاج منصور عسل، ارض! ارضی!
حاج منصور: منم حرفی ندارم، همه‌ی حرفارو که اون زد تو تایید کردی!
حدادیان: آقا محمدرضا! با یه چیزت خیلی حال کردم!
- چیم؟
- صدات فوق‌العاده سوزاکه!
هلالی: سوزناک!
حدادیان: همون! سوزاکه! ولی خب اون کلفتی لازم رو هنوز نداره! تو وقتی می‌خونی بچه‌ی سه ساله باید اشکش درآد! اون که نمی‌فهمه حسین کیه! منم نمی‌فهمم، چه برسه به اون! تو باید صدات وحشت ایجاد کنه. فیلم گودزیلا رو دیدی؟
- بله!
- خب دیگه می‌دونی چی می‌گم! بیشتر تمرین کن، یه هف هش ماه کلاس مداحی برو… پیشنهاد من به تو اینه که کلاس‌های مداحی حاج سعید حدادیان رو بری…
- چشم، حتماً…
- گوش بده! وسط حرف بزرگترت خفه شو!… ببین، تو به من بگو اصن هدفت از اومدن به اینجا چیه؟ آخرش می‌خوای چی بشی؟
- می‌خوام سگ امام حسین بشم!
- خب، یه سگ خوب اول باید بتونه خوب پارس بکنه… نمی‌دونم چطور بگم که متوجه منظور من بشی… ناراحت نشیا ولی من استعداد تو رو بیشتر در امام نقی می‌بینم… اصن از همون در که اومدی تو، من به منصور عزیز گفتم این گربه‌ی امام نقی خوبی می‌شه. به نظر من تو تمرکزتو بذار رو امام نقی و در آینده حتماً یکی از بهترین گربه‌های امام نقی خواهی شد. من شک ندارم. بازم خیلی ممنون که اومدی! اشکالی نداره که ریدی… امیدوارم تو مرحله‌ی بعد ببینمت، ولی تو خیلی امیدوار نباش! برو گم شو! کـ***!

احسان علیخانی مجری برنامه: خب ممدرضا! چی شد؟!
ممدرضا: نظر هیئت ژوری این بود که من باید گربه‌ی امام نقی بشم! خب من به نظرشون احترام می‌ذارم، ولی گه خوردن! حالا انگار خودشون خر کی‌ان!
- بله! اینم از ممدرضا! چه خوبه آدم مثل ممدرضا باشه! صاف و اُسکل و بی‌ریا!
[در تیتراژ برنامه، هیئت ژوری در مورد باسن احسان علیخانی صحبت می‌کنند و گل می‌شنوند. ممدرضا هم همزمان نوحه می‌خواند و جمعیت قمه می‌زنند.]
بوی لیمو! لوی لیمو! بوی نعناع! اکالیپتوس! بوی دارچین! بوی کشمش! بوی پشمک! بوی عَ رَق!

امامزاده‌ای روی تپه‌ی مه‌آلود: قسمت چهل و ششم

دسامبر 1, 2011 بدست

…بودند.

پایان قسمت چهل و ششم…

جوک بسیجی 16

دسامبر 1, 2011 بدست

بسیجیه رو می‌خوان شکنجه بدن، می‌فرستنش طواف کعبه، می‌گن برو ته صف!

امامزاده‌ای روی تپه‌ی مه‌آلود: قسمت چهل و پنجم

نوامبر 28, 2011 بدست

همه چیز تیره و تار بود.
غلام‌احمد با چشمانش کرم شب‌تابی که روی سقف می‌لولید را دنبال می‌کرد.
من دمپایی‌ام را در آوردم و رویش کوبیدم.
آخ گفت و دیگر به کرم نگاه نکرد.
چیزی برای خوردن نمانده بود…
به غیر از همان کرم شب‌‎تاب روی سقف
و کله پاچه.
گفتم: «الآن سه سال لعنتیه که ما این توییم. شاید بهتر باشه که دیگه بریم بیرون.»
غلام‌احمد گفت: «آره پدر. دستشویی هم دارم.»
گفتم: «کارد بخوره به اون مثانه‌ت! پاشو بریم!»
و ایستادیم و به زحمت از روی سقف پایین آمدیم.
دماغمان را گرفتیم و از سفینه خارج شدیم.
به اطرافمان نگاه کردیم.
از آنچه می‌دیدیم انگشت به دهان ماندیم.
یا روی مریخ حیات وجود داشت یا ما هنوز روی زمین بودیم.
به یکدیگر نگاه کردیم و با سرعت به طرف زمین سقوط کردیم.
آری! تمام این مدت فکر می‌کردیم در بی وزنی هستیم. اما گویا صفینه سروته پارک شده بود.
از جایم برخواستم و باسنم را مالیدم. غلام‌احمد را که سرش در گِل رفته بود، بیرون کشیدم.
ناگهان متوجه نور شدید آفتاب شدیم و با آرنج جلوی چشمانمان را پوشاندیم.
کم‌کم داشت چشممان عادت می‌کرد که دستمان را پایین آوردیم و باز هم نور شدید آفتاب چشمانمان را آزار داد.
تصمیم بر این گرفتیم که عینک آفتابی بزنیم. همین که عینک‌هایمان را زدیم دیگر نور آفتاب چشمانمان را آزار نمی‌داد.
گفتم: «ببین حالا که عینک زدیم، نورش خفیف شده! اصن کرم داره!»
غلام‌احمد ریشش را خاراند و گفت: «چیکار کنیم حالا؟»
گفتم: «باید بریم مادرتو از آرایشگاه بیاریم.»
سکوتی رَگبار هکمفرما شد.
از نگاه غلام‌احمد فهمیدم که فهمیده من آلزایمر گرفته‌ام.
چیزی نگذشت که نوک تیزی را روی ستون فقراتم احساس کردم.
صدای بمی از پشت سرمان گفت: «قوقولی قوقو! قوقولی قوقو!»
آرام برگشتیم و چند سرباز سیاه‌پوست با شال سبزرنگ دیدیم که تفنگ‌های سرنیزه‌دارشان را به سمت ما گرفته‌اند.
از نحوه‌ی بدست گرفتن تفنگ‌ها و محاسبات پیچیده به خالی بودن خشاب‌ها‌ پی بردم.
پس فریادزنان به سمت‌شان حمله کردم. اما متاسفانه حمله‌ام ناکام ماند.
در محاسباتم اشتباهی نکرده بودم. فقط یادم رفته بود سرنیزه‌ را در نظر بگیرم.
از دیدن خون خودم تعجب کردم. آخر من که سیگار نمی‌کشیدم، چرا انقدر خونم تیره بود؟!
صدای بوق عظیمی آمد.
بوقی که عظیم بود.
به جان سربازان وحشت افتاد و یکی یکی سکته کردند.
سرنیزه را از بدنم بیرون کشیدم.
عینک را از روی چشمانم برداشتم و متوجه شدم آنها سفیدپوست بودند.
آنها پیرغلامان امامزاده حمزه…

پایان قسمت چهل و پنجم…

سرخط خبرها 110

نوامبر 26, 2011 بدست

سیاست:
مصطفی محمدنجار: «نتایج انتخابات مجلس آماده است.»
نمایندگان مجلس از دریافت حقوق خود گذشتند و به همان حقوق ملت اکتفا کردند.
سیدمحمد خاتمی: «همون چیزایی که همیشه می‌گم!»
احمدی‌نژاد در جمع مردم اسلامشهر گوزید.

اقتصاد:
مهمانپرست: «با تحریم بانک مرکزی، خودشان را تحریم کردند، چون اختلاس‌کنندگان به خارج می‌روند.»
ارائه‌ی تسهیلات مجاز ایران‌خودرو به مشتریان: جاسوئیچی، کبریت، کاست علیرضا افتخاری، لُنگ…
محسن رضایی: «به جان پسرم سیگار قاچاق نمی‌کنم.»
ایران در یک میدان نفتی مشترک با عربستان، ماهیگیری می‌کند.

جامعه:
مدیر آب و فاضلاب شهرستان زابل: «به زودی لوله‌های آب از فاضلاب جدا خواهند شد.»
سقوط سنگریزه، محور شیراز به چالوس را بست.
در رزمایش پدافند هوایی ثامن، بالغ بر شصت تـن مواد مخدر کشف شد.
عضو کمیسیون عمران مجلس، امروز از مجلس بازدید کرد.

فرهنگ و هنر:
برای مقابله با دختر وبلاگنویس مصری، هزاران بسیجی با لباس گرم عکس گرفتند.
کتاب جوک‌های ریزه‌میزه‌ از بیانات مقام معظم رهبری منتشر می‌شود.
فیلم مستند زندگی‌ سیف‌الاسلام قذافی با نام “پدرسگ” کلید خورد.
با آغاز ماه محرم تهران یکدست سفیدپوش شد.

علم و تکنولوژی:
نیروی جاذبه‌ شکسته شد!
تحقیقات علمی جدید ثابت کرد تمام ایرانی‌ها از نسل آدم و حوا هستند.
یک سیگاری: «قلیان خطر ابتلا به سیگار را افزایش می‌دهد.»
خشکی چشم از عوارض استفاده از دستمال

ورزش و دوپینگ:
بازیکن تیم ملی والیبال ایستاده‌: «از نشسته شروع کردم.»
پس از کاهش سهمیه‌ی ایران در آسیا، داور ایرانی به درجه‌ی رفیع خودکشی رسید.
تیم ملی وزنه‌برداری ایران به خاطر حضور اسرائیل در تست دوپینگ شرکت نکرد.
نشست کمیته داوران فدراسیون شطرنج فردا روی صندلی

خارج:
معترضان وال استریت خواستار مداخله‌ی نظامی شدند.
غذرخواهی اردوغان از ایران به خاطر جنگ چالدران
اتحادیه‌ی عرب نیم ساعت دیگر به سوریه مهلت داد.
در انفجار انبار مهمات در لبنان 27 نفر نه! 17 نفر نه! 36 نفر شهید نفهمیده شدند.

ادامه‌ی خبرها در برچسب‌ها…

جوک به روز شده 28

نوامبر 26, 2011 بدست

می‌رن به بابای فیزیکدانه می‌گن: پدرجان! خبر داری پسرت سرعت نور رو شکسته؟!
می‌گه: خاک تو سر خرش خب! من که پول‌شو نمی‌دم!

امامزاده‌ای روی تپه‌ی مه‌آلود

نوامبر 21, 2011 بدست

در میانه‌ی راه بودیم که پسرم گفت: «پدر! امامزاده دارم!»
گفتم: «پسرم تحمل کن، بعد از تونل امامزاده زیاده.»
اما غلام‌احمد بسیار شوق دیدار داشت و نمی‌توانست خود را نگه دارد. ماشین را متوقف کردم و از پیرمردی پرسیدم: «حاجی! امامزاده این‌ورا کجاست؟»
پیرمرد بدون آنکه سرش را بالا بیاورد، گفت: «چجور امامزاده ای می‌خوای؟»
گفتم: «والا زیاد فرقی نمی‌کنه، یه چیزی که کار بنده‌زاده رو راه بندازه.»
پیرمرد آنطرف جاده را نشان داد و گفت: «یه امامزاده حمزه اونور هست. فک می‌کنم واسه کار شما کفایت کنه.»
گفتم: «قربون دسِت!» و با احتیاط از جاده عبور کردیم.
وقتی رسیدیم با رویدادی مواجه شدیم که من را تکان داد.
زلزله
ناگهان زمین به لرزش آمد و جاده و کوه و دریا در هم پیچید.
گویی آخرالزمان شده بود.
من دست غلام‌احمد را گرفتم و با خود به درون امامزاده بردم.
امامزاده بسیار کوچک بود و به سختی می‌شد یک موش را از درب آن عبور داد.
در دلم گفتم: «یا امامزاده حمزه! قربون دُم بریدت! آخه چقد تو مظلومی! یه قبر درست هم نساختن واست! فقط جای پول‌انداختن داره!»
خلاصه که هر چه بود و نبود با خاک یکسان شد، و تنها امامزاده سالم ماند.
وقتی بیرون آمدیم دنیا دیگر رنگ و بوی سابق را نداشت. انسان‌ها در حال تغذیه با یکدیگر بودند. خرها بر الاغ‌ها غلبه کرده بودند. و پشه ها می‌توانستند پرواز کنند.
رفتیم سوار ماشین شدیم و به خانه بازگشتیم.
دربِ خانه باز بود.
غلام‌احمد گفت: «پدر! وقتی آمدیم یادت رفت در را قفل کنی؟»
گفتم: «چرا بابا! قفلش کردم! فقط یادم رفت ببندمش. حواس واسه آدم نمی‌ذاری که!»
وارد خانه شدیم و در را پشت سرمان بستیم.
ناگهان کسی در زد!
با اضطراب برگشتم و در را باز کردم.
غلام‌احمد بود.
با صدایی لرزان پرسیدم: «غلام‌احمد! چرا دستات خونی‌ان؟»
گفت: «بابا پدر! الآن تو راه برام آلوچه خریدی، خوردم! یادت رفت؟»
رفتم تلویزیون را روشن کردم تا از وضعیت اعتراضات ضدسرمایه‌داری در غرب باخبر شوم. ولی تمام کانال‌ها “صحنه‌ی گل خداداد” را نشان می‌دادند…

پایان قسمت اول…

شیرکاکائو گازدار

نوامبر 16, 2011 بدست

شیر گاز بجای شیر شیرکاکائوساز! همه این اختراعات از تو مخ جوانان ایرانی خودشون تنهایی در می‌آدا!

جعبه‌های سیاه 7

نوامبر 14, 2011 بدست

فرمانده: بچه‌ها، محرم نزدیکه. می‌خوام بترکونین!
[بـــــوم!]

جعبه‌سیاه پادگان ملارد

ناشُکری

نوامبر 14, 2011 بدست

بدبخت ترین ملت دنیاییم، باز می‌خوایم آمریکا بیاد بدبخت بشیم!

اون موقع هم هی بابابزرگم می‌گفت نرو تظاهرات!، این آمریکا می‌آد، مثل عراق و افغانستان بدبخت می‌شیم! حالا تظاهرات که نمی‌ریم، از عراق و افغانستان هم بدبخت‌تریم، آمریکا هم می‌خواد بیاد! اصن ترتیبش بهم خورد!


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 63 مشترک دیگر بپیوندید