گندعلی و سوسک قهوه‌ای‌اش

ژوئن 2, 2012 بدست

گندعلی پسری چهل و هشت ساله بود که در کانال فاضلاب شهری تهران به تنهایی زندگی می‌کرد. تنها یار و یاور تنهایی او سوسکی هفت میلیمتری بود. سوسکی که لای غذایش پیدا کرده بود و به همین جهت از سازمان آب و فاضلاب شهر تهران شکایت کرده بود و متاسفانه رسیدگی نکردند و خودش هم زیاد پیگیرش نشد. ابتدا گندعلی سوسک را پیش خود نگه داشته بود، تا شاید روزی شکایتش به دادگاه انقلاب کشیده شود و مدرکی برای ارائه داشته باشد. اما هرچه گذشت با سوسک صمیمی‌تر و رفاقت‌شان فابگونه‌تر شد. آندو هر روز با هم به مناظره می‌نشستند و یکدیگر را قهوه‌ای می‌کردند. هنگامی که گرمای هوا بالا می‌زد باهم فاضلابتنی می‌کردند و احساس رضایت در چهره‌هایشان بخوبی نمایان می‌شد.
روزگار به خوشی می‌گذشت، که یک روز از بد روزگار، عنکبوتی در زندگی آنها افتاد. ابتدا عنکبوت برایشان موجودی ناشناخته بود. موجودی از بالا، و دنیایی ناشناخته. عنکبوت روی تارش تاب می‌خورد و پیش چشم آنها خودنمایی می‌کرد. پس از مدتی گندلی از تارتنیدن عنکبوت خوشش آمد و او هم پایه‌ی تاب‌بازی شد. سوسک بدبخت که اصلاً قد و اندازه‌ی این حرفها نبود، گوشه‌گیر شد و قرص آرام‌بخش بالا انداخت.
روزگار هر طور بود، دوباره گذشت. شبی گندلی سرش را روی بالش گذاشته بود که در خواب دید عنکبوت، سوسکش را خورده. از این موضوع بشدت عصبانی شد و از خواب پرید، ببیند ماجرا چیست. دید نه! مثل اینکه واقعاً سوسکش را خورده. پس سراغ عنکبوت رفت تا تنبیه‌اش کند. اما عنکبوت دیگر یک عنکبوت نبود. او تارهای دور خود را پاره کرده بود و تبدیل به پروانه‌ای زیبا شده بود و پرپرزنان از آنجا رفته بود.
شاید هم در فاضلاب افتاده بود. احتمالات زیادی هست. اما دیگر مهم نیست. گندلی دوباره خوابید. خوابید و خوابید. و زمانی که بیدار شد، هم سوسکش آنجا بود، هم عنکبوت. پس بیایید هیچ‌وقت زود قضاوت نکنیم!

آقای دبیر 2

مه 26, 2012 بدست

معلم پا به کلاس گذاشت و بچه‌ها ساکت شدند.
- برپا!
عینکش را روی چشمانش تنظیم کرد.
- سلام بچه‌ها! من دبیر شورای عالی امنیت ملی‌تون هستم. لطف کنید کتابای شورای عالی امنیت ملی‌تونو بذارید روی میز!

گردهمایی

مه 25, 2012 بدست

حوالی ساعت هشت و چهل و هفت دقیقه‌ی بعدازظهر بود که اکبر و سیاوش زیر تیر چراغ برقی خمیده به یکدیگر رسیدند.
اکبر بدون اینکه به ساعتش نگاه کند، گفت: «درست سر ساعت!» اما ساعت اکبر دو دقیقه عقب بود.
سیاوش هم بدون نگاه به ساعت خودش، گفت: «آره، فیکس رو چل و پنج دیقه!»
ساعت سیاوش دقیق بود و اگر آن را می‌دید، باید با استناد به حرف اکبر آن را دو دقیقه عقب می‌کشید. در این صورت ساعت هردوی آنها دو دقیقه عقب می‌بود. البته حالا دیگر دو دقیقه از آن زمان گذشته بود و فرق چندانی به حالشان نمی‌کرد.
اکبر دستی به موهای پرپشتش کشید و یادآور شد: «سایه‌ت سنگین شده.»
سیاوش: «من دیگه سایه ندارم. من چشمه‌ی نورم.»
- بپا نخشکی!
- نترس! اگه خشکیدم کِرِم می‌زنم.
- رو آسمونا دنبالت می‌گشتم.
- آره، شنیده بودم ناسا میمون کم آورده. دیگه نمی‌دونستم چیزه… ها ها ها ها!
- زهر مار! برو دماغ‌تو عمل کن!
- کی به کی می‌گه!
- اکبر به سیاوش.
- از این شلوارت متنفرم.
- شلوارم؟؟
- آره! شلوارت! خیلی پاچه‌ش گشاده! خیلی!
- خب شاید برای اینه که پاچه‌گشاده.
- می‌دونم. ولی زیادی گشاده. حداقل چهارسانتِ مربع گشادتر از حد معمول.
- تو از شلوار چی می‌دونی؟ اصلاً تو عمرت یه بار شده دستت بره تو جیبت؟
- قدیما می‌رفت. ولی حالا دیگه باید عصارو نگه دارم.
- عصا! عصا! این موجود یه پای لعنتی! کاش می‌شد برای همیشه بندازمش تو جوب.
- اکبر! بیا این بازی رو تمومش کنیم!
- کدوم بازی؟ مکس پین 3 رو می‌گی؟
- نه بابا! این بازی بین خودمونو می‌گم!
- من این بازی رو شروع نکردم، که من تمومش کنم.
- خفه شو! دیگه نمی‌خوام حتی یه کلمه هم از اون دهن کثیفت بره تو گوشم!
- همیشه زود از کوره در می‌ری.
- آره! من زود از کوره در می‌رم! چون کوره داغه!
- نه کوره، کوره! این دلشه که داغه.
- دلش روشنه. تو از کوری چی می‌دونی؟
- هه! بگو چی نمی‌دونی!
- پس بیا بغلم!
- هاهاهاها! چطوری پیرمرد؟
و یکدیگر را درآغوش گرفتند. بله! اکبر و سیاوش دو مرد نابینا هستند که هر بار به هم می‌رسند، دو ساعت از این شوخی‌های بی‌مزه می‌کنند. اه اه اه!

سرخط خبرها 118

مه 22, 2012 بدست

سیاسی:
اظهارات عسگراولادی در مجمع عمومی بررسی می‌شود. / احتمال تغییر هیئت بررسی
فرمانده‌ی سپاه: «اگر در انتخابات دخالت کرده بودیم، می‌گفتیم دخالت کردیم.»
احمدی نژاد طرح ترورش در استان سیستان را تقدیم مجلس کرد.
دادستان تهران: «از اینکه دادستان تهران هستم، خوشحالم.»

اقتصادی:
سقوط آزاد قیمت دلار صدها کشته و تُخمی به جا گذاشت.
اختصاص 40 میلیارد تومان از بودجه‌ی سال نودویک برای دستگیری امام نقی
بازدید هو جینتائو از کارخانه‌ی شورت و جوراب پکن در آستانه‌ی روز پدر در ایران
اعلام قیمت بنزین در فاز دوم هدفمندی / احمدی‌نژاد: «مردم فعلاً بنزین نزنند.»

اجتماعی:
کشته‌شدن یک الاغ در سمیرم، خشم جامعه‌ی مدرسین حوزه‌ی علیمه را برانگیخت.
انتشار اطلاعات 3 میلیون کارت بانکی متصل به شبکه شتاب توسط ویکی‌لیکس / پایان مناقشه‌ی اتمی؟
بر اساس گزارش سازمان عباشناسی، مقام معظم رهبری به حد نصاب رسید.
طرح مبارزه با امنیت اجمتماعی

فرهنگی:
سفر کیم کارداشیان به کاشان
ایرج قادری: «دوست دارم به دوران قبل از مرگم برگردم.»
نمایشگاه کتاب تهران با دو جلد کتاب، کار خود را پایان داد. / هوگو چاوز برای بازدید از نمایشگاه به تهران می‌آید.
در آُستانه‌ی سالروز دوم خرداد؛ دیدار محمد خاتمی با محمد خردادیان و گروهی از کوهنوردان

علمی:
استیفن هاوکینگ: «اگر عمامه روی سرم می‌ماند، حتماً آخوند می شدم.»
کشف یک کره‌ی جدید در منظومه‌ی شمسی: کره‌ی شمالی
سرلشکر فیروزآبادی مسئول ایجاد سپاه پستانداران شد.
هشدار وزارت بهداشت درباره شیوع تب کریمه اهل بیت در مشهد پس از سفر احمدی‌نژاد

ورزشی:
حذف مهدوی کیا از کتاب های درسی
مسابقات جهانی روبوکاپ با پیروزی آیرون‌من به پایان رسید.
کارمند متخلف سفارت ایران در برزیل، در لیست خرید پرسپولیس‬
فینال لیگ قهرمانان اروپا: بایرن مونیخ چل – سی بازی را برد.

خارجی:
تاکید ایران بر پایان سرکوب مردم بحرین و تشدید سرکوب مردم سوریه‬
آمانو پس از دیدار با جلیلی: «مذاکرات بسیار مفید بود/ متعهد به حل و فصل موضوع از طریق جنگ هستیم‬.»
امارات متحده عربی سفیر خود را از تهران تا دوبی دنبال کرد.
رمزگشایی فراماسونری از اسم فرانسوا اولاند: «فرانسویا اول‌اند!»

سوار بدون خر

مه 20, 2012 بدست

نسیم روی زمین بند نبود. دوستانش او را مسخره می‌کردند چون وقتی روی هوا راه می‌رفت، زیر دامنش هرچه بود دیده می‌شد. این بالابودن او باعث می‌شد همیشه در چشم باشد و معلمان اول از همه از او درس بپرسند. یکی از سوالاتی که این اواخر بچه‌های کلاس را به خنده انداخت، سوالی بود که معلم علوم‌شان، خانم گَوَن از نسیم پرسید. گفت: «شما خانومم!» نسیم به اطرافش نگاه کرد و گفت: «من؟!» گفت: «بله! شما!… بگو ببینم! زمین از بالا چه شکلیه؟» البته خانم معلم منظور بدی نداشت و سوال خارج از درس نکرده بود. اما نسیم به سقف چسبید و گرید و همکلاسی‌هایش از خنده پهن زمین شدند.
یکی دیگر از مشکلاتی که نسیم با آن دست و پنجه نرم می‌کرد، آلودگی هوا بود. حالا لامپ و لوستر و کلاغ و سیم برق و این‌ها را می‌شد یه کاری‌شان کرد. ولی امان از این آلاینده‌های خطرناک. نسیم این روزها دیگر به وضعیت هشدار رسیده بود. روز به روز سرفه‌هایش مزمن‌تر و صورتش سیاه‌تر می‌شد. تا اینکه پدرش برای روز تولد او یک ماسک اسکیژن گرفت. نسیم از این کار پدرش بسیار غافلگیر شد و مادرش را بغل کرد. گفت: «این بهترین هدیه‌ای بود که در تمام عمرم گرفتم.» مادرش اشک‌هایش را پاک کرد و از نردبان پایین آمد تا برای پدرش چای بریزد.
آن شب نسیم تا صبح در دستشویی به کادوی تولدش فکر کرد. به این که چه کارهایی که نمی‌تواند با آن بکند.
فردا صبح زود نسیم از دستشویی بیرون آمد و برای رفتن به مدرسه آماده شد. ماسکش را روی صورتش کشید، والدینش را بوسید و از پنجره بیرون رفت.
هنوز به در مدرسه نرسیده بود که یکی از همکلاسی‌های حسودش با تیروکمان کپسول اسکیژن او را هدف گرفت. کپسول سوراخ شد.
نسیم در هوا وزید و همه جا را پر از اکسیژن کرد. تند و شتابان در طول خیابان حرکت می‌کرد و هوا را پاکیزه می‌ساخت. مردم شهر به آسمان اشاره می‌کردند و نسیم را به یکدیگر نشان می‌دادند. اخبار شبانگاهی تصاویر مبهمی از وی نشان داد که با دوربین آماتور فیلم‌برداری شده بود. گزارشگر واحد مرکزی این سوال را مطرح کرد که: «آیا پشت این ماسک چه کسی است؟ حتماً مرد است!» مطبوعات هم او را پاک‌کن خواندند و فروش خوبی کردند. دو روز نگذشت که نسیم تبدیل به یک قهرمان ملی شد. پدرش وقتی به کثرت طرفداران دخترش پی برد، کپسول دیگری خرید، تا این حرکت خیرخواهانه ادامه یابد و شاید خواستگاری پیدا شود. گفت: «دخترم! هر وقت سوراخ شد، بگو بازم برات بخرم!»
و ازآن‌پس نسیم هر روز با کپسولی سوراخ می‌تازید و هوا را عاری از کثافت می‌نمود. او دیگر پرچمدار مبارزه با آلاینده‌ها بود. پرنده‌ای سفید که روی سر ملت سایه می‌ریخت. فرشته‌ای گازسوز. سواری بدون خر.
او هنوز زنده است.

آقای دبیر

مه 19, 2012 بدست

معلم پا به کلاس گذاشت و بچه‌ها ساکت شدند.
- برپا!
عینکش را روی چشمانش تنظیم کرد.
- سلام بچه‌ها! من دبیر فراکسیون اقلیت مجلس‌تون هستم. لطفاً کتاباتونو بذارید روی میز.

تخم مرغ

مه 17, 2012 بدست

[پدر در حال خواندن روزنامه است که پسرش از راه می‏‌رسد]
- سلام بابا!
- به به! پسر گلم! امروز مدرسه خوب بود؟
- بابا من می‏‌خوام رپر بشم!
[پدر روزنامه را پایین می‏‌آورد] رهبر بشی؟!!!
- رپر بابا! رپر! رپکُـن! می‏‌خوام رپ بخونم!
[پدر دوباره روزنامه را بالا می‏‌برد] رپ چیه دیگه؟! بشین درستو بخون!
- بابا درس به چه دردی می‏‌خوره؟! تو این همه درس خوندی، آخرش چی شدی؟
[روزنامه پایین] بله؟!!
- منظورم اینه که آدم معروفی که نشدی!
- معروف نشدم؟!! تو اداره همه منو می‏‌شناسن!
- خب واسه اینکه اونجا نگهبانی! همه می‌خوان از در رد بشن می‏‌بیننت!
- حالا این رپی که می‌گی چی هست؟!
- رپ رپه دیگه! آخه نمی‏‌دونم چطوری توضیح بدم! این همه رپکُن معروف داریم! هیچ کدوم‏و نمی‏‌شناسی؟
- نه! مثلاً کی؟
- هیچکس!
- چرا لج می‏‌کنی؟ خب یکی‌شونو بگو!
- هیچکس دیگه! هیچکس!
- خب نگو!
- بابا هیچکس اسمشه! اسم مستعاره!
- جل الخالق! نکنه تو هم می‌خوای اسم مستعار بذاری رو خودت؟!
- به تو چه!
[پدر عصبانی می‏شود] بی تربیت! بابات بهت یاد نداده با بزرگترت درست حرف بزنی؟!
- بابا «به توچه» اسم مستعارمه!
- اسمت به تو چه ست؟! آخه اینم شد اسم پسر؟! مگه اون اسمی که من رو تو گذاشتم چش بود؟!
- ممد؟! صد میلیون تا ممد داریم تو دنیا! من می‏‌خوام معروف بشم! مردم چطوری از بین این همه ممد من‏و پیدا کنن؟!
- خب حالا آقای به توچه! یه تیکه واسه من اجرا کن ببینم چیه این رپ!
- الآن؟
- نه، کریسمس 2014!
[پسر کمی فکر می‏کند] باشه… اجرا می‏‌کنم!… پدر! تو چرا رفتی؟!
- من که جایی نرفتم!
- می‌دونم بابا! این عنوان کارمه! در مورد یه پدره که پسرش رو تنها گذاشته.
- چه پدر بدی! خب!… بخون!
- اهم!… آها!…
[پدر تعجب می‌کند]
- بیا! بیا!…
- بیام اونجا؟!
- نه! بابا تو رو نمی‏‌گم! بشین! این بیا بیا همیشه اول همه رپا هست!
- ئه؟! خب ادامه بده!
[پسر با حرکات خاص دست] … پدر! تو چرا رفتی از پیشم؟! پس باز نموندی چرا بیخ ریشم؟!…
- چرا اینطوری شدی تو؟! دستت چیزیش شده؟!
[پسر رپش را قطع می‏‌کند] نه بابا! این حرکات دست هم بخشی از رپه! باید اینطوری بخونم!
- ای بابا! آخه اینجوری که کچ و کوله می‏‌شی، کسی بهت دختر نمی‌ده… خیلی خب! بخون!
- پدر! دوری تو واسه من سخته! عکس تو هنوز! اونجا بالا تخته! از وقتی که رفتی، گربه رو درخته! خیلی وخته! که پسر تو بدبخته!…
[پدر از جایش بلند می‏‌شود و عینکش را برمی‌دارد] صَب کن ببینم! این مزخرفات چیه؟! تو می‌خوای آبروی منو ببری با این حرفات؟!
- بابا هنوز که به کسی نگفتم!
[پدر با کتک پسر را به اتاقش می‏‌فرستد] گم شو برو! نمی‌خوام! برو! برو بشین درستو بخون!… بدبخت!
- بابا! آخه… [پسر خارج می‏‌شود]
[پدر دوباره روی صندلی می‏‌نشیند و روزنامه را مقابل خود می‏‌گیرد. بعد از چند ثانیه درحالی که سرش را تکان می‌دهد، با خود زمزمه می‏‌کند] صبح امروز! قیمت مرغ! افزایش یافته! با تخم مرغ! قد قد قد قد، قد قد قد! افزایش یافته با تخم مرغ!… وارد کردن تخم از چین! تخم مرغای بلدرچین! پس تولید ملی چی؟…

LOVE / HATE

مه 15, 2012 بدست

سرخط خبرها 117

آوریل 25, 2012 بدست

سیاسی:
تجلیل رهبر انقلاب از حرکت بالنده‌ی بالگردها
نمایندگان طرح اتصال خزر به خلیج فارس را به دلیل خطر تجزیه ایران رد کردند
عراق میزبان مذاکرات استانبول
ابوموسی اشعری مسئول حل اختلاف ایران و امارات بر سر جزیره‌ی ابوموسی شد.

اقتصادی:
سکه ارزان شد / سکه گران شد
اختصاص یارانه‌ی شیر به گاوهای ممتاز
پاریکال، طرح جدید اقتصاد اروپا برای ایران
احتمال حذف تعرفه صادرات تخم مرغ توسط دولت / نگرانی میلیون‌ها مرغ و خروس از تغییر قانون مشمولیت

اجتماعی:
هشدارسازمان هواشناسی به مسافران بیضائی؛ باران کوثری در ارتفاعات
یک دختر جوان خود را در متروی تهران غرق کرد.
آیت الله صافی گلپایگانی در بسته‌های هشت‌تایی
استیضاح رئیس سازمان منابع طبیعی به دلیل شکار بی‌رویه‌ی برادران لاریجانی

فرهنگی:
یک دیپلمات برزیلی در ایران مسلمان شد
ایرج قادری پس از ابتلا به سرطان: «مگر مردم گدا هستند؟»‏
میرحسین موسوی در دیدار با فرزندان: «از نمایشگاه بین المللی کتاب دیدن کنید!»‏
کنسرت شهره صولتی به زودی در ابوموسی

علمی:
کشف یک میدان نفتی جدید در بدن آیت‌الله جنتی
کارشناسان: آبگرفتگی متروی تهران برای سرماخوردگی خوب است.
دانشمندان ایرانی کشف کردند: بالا رفتن سن جوانان به دلیل تماشای فیلمهای +18
تعویض لوگوی گوگل در اسرع وقت

ورزشی:
متروی تهران میزبان المپیک دوهزاروپونصدتومن
غلامرضا رضایی بهترین بازیکن دیدار چلسی-بارسلون از نظر جواد خیابانی
رئال مادرید فاتح خرمشهر شد
دستگیری چند جواد خیابانی دراستادیوم در بازی چلسی بارسلونا

خارجی:
ایران در حمله ی سایبری به سایت وزارت نفت دو آمریکائی را گروگان گرفت
مهدی خزعلی: در دور دوم انتخابات به سارکوزی رای دهید
ادغام سازمان مجاهدین و سازمان ملل در دستور کار سنا قرار گرفت
ایران، بهترین میزبان مسابقات اتومبیلرانی در بحرین

عکس از زیر میز 2

آوریل 22, 2012 بدست

سرخط خبرها 116

آوریل 9, 2012 بدست

سیاسی:
میرحسین موسوی در دیدار با فرزندان: «بتل‌فیلد 3 را بازی کنید!»
سعید مرتضوی از سمت خود بعنوان متهم کناره‌گیری کرد.
هاشمی رفسنجانی: «آمریکا قدرت برتر دنیا است.» / خامنه‌ای: «خودم می‌دونم.»
با افزایش تنش‌ها میان ایران و کره‌ی زمین؛ طرح دوفوریتی ظهور امام زمان تقدیم مجلس شد.

اقتصادی:
سد محمد خاتمی قبل از بهره‌برداری شکست. جزئیات بیشتر از زبان پتروس
مدیرعامل کارخانه شهاب‌خودرو: «600 فرصت شغلی جدید با اخراج 650 کارگر این کارخانه ایجاد شد.»
500 مورچه، جایگزین کارگران شهاب خودرو می‌شوند.
وصول طرح استیضاح وزیر کار ایران بدلیل بیکاری نمایندگان مجلس

اجتماعی:
تصاویر بدست‌آمده از سیزده‌بدر امسال توسط گوگل‌ارث، موجب نگرانی بازرسان آژانس شد.
بازداشت حيدري‌فر مشاور سعيد مرتضوي و متهم پرونده کهریزک به اتهام استفاده‌ی ناشیانه از سلاح گرم
برای آسایش حال شهروندان، عبور و مرور افاغنه از تنگه‌ی هرمز ممنوع شد.
دعوت صالحی از مسافران نوروزی برای بازدید از سایت پارچین

فرهنگی:
بخشنامه‌ی جدید برای مهدکودک‌ها: آموزش استفاده از لباس‌شویی
یکی از دیدگاه‌های شهید آوینی امروز به مزایده گذاشته شد.
گونتر گراس نویسنده آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبیات است.
مهمانپرست پس از دیدار با شانعلی استون، یکتاپرست شد‏.

علمی:
پژوهشگران کره شمالی: «جهان از دو کره تشکیل شده است: کره شمالی و کره زمین»
یک خرس قطبی به دلیل استفاده بیش از حد از قرص خواب جان خود را از دست داد.
دندان‌های مصنوعی بصورت خودجو وارد بازار می شوند.
پس از ملی شدن اینترنت، بیت رهبری به صد گیگا بایت رهبری ارتقا یافت.‏

ورزشی:
فرامرز خودنگاه: «ورزشکاران ما امروز برای پرورش بازوهایشان باید شهید دستگردی را الگوی خود قرار دهند.»
علی دایی پس از تصادف در بیمارستان کاشان: «همه‌چیز زیل سل کاشانی است.»
بانوان دوچرخه‌سوار کردستان در جایگاه نخست پمپ بنزین‬
به مناسبت روز ملی شدن صنعت نفت، تیم صنعت نفت به تیم ملی واگذار شد.‏

خارجی:
رجب طیب اردوغان در دیدار با خامنه‌ای: «سوریه همسایه‌ی ماست، نه شما!»‏
رئیس آژانس اتمی در نشستی به کشورهای عضو این سازمان اعلام کرد: «توصیه های ایمنی را جدی بگیرید!»
بزرگترین ناو هواپیمابر جهان روانه خلیج فارس شد. / نگرانی ایران از گشادشدن تنگه‌ی هرمز
کوفی‌عنان در حضور رسانه‌ها تکذیب کرد: «من اهل کوفه نیستم!»‏

اینم هدیه‌ی تولد من به شما!

حالا ما یه استاد داشتیم

آوریل 3, 2012 بدست

حالا ما یه استاد داشتیم یه روز تصادف کرده بود نیومد، یه روز ماشینش تعمیرگاه بود نیومد، یه روز بچه‌ش اسهال گرفته بود نیومد، یه روز دوباره تصادف کرد نیومد، یه روز خودش اسهال گرفت نیومد، یه روز بین التعطیلین بود نیومد، یه روز ماشینش اسهال گرفت… خلاصه فقط یه روز اومد که اونم من نرفته بودم.

بیافکندم از طنز، فایلی بلند… ز هر خنده‌اش می‌ستانیم پند

آوریل 2, 2012 بدست

این هم از پی‌دی‌اف کامل مجموعه‌ی بسیج‌مرد که همراه با کمی اصلاح نسبت به پست‌های وبلاگ، تعدادی تصویر و تیتراژ پایانی می‌باشد.
حجم فایل تنها چهارونیم مگابایت است.
لطفاً دانلود کنید و با اشتراک‌گذاری در پخش این اثر ما را یاری فرمایید!
لینک دانلود

نقاب بسیج‌مرد 11: بیداری

آوریل 1, 2012 بدست

[جلسه‌ی اضطراری - مقر فراماسون‌ها]
[یکی از پیرمردان دوهزارساله پشت میزی گرد و بزرگ در هوا نشسته و با دیگر پیرمردان صحبت می‌کند] معترض‌مرد کشته شده.
[پیرمردان] خب؟
- هیچی دیگه! اعتراض دیگه بی‌فایدس. باید به «جنگندشمن» خبر بدیم، زودتر نیروهاشو آماده کنه. باید برای پس‌گرفتن «وی» با ایران بجنگیم.
[جنتی از گوشه‌ی میز] شام چی می‌دین؟

[یک سال بعد - آرمگدون]
[موسیقی متن: بدبختی آفریقایی]
[همه جا پر از ساختمان‌های فروریخته و سنگ و تیرآهن و پوکه و خون است. دوربین به آهسته و پیوسته حرکت می‌کند. درخت‌های زغال‌شده و گربه‌ی لاغری که با عصا عرض خیابان را طی می‌کند. جنازه‌ها روی هم آرام گرفته و از آتش جنگ تنها دود درد باقی مانده.]
[کمی بعد بسیج‌مرد را می‌بینیم که از ترقوه تا دنبالچه‌اش زخمین و خونین است. سرش هم کچل شده. خود را با دماغ روی آسفالت داغ و ترک خورده می‌کشاند تا جایی که به سرعت‌گیر می‌رسد]
[یک نظامی قوی‌هیکل قدم‌زنان بالای سر او می‌آید و با نگاهی به اطرافش می‌پرسد] این چیزی بود که می‌خواستی؟… نه اثری از سید خراسانی مونده، نه میّت یمانی… نه دوستات زنده‌ن که به کمکت بیان، نه حاجی این دنیاست که بهت ساندیس بده… فقط تو موندی و چفیه‌ت که لای مصالح نظام گیر کرده! دنیا رو نابود کردی به خاطر چی؟ [چفیه را از بین سنگ‌های سیمانی با صدای جر خوردن بیرون می‌کشد] به خاطر این؟
[کاظم در همان حالت خوابیده‌ی شیطانی دستش را دراز می‌کند تا چفیه را بگیرد، اما خشتکش هم مانند چفیه جریده می‌شود. دستش را روی زمین رها می‌کند] من… آااااه…
- معترض‌مرد بهت هشدار داده بود، چرا بیدار نشدی؟!
- من… من فقط می‌خواستم… [آب دهانش را قورت می‌دهد] من فقط می‌خواستم نظام بمونه… من فقط می‌خواستم آرمان‌های امام بمونه… ولایت آغا بمونه… اسلام بمونه… من…
- حالا که هیچ‌کدومشون نموندن. پس بهتره تو هم بری… [اسلحه‌اش را به پیشانی بسیج‌مرد نشانه می‌برد] از قول من حوریای بهشتی رو ببوس!
[بسیج مرد چشمانش را می‌بندد.]
[بنگ!]

[بیب!... بیب!... بیب!... نوری سفید چشمان کاظم را تنگ می‌کند. صدای آشنایی به گوش می‌رسد] کاظم! کاظم! صدای منو می‌شنوی؟ کاظم! بچه‌ها بیاین! کاظم بیدار شد! کاظم بیدار شد!…
[کاظم با همان حالی که چند لحظه پیش داشت نجوا می‌کند] حــا… جـــی؟
[حاجی با خوشحالی] آره! خودمم! من حاجی‌ام! پاشو بسیج‌مرد من! خدا تو رو دوباره به ما برگردوند!
- یعنی… یعنی من داشتم خواب می‌دیدم؟… یعنی تو جنگ شکست نخوردیم؟…
- جنگ عراق؟
- جنگ… جهانی… سوم!
- جنگ جهانی که دوتا بیشتر نداشتیم. اونم ایران بی‌چیز بود… بی‌طرف!
[بسیجیان پایگاه وارد اتاق می‌شوند و از دیدن کاظم بیدار روی تختش شاد می‌شوند.]
[کاظم تعجب می‌کند] اما شما که همه‌تون کشته شده بودین! بعد از اینکه من معترض‌مرد رو کشتم، جنگندشمن اومد و همه‌تونو کشت!
- پسر این مزخرفات چیه؟! جنگلدژمن کیه؟! معترزرد کدومه؟ حتماً می‌خوای بگی تو هم اسمت بسیج‌مرده!! [خنده‌ی حضار] هی گفتم این کتابای بهمن و رامین رو نخون! اینم نتیجه ش. پاشو! پاشو یه آب و صابون به دست و صورتت بزن که بوی پشکل گرفتی.
[دکتر وارد اتاق می‌شود] آقای حاجی!! آقای حاجی!! این که الآن نمی‌تونه از جاش پاشه! این سه ساله تو کماست!…
[کاظم] سه ساله تو کجام؟!
[دکتر] سلام کاظم جان! من دکتر غلام‌احمد احمد‌غلامی هستم، پزشک معالج شما.
[حاجی] معالج؟… تو مگه کاری کردی؟! خوبه دکتراتم خودم خریدم واست، اینجوری شاخ شدی!
[کاظم] یکی به من بگه اینجا چه خبره؟… اصن من کجام؟
[حاجی] تو از زمان اغتشاشات 88 که باتومت خورد تو سر خودت تا الآن که تقریباً سه سال گذشته، تو کما هستی. ما هم بعد از چندماه آوردیمت پایگاه و تا الآن فقط با ساندیس بهت نی دادیم.
[نگاه کاظم به تلویزیون روشن بالای اتاق متمرکز می‌شود] یعنی من تمام این مدت تو حصر خانگی بودم؟
[دکتر] خب دیگه! بیمار رو تنها بذارین، خیلی خوابیده خسته شده، باید استراحت کنه.
[حاجی بسیجیان را مثل گله‌ی گوسه‌فندان هدایت می‌کند و همانطور که از اتاق خارج می‌شود با خنده زمزمه می‌کند] معترزرد! هِه! بسیجی هم بسیجیای قدیم!

[صبح روز بعد، کاظم به کمک واکر-تاکر از اتاقش خارج می‌شود و با رسول برخورد می‌کند. بی‌اختیار او را در آغوشش می‌‌گیرد و فریاد می‌زند] رسول! تو زنده‌ای؟
- به! دمت گرم برادر! اولاً من صادقم. ثانیاً پس می‌خوای مُرده باشم؟!
- نه، می‌خوام رسول مُرده باشه! [با دستی زیر چانه‌اش] نکنه صادق تو خواب مرده بود؟… ئه ئه ئه! نگا کن! هی می‌گفتن شهیدان زنده‌اندااا، من باورم نمی‌شد…
- هان؟!
- هیچی رسول! هیچی!
- می‌گم من صادقم!!!
- خب حالا هی بگو! گند زدی تو صحنه!
[صادق دستانش را رو به آسمان می‌گیرد] ای خدا! همه‌ی بسیجیان اسلام رو شفای عاجل عنایت بفرما! الهی آمین! اللهم صل علی…
[ناگهان کاظم خبیثه را می‌بیند که برای عضویت در بسیج به پایگاه مراجعه کرده و در حال صحبت با حاجی است.]
[حاجی] به به! چه دختر با کمالاتی! آفرین به غیرتت!
[کاظم واکر را پرت می‌کند و به خبیثه حمله‌ور می‌شود] حاجی گولشو نخور! سیبیلش مصنوعیه!
[خبیثه جیغ می‌زند و زیر چادرش پناه می‌گیرد]
[حاجی کاظم را می‌گیرد] کاظم چه خبرته؟!… می‌دونم! قبول دارم سه سال مدت طولانی‌ایه! ولی همینجوری که نمی‌شه؟ باید تا بعد از جاری شدن خطبه صبر کنی!…
[کاظم] آخه حاجی…
- ساکت! تو دستورات اسلام آخه و اما و ولی نداریم!
[کاظم به آشپزخانه می‌رود تا از یخچال تخم مرغ بردارد که با سر بریده‌ای در آن مواجه می‌شود. مثل خبیثه جیغ می‌کشد و می‌گوید] خاک به سرم! سر آغا اینجا چی‌کار می‌کنه؟
[حاجی از بیرون اتاق] چی می‌گی؟ اون کله‌ی بزه! دیشب کشتیم، خونشو مالیدیم به چار پایه‌ی تختت!
[کاظم نفس راحتی می‌کشد و در یخچال را می‌بندد]

[بعدازظهر - مسجد محل]
[روحانی مسجد بالای منبر - کاظم کنار روحانی روی نردبان] …حالا تعبیرِ خواب من چیه حاج آقا؟
[حاج آقا در حال تسبیح زدن] الله اکبر… الله اکبر… الله اکبر… الله اکـ…
[کاظم] حاج آقا؟
- بر!!! دِ خب خفه شو دیگه! نفهمیدم کجا بودم، حالا باید از اول بگم همه رو!
- ببخشید حاج آقا! ولی اگه لطف کنید این تعبیر خواب مارو بگید، دیگه ازتون می‌کشم بیرون ایشالا.
- شما شب قبل از خواب، شام چی خورده بودی؟
- باتوم.
- خب خواب شما صادقه نیست دیگه! حالام از این نردبون بیا پایین، بذار تو این وضع اقتصادی و رکود بازار ارز ما یه خطبه بخونیم! سه ساعته مردم منتظرن!
- امسال که جهاد اقتصادی نیست… تولید ملّیه!
- تو که گفتی پارسال خواب بودی!!
- آغا اومد به خوابم…
- نمی‌خوام تعریف کنی! برو پایین!
- چشم حاج آقا! فقط… اون عبدالله که نشسته صف دوم…
- خب؟ چشه؟
- چیزیش نیست… فقط یه خرده مواظبش باشین!… بعضی وقتا ممکنه یه کارای منتحرانه‌ای بکنه!
- نــه، این حرفو نزن! عبدالله حافظ کل قرآن‌ های مسجده. همه‌شونو هر روز با دستمال پاک می‌کنه. حالا ممکنه یه وقتایی کنترل خودشو از دست بده، ولی این دلیل نمی‌شه ما با آبروی یه مومن بازی کنیم. نـــه…
[بغل‌دستی عبدالله با اخم و تخم به او خیره می‌شود. عبدالله به سقف نگاه می‌کند و زیر لب ذکر می‌گوید.]

[شب در پایگاه - کاظم پرونده‌های داخل قفسه را دانه‌دانه مطالعه می‌کند. پس از چند دقیقه ورق زدن و جسته‌گریختن به پرونده‌ی انتخابات 88 می‌رسد... تیترهای صفحات مانند باتوم در مغزش می‌کوبند... تقلب!... سرکوب!... کهریزک!... اعدام!... مصلحت!... خاتمی!... پرده‌ها می‌افتند... البته پرده‌ها معنوی، نه پرده‌های اتاق... کاظم در برابر خود موضع می‌گیرد... گوشه‌های اتاق به دور سرش می‌چرخند. ... سرش را با دو دست می‌گیرد... خشم پیشه می‌کند... پشم شیشه می‌خورد... پاره‌های پرپر پرونده‌ها پرنده‌وار پر می‌زنند در هوای اتاق]
[حاجی در چارچوب انگشت‌به‌دهان می‌ایستد] چی شده کاظم؟! نکنه موجی شدی؟! [کاظم زانوشکسته را در‌می‌یابد و نزدش می‌نشیند]
[کاظم دست حاجی را کنار می‌زند و مثل دخترها به اتاقش می‌دود]
[حاجی برمی‌خیزد] جواب منو بده کاظم!
[کاظم اشک‌ریزان لباس‌هایش را از کشوی زیر تخت‌ش برمی‌دارد و در چمدان می‌ریزد. هر چه دارد و ندارد. غیر از باتوم. کشو را با پا می‌بندد.]
[حاجی] چی‌کار داری می‌کنی کاظم؟ لگد به تخت خودت نزن!
[کاظم جوراب‌های بودار را از جوراب‌های خیلی‌بودار جدا می‌کند.]
[حاجی] مگه با تو نیستم؟!
[چمدان را می‌بندد، به حاجی تنه‌ای می‌زند تا جاده‌خدا دهد. تنه می‌زند و از تونل بسیجیان بهت‌زده، بی‌درنگ از در بی‌رنگ ورودی خارج می‌شود.]
[حاجی فریاد می‌زند] آخه لامروت! لااقل یه فحش بده!
[کاظم از حرکت بازمی‌ایستد... بند کفشش را می‌بندد و دوباره حرکت می‌کند.]
[حاجی] وایستا کاظم! وایستا!
[عباس پشت سرِ کاظم آب می‌ریزد]
[حاجی و بسیجیان به عباس زل می‌زنند. - صدای جیرجیرِ جیرجیرک]
[حاجی دوباره داد می‌زند] حداقل بگو کجا داری می‌ری پسر؟!
[سرانجام کاظم می‌چرخد و به حرف می‌آید] اونجا!
- اونجا کجاست؟
[دوربین بر کاظم زوم می‌کند] جایی که اینجا نیست. [و به راه خود ادامه می‌دهد.]
[دکتر احمدغلامی که پیش حاجی ایستاده و سیب می‌خورد] می‌گم حاجی! بهش بگیم قسمت بصیرت مغزشو ورداشتیم؟
[حاجی بدون آنکه چیزی بگوید اندوهمندانه سرش را افقی تکان می‌دهد.]
[بوم! بوم! بوم!]
پایان.

نقاب بسیج‌مرد 10: شکستِ پیروزی

مارس 31, 2012 بدست

[صحن علنی سازمان ملل - مذاکره‌ بین ایران و ایالات متحده]
[مهندس علی‌آبادی با تخم مرغی در دست] I’m am a egg. What’s is your?
[اوباما] uh… excuse me?!
[حسینیِ بای خبرگزار جمهوری اسلامی ایران] بله! همونطور که خودتون شاهد بودید، این غربیای وحشیِ گاوچرون توانایی پاسخگویی به حرف حق رو نداشتند و چون در مقابل سخنگوی ما کم آوردند، مجبور به ترک سالن شدند و خیلی عجولانه و نابخردانه مذاکرات رو بی‌نتیجه عنوان کردند. آیا پنج بعلاوه‌ی یک چند تا می‌شه؟… خبرنگار الزامی واحد مرکزی خر…سازمان ملل… نیورک‌یورک… اِمریکا… خارج.

[یک روز قبل - حمص]
[معترض‌مرد و "وی" بر بام خانه‌ای ایستاده، دست یکدیگر را می‌فشارند.]
[وی] تو دیگه اینجا کاری نداری. از این به بعد اعتراضات اینجا بیشتر جنبه‌ی تشریفاتی داره. ادامه‌ی کار به عهده‌ی همون کسیه که خودت می‌دونی… پیروزی‌تو بهت تبریک می‌گم.
[معترض‌مرد] ممنونم. منم عید نوروز رو بهت تبریک می‌گم.
- قصد داری بعد از این کجا بری؟
- می‌رم اسرائیل. می‌خوام به سیاست‌های جنگ با ایران اعتراض کنم. باید یه جوری جلوی نابودی دنیا رو بگیرم. به تو هم پیشنهاد می‌کنم بیای. اگه حوصله‌شو داری.
- حتماً! ولی چرا بجای این کار نمی‌ری ایران، به سیاست‌های هسته‌ایش اعتراض کنی؟ خودت بهتر می‌دونی که با براندازی حکومت ایران صلح جهانی براحتی برقرار می‌شه.
- وقایع ایران رو از فیسبوک و بالاترین دنبال می‌کنم. حکومت ایران ممکنه در مورد سوریه کنار بیاد، اما از جایگاه خودش به هیچ عنوان پایین نمی‌آد. حتی اگه دنیا رو به آتیش بکشه.
- بشار اسد هم همین‌و می‌گفت.
- در مورد بشار اسد هم نباید زود عجله کرد. بعید می‌دونم به تعهداتش در مورد پیشنهاد کوفی‌عنان، عمل کنه.
- فرقی هم نمی‌کنه، چون زنده نمی‌مونه که بخواد به چیزی عمل کنه. بهرحال از همکاری باهات خوشحال شدم. به امید دیدار!
- قربونت! خلاصه خواستی بیای، خبرشو بهم بده!

[یک روز بعد - تل‌آویو - بیداری اسرائیل]
[معترض‌مرد در صف اول راهپیمایان با پلاکاردی که رویش نوشته شده: NO WAR WITH IRAN راه می‌پیماید که یک‌هو وانتی پرنده از پشت سر به او نزدیک می‌شود. (صحنه آهسته) معترض به کناری شورجه می‌زند. جمعیت معترضین با گاز اشک‌آور پراکنده می‌شوند.]
[بسیج‌مرد از بسیج‌مبیل بیرون می‌پرد و به سوی معترض‌مرد می‌دود.]
[معترض‌مرد سنگ پرت می‌کند و می‌گوید] بسیج‌مرد! هنوزم برای تو راه برگشت وجود داره. بیا به صف معترضین جنگ بپیوند و از این خشونت‌ها پرهیز کن خشونت‌طلب!
[کاظم باتوم برّاقش را از پشت گردنش بیرون می‌کشد] معترض‌مرد! فکر نمی‌کنی الآن تو بحرین بیشتر به حضور تو احتیاج داشته باشن؟ یا یونان… یا اسپانیا… لندن… یا خیلی کشورای دیگه…
- من جسمم اینجاست. اما اندیشه‌ام در تمام کشورها هست. اینجا زیاد نبود که الآن اومدم بذارم.
- تو اومدی اینجا که دشمنی ما با اسرائیل رو بهم بزنی!… که چی؟! تو فکر می‌کنی ایران صدسال سیاه با اسرائیل صلح می‌کنه؟ اسرائیل دانشمندای هسته‌ای مارو ترور کرده!
[معترض‌مرد کوکتل‌مولوتوفش را شعله‌ور می‌سازد] شما هم سعی خودتون رو کردین. در ضمن! یادت رفته چندنفر بعد از انتخابات 88 تو ایران کشتین؟ یادت رفته چندهزار نفر تو سوریه کشتی؟ چقدر زندانی و شکنجه؟
- هرکس که کشته شده لیاقتش رو داشته. یه جوری صحبت می‌کنی انگار خودت کسی رو نکشتی!
- خب تعجبی هم نداره. وقتی بیگناه و بی سلاح با اشک و آه کشته می‌شه، اعتراض هم به انتقام تبدیل می‌شه.
- پس ببین!! من که می‌خواستم با تو با مسالمت رفتار کنم، این خودت بودی که کینه توزیدی! [و گاز اشک‌آوری به طرف معترض شلیک می‌کند که به کوکتل‌مولوتف او اصابت کرده و درهوا خنثی می‌شود.]
["وی" دوان‌دوان از راه می‌رسد] فکر کردی معترض مرد تنهاست بسیجی؟! حالا ما دوتا هستیم و تو یکی! بهتره از شکستت پذیرایی کنی!
[بسیج‌مرد] هه! من تو رو می‌کشم و بعدش انشالاه پیروز می‌شم. شما بهتره از خودتون پذیرایی کنین.
[وی] تو هیچ‌وقت با کشتن پیروزی پیروز نمی‌شی! اشتباهت همینجاست.
[حاجی و شکمش به زحمت از بسیج‌مبیل پیاده می‌شوند و جلو می‌آیند] حالا ما هم دونفر هستیم. البته غیر از شکمم.
[آن طرف هم مردی دیگر به معترض و "وی" می‌پیوندد] من هم هستم!
[بسیج‌مرد بدقت مرد را برانداز می‌کند] من اینو کجا دیدم؟! [و با کمی تفکر پی می‌برد] خبیثه؟!
[مرد] اسم من پژمانه، ولی بهم می‌گن جاسوس‌مرد!
[بسیج‌مرد] یعنی تمام این مدت تو مرد بودی و من نفهمیدم؟!
[حاجی] خاک تو سرت! ببین تو ساندیست چی ریخته بوده، بصیرت نداشتی! اون فیلمو پس من واسه کی فرستاده بودم آخه؟!
[بسیج‌مرد] باید از سیبیلت می‌فهمیدم تو مردی!
[جاسوس‌مرد] اتفاقاً سیبیلم مصنوعیه. [و سیبیلش را برمی‌کند.]
[معترض‌مرد] حالا ما سه تا، داداشیم. فکر نکنم دیگه حرفی برای گفتن داشته باشین.
[صادق به اکیپ بسیج‌مرد اضافه می‌شود] اتفاقاً داریم! منم هستم!
[بسیج‌مرد] حمل بر خودستایی نشه! ولی مثل اینکه ما هم سه تاییم!
[بسیجیان دیگر پایگاه نیز سوار بر موتورهای تندرویشان از راه می‌رسند] ماشالا! حزبلا! ماشالا! حزبلا! ماشالا ماشالا! ماشالا!…
[حاجی] حمله کنیــد!!!
[و در یک لحظه تمام بسیجیان با قدرت الهی به سمت آن سه تبه‌کار می‌تازند و به فیلم ضدایرانی سیصد احقاق می‌بخشند. موتور بسیجیان که از تهران تا آنجا رانده‌ شده‌اند، بنزین تمام می‌کند و ادامه‌ی راه را پیاده می‌دوند. بسیجی دهنگشاد فریادی می‌زند و جاسوس‌مرد از ترس خشکش می‌زند. دهانگشاد در یک صدم ثانیه او را برای بردن به اعتراف تلویزیونی می‌بلعد. ابراهیم، نقی، عباس و صادق کفش‌هایشان را از پا درمی‌آورند. "وی" که حالا به شدت گیج و توسط بسیج محاصره شده، با دو دست در دستبندش به دوربین انگشت میانه نشان می‌دهد. و البته شطرنجی می‌شود.]
[حاجی جلو می‌آید] جیباشو خالی کنید!… شما به جرم حمل غیرقانونی قرص و داروهای نیروزا دستگیر و تا اطلاع ثانوی حقّ دیدار با هیچ‌یک از بستگان و آشنایان و وکلای دربندتان را ندارید. داروهای شما متعلق به سازمان میراث فرهنگی سپاه پاسدارانه و هرچی بگید، بعداً در دادگاه علیه خودتان سانسور می‌شود. پس خفه‌خون بشین! [و با فشاری بر کله‌اش، او را در بسیج‌مبیل می‌نشاند. فریاد "وی" برمی‌خیزد چرا که آنتن بی‌سیم حاجی در باسن‌اش فرو می‌رود.]
[حاجی] اینم به خاطر رسول بود!
[معترض‌مرد هم که پا به فرار گذاشته و از آن راهپیمایی طولانی خسته است، در کوچه‌ای بن بست به پشتوانه‌ی بسیج‌مرد غافلگیر می‌شود.]
[بسیج‌مرد] حالا ارتش آزادی بخشت کجاست که تو رو نجات بده؟
[معترض‌مرد عقب‌عقب می‌رود] کاظم کمی فکر کن! با کشتن من نه تنها چیزی درست نمی‌شه، بلکه دشمن سرسخت‌تری رو بیدار می‌کنی. و مطمئن باش که توانایی مقابله با اون رو نداری. حاجی اون رو خوب می‌شناسه.
[بسیج‌مرد چاقوی میوه‌خوری‌اش را بین انگشتانش می‌چرخاند] دیگه واسه این حرفا خیلی دیر شده. [و چاقو را در قلب تپنده‌ی معترض فرو می‌کند.]
[معترض‌مرد به دیوار پشت سرش تکیه می‌زند و به آهستگی فرومی‌تمرگد] آه! [نقاب از صورتش برمی‌دارد و با نیمه‌زوری می‌گوید] پس این بچه‌هان که انقلاب رو می‌خورن… [و تمام می‌کند.]
[کاظم نیز نقاب از چهره می‌گشاید و با شگفت‌زدگی به جنازه‌ی باباعمرو خیره می‌شود. حالا او عقب‌عقب می‌رود. زانوانش شل می‌شوند. دیگر نمی‌تواند روی پاهایش بایستد. زانو و فریاد می‌زند] نــــــــــــع!…
[یکی از اهالی ساخاتمان بغلی] چه خبرته؟! مگه عروسی باباته؟!
[کاظم] من پسر یه منافق فتنه‌گر تروریست بودم!
[همسایه] هه هه! خاک تو سرت!
[حاجی وارد کوچه می‌شود] چی شده پسر؟
[کاظم] اون پدر من بود… پدر سگ من!… اون یه قاچاقچی انقلاب بود.
[حاجی در های‌انگِلی وایدشات، دستش را دراز می‌کند] بیا بریم خونه پسر! بیا بریم…

نقاب بسیج‌مرد 9: شهادت یک بسیجی

مارس 30, 2012 بدست

پیشینگی بر نقاب بسیج‌مرد:
- برج میلاد کدوم وره؟…
-… تشریف آوردن بالاخره…
- دیگه کارت تمومه وی!…
- البته درستش هفته نه وی!…
- تو می‌تونی همه چیز رو همینجا تموم کنی…
- جنگ من کاملاً صلح‌آمیزه.
- خودت نخواستی!
- نـــــه!!!…

- وزارت ارشاد حامی اکران قلاده‌های طلا و توقیف سینمای ایران، به کوری چشم اسکار و خانه‌ی سینما، شما را به دیدن این برنامه می‌نماید!

- نــــــــــه!…
[بسیج‌مردِ شگفت‌انگیز در آستانه‌ی سقوط است. تمام زندگی‌اش مانند سریالی نود قسمتی مقابل چشمانش مرور می‌شود. سال‌های اول زندگی‌اش که در چهارراه گدایی می‌کرد. سال‌های دوم زندگی‌اش که زیر بال حاجی در بسیج خدمت می‌گزارید. و سال‌های آخر عمرش که قهرمانانه با فتنه پیکارید و حالا که مفتضحانه از راس قدرت سقوط کرد.]
["وی" ارّه‌ای مویی‌ بر آنتن برج میلاد (که حاجی به آن بسته شده) می‌نهد و عقب‌جلو می‌کند. با حرکت اره روی تنه‌ی آنتن، جرقه‌های نورانی به هوا پاچیده می‌شوند.]
[حاجی] هوی! نکن دیوانه! ارتباط ما با دنیا قطع می‌شه!
[وی] ارتباط شما مدت‌هاست که با دنیا قطع شده. حالا وقت این رسیده که با اون دنیا ارتباط برقرار کنین.
[حاجی] همیشه از تیم پیروزی بدم می‌اومد.

[بسیج‌مرد که دیگر به طبقه‌‌ی همکف رسیده و همه‌چیز را تمام شده می‌پندارد، با شیء نرمی برخورد می‌کند و ده متر کمانه می‌کند. از زمین برمی‌خیزد. وقتی به خودش می‌آید با چهره‌ی خندان بسیجیان پایگاه روبرو می‌شود که ملیحانه او را نظاره‌گرند. همه آنجا هستند. نقی... ابراهیم... رسول و صادق... مهدی... عباس کارگر جاوید... سعید تاجیک... بسیجی دهنگشاد...]
[بسیج‌مرد با چشمانی ‌دهانگشاد به رفقای چندین و چند ساله‌اش] شماها… شماها ریشاتون کجا رفته؟! چرا صورتتون مو نداره؟!! نکنه هاشمی رفسنجانی روتون تاثیر گذاشته؟! نکنه اصلاح‌طلب شدین؟!
[درست حدس زدید. آن شیء نرم چیزی نبود، جز پشم‌های تراشیده‌ی بسیجیان پایگاه.]
[رسول جلو می‌آید] من همه چیزو به بچه‌ها گفتم… کاظم. [لبخند حضار] اونام وقتی فهمیدن تو همون کاظمی… یعنی همون بسیج‌مردی، سریع با موتور اومدن و برای کمک به تو ریش‌هاشون رو در طبقه‌ی اخلاص گذاشتن.
[کاظم نقاب‌اش را برمی‌دارد و با رسول دست می‌دهد] ازت مچکرم.
[رسول با لبخندی شهیدی] نه، من از تو مچکرم کاظم! مدت‌ها بود که ریشم می‌خوارید.
[ناگهان نوک آنتن برج میلاد، اندرمیان کاظم و رسول می‌افتد و دست رسول را از شانه قطع می‌کند و در کفش ملی چینی‌اش فرو می‌رود.]
[کاظم فریاد می‌زند] صادق!!!
[صادق] هان؟
[کاظم] ئه، این رسول بود؟ رسول!!!
[بسیجیان در انبوه پشم‌های خود پناه می‌گیرند. جشنواره‌ی خون رسول از ارتفاع برج بالاتر می‌رود. همه در هراس و وحشتند اما دیگر پشمی برای ریخته‌شدن ندارند. حراست مجموعه‌ی میلاد آنها را به آرامش دعوت می‌کند.] چه خبره اینجا؟ آقا با شمام!
[بسیجیان حراست را به سخره می‌گیرند] هه! این یکیو!
[رسول به خود می‌نالد و به کارهای ناپسندی که با دست مقطوعش کرده می‌اندیشد. حاجی به همان حالت بسته‌شده به آنتن، همراه با جاذبه‌ی زمین پایین می‌آید و سر کچلش کفش رسول را می‌لمسد.]
[حاجی] یکی به من بگه الآن سرم رو زمینه یا زمین رو سرمه؟
[رسول] آخ پام! آی دستم! وای صورتم!
[کاظم] صورتت دیگه چرا؟
- افترشیو نزدم، می‌سوزه!
[حاجی] منو از این برگشتگی برگردونین ببینم چه خبره اینجا!
[بسیجیان رسول و حاجی را از آنتن جدا می‌کنند.]
[حاجی] آخ پام!!
[کاظم] پای تو هم زخمی شده حاجی؟
- نه، پام خواب رفته.
[رسول] خدایا! آخه چرا من؟! مگه رسول چش بود که منو شهید کردی؟… صب کن بینم! من کی بودم؟…
[کاظم بالای سر رسول می‌نشیند] رسول، مگه نگفتم خودتو قاطی این بازیا نکن؟! فکر کردی اینجام دنیای مجازیه؟ اینجا به کسی به خاطر شجاعتش لایک نمی‌دن! اینجا میزان سنجش آدما تیر و ترکشه، نه شِر و کامنت…
[حاجی که دست رسول را از زمین برداشته و سعی دارد آن را سر جایش بگذارد] خیلی خب حالا زیادی بزرگش نکن! دفاع مقدس هم اینجوری نبود که تو داری تعریف می‌کنی!!
[رسول] یادته کاظم؟ یادته به من می‌گفتی رسول تی.اکس.تی؟
[کاظم] رسول تروجان!
- اون من نبودم! اون صادق بود! همیشه اشتباه می‌گرفتی…
[صادق] راست می‌گه، صادق بود.
[رسول که خون و اشک و تف و قیمه‌ی دیشب از دهانش بیرون می‌ریزد، آخرین زورهای زنده‌ماندنش را می‌زند] هیععع! عیییعع!…
[کاظم] رسول! نترس! رسول نترس!
- عیییییععععع…
- رسول بمون! رسول بمون! بمون! بمون!!
- ححـــــــ آخیش…
[حاجی با دست کنده‌شده‌ی رسول با پیکر بی‌جان او وداع می‌کند.]
[کاظم] بمون!!
[حاجی] چی رو بمون؟ رفت دیگه!… بچه‌ها بیاین زودتر اینجا رو جارو کنین!… سعید این آنتن‌و ببر بذار سر جاش!
[کاظم می‌ایستد و با بغضی در گلو می‌گوید] چه طعنه‌آمیز مُرد! همیشه خودش ماهواره و موشک می‌فرستاد بالا، می‌رفت رو آنتن… حالا آنتن رفت توش، فرستادش بالا.
[حاجی] اینم بد نیست واسه سنگ قبرش.
[کاظم با نگاهی به جنازه‌ی رسول] نمی‌ذارم خونت پایمال بشه. [و نگاهی به ته کفش خودش]
[عباس دستی بر شانه‌ی کاظم می‌گذارد] اون از همه‌مون بهتر بود.
[کاظم] گُه خوردی! من از همه‌تون بهترم!
[حاجی کف دستانش را به هم می‌کوبد] بچه‌ها زود بجنبین، کلی مراسم در پیش داریم.
[نقی از دهان بسیجی دهانگشاد بجای خاک‌انداز استفاده می‌کند. بسیجیان پشم‌های زده‌شده را دوباره روی صورتشان می‌چسبانند.]
[تبلت ملیِ (آغ‌پد) رسول به صدا در می‌آید. کاظم آن را از جیب بغل او بیرون می‌کشد و نگاهی به آخرین اخبار روز می‌اندازد.] اعتراض مردم اسرائیل به جنگ با ایران… [تبلت را پایین می‌گذارد و با نگاهی نگرانانه به دوردست] معترض‌مرد رفته اسرائیل! نمی‌دونم چی تو کله‌ی پوچشه ولی از اولشم می‌دونستم که دست‌نشونده‌ی موساده.
[عباس] پس حتماً «وی» هم می‌ره همونجا…
[کاظم] تو چی می‌گی اینجا آخه؟ برو به کارت برس! اَه!
[حاجی] «وی» خیال می‌کنه تو رو کشته.
[کاظم با نیش‌ باز] ئه؟ عجب خریه! من که زنده‌م!
- حالا چی‌کار می‌خوای بکنی؟
- همه بیاین جمع شین، من یه نقشه دارم. [بسیجیان جمع می‌شوند. کاظم نقشه‌ی اسرائیل را از جیبش بیرون می‌آورد.] خوب نگاه کنید! ما نتونستیم جلوی اتحاد وی و معترض‌مرد رو بگیریم. اما اگه با هم متحد بشیم، می‌تونیم اونارو از هم جدا کنیم. جمهوری اسلامی تاکنون دشمنان زیادی داشته؛ اما همیشه با هوشیاری و بصیرت وافرش این دشمنی‌ها و فتنه‌ها رو واکسینه کرده. استعمارگران و انحصارطلبان و مدعیان دموکراسی که خود چنگال پلیدشان به خون القاعده، طالبان، نازی‌ها، ویتنامی‌ها، قذافی‌ها و خیلیای دیگه که حالا نمی‌خوام اسم ببرم، مثل سرخپوست‌ها، فضایی‌ها… به خون اینا آلوده است، با شستشوی مغزی مردم فریب‌خورده توسط امواج شیطانی و چشم روباه، موجب گوشه‌گیری دنیا نسبت به کشور اسلامی ما شده‌اند، به زودی متوجه خواهند شد که دوران حکومت آنها بر جهان به پایان رسیده و به یاری امام خامنه‌ای و غایب برحقش امام زمان (عج) و سید حسن نصرالله و سربازان گمنام (بسیجیان آسمان را نگاه می‌کنند و سوت می‌زنند) و ملت همیشه در صحن غیرعلنی… از هم فرو خواهند پاچید. پس همه با هم به پیکار رژیم اشغالگر قدس می‌رویم تا ریشه‌ی توطئه و فتنه را در تمام جهان بخشکانیم… یا بسوزانیم. راه اسرائیل از قدس می‌گذرد… (با توجه به نقشه)
[تکبیر حضار]

پسینگی بر نقاب بسیج‌مرد:
- پیروزی‌تو بهت تبریک می‌گم…
- بشار اسد هم همین‌و می‌گفت…
- من هیچ وقت شکستم رو نمی‌پذیرم…
- فکر نکنم دیگه حرفی برای گفتن داشته باشین.
- حمله کنید!!!

نقاب بسیج مرد 8: میم مثل پدر

مارس 27, 2012 بدست

پیشینگی بر بسیج‌مرد:
[زییییینگ! زیییییییینگ!]
- کیه؟
- بریم خونه بعدی!
[بوم!]
- باید به بسیج‌مرد خبر بدیم.
- حاجی لباس غیرشخصی پوشیده!!!
- پیروزی مال منه! :D
- تو می‌تونی به من بگی باباعمرو… پسرم!

[شنبه - 24 مارس 2012 - دفتر بشار اسد]
[وزیر دفاع حکومت سوریه با استرس وارد اتاق می‌شود] قربان! وضعیت داره وخیم‌تر از اونی که فکرش رو هم نمی‌کردیم، می‌شه. همین چند دیقه پیش یکی از بالگردای خودمون، خودش رو به مقر امنیتی اعزاز اعزام کرده و ترترتر مقررو بمبارون کرده!
[بششار اسد] بالگرد یعنی…؟
[وزیر دفاع با عصبانیت] قربان! ما داریم عربی حرف می‌زنیم!
- خب من تا ندونم بالگرد چیه که نمی‌تونم نظر بدم! شاید منظورت بالن باشه!
- هلیکوپتر قربان! هلیکوپتر!
- آهان! ئه؟!! از اینا که تازه‌ گرفتیم بود یا از اون کهنه‌ها؟!
- قربان! هلیکوپتر مهم نیست! نیروهامون دارن یکی‌یکی از ما جدا می‌شن. اونا متوجه قدرت مخالفا شدن. ما نباید بذاریم پای «وی» به سوریه برسه… که اگه برسه ما شکست می‌خوریم.
[بشار اسد که به صندلی دسته‌دارش لم داده و از پنجره اوضاع کشور را رصد می‌کند، سیگار کوبایی‌اش را در جاسیگاری می‌تکاند و با لبخندی بر گوشه‌ی لب می‌گوید] آروم باش داوود! ادای معاون وزیر نفت رو در نیار!… بذار یه چیزی رو برات روشن کنم.
- قربان من برای سیگار اینجا نیومدم.
- نه، منظورم روشن کردن ذهنیه. بگو ببینم! ما بیشتر کشتیم یا اونا؟
- خب… اونا.
- ما خره! الآن که تو تلویزیون نیستی!… حالا زندانیای ما بیشتره یا اونا؟
- قربان! با این حرفا می‌خواین به کجا برسین؟
- به هیچ جا! فقط می‌خواستم از آمار مطمئن بشم.
[وزیر دفاع بر سرش می‌زند] قربان!!! خطر در کمینه!
- گوش‌تو بیار جلو!
- ؟
- تنها چیزی که در کمینه، نفته، نحفـــت… [و دوباره با صدایش را بالا می‌برد] حالا گوش‌تو ببر عقب!… انقدرم مشوش نباش! تا وقتی بسیج‌مرد اینجاست، هیچ جای نگرانی‌ نیست.

[موسیقی متن خوشگذشتانه - کاظم و پدرش عمرو در حال بازی بشقاب‌پرنده]
[عمرو] بگیرش کاظــم!
[صحنه‌ آهسته - کاظم در هوا بشقاب‌پرنده را با دهان می‌گیرد.]
[عمرو] آفرین پسر! آفرین!
[کاظم روی زمین غلت می‌زند و پدرش شکم او را می‌خاراند.]
[عمرو] همینجا وایستا. من می‌رم برات بستنی نونی بگیرم.
[کاظم] واسه من یه نون اضافه هم بگیر!
[صحنه‌ی بعد کاظم و عمرو کنار هم روی نیمکت پارک نشسته و با سرخوشی لیس می‌زنند.]
[کاظم] پدر! من خیلی سوال آماده کرده بودم که ازت بپرسم. ولی کاغذش از جیبم افتاد.
- اشکالی نداره پسرم! وقت زیاده. بستنی‌تو بلیس!…
- بستنی زیاد برام خوب نیست. شیکم درآوردم.
- هه هه! اون به بستنی ربطی نداره. مال ازدواجه.
- یعنی تو با ازدواج من مخالفی؟
- کی همچین حرفی زده؟ من خوشبختی تو رو می‌خوام.
- پس چرا بدبخت شدم؟!
- خب من که تازه اومدم تو زندگیت.
- پس تو این بیسسی سال کجا بودی؟!
- چرا یهو فاز دعوا می‌گیری خب؟! من کارم یه جوری بود که نمی‌تونستم یه جا باشم. همیشه در حال سفر بودم.
- یعنی تو هم قاچاقچی بودی؟
- قاچاقچی کدومه؟! هیسسس! من به مردم خدمت می‌کردم.
- به همه غیر از پسرت! هان؟ تو چطور تونستی منو بفروشی؟! آخه به چه قیمتی؟!
- من تو رو فروختم؟! چی می‌گی؟ من یه روز که برای کار به ایران رفته بودم، تو رو تو شلوغی انقلاب گم کردم.
- یعنی اون موقع هم انقلاب انقد شلوغ بوده؟!
- من انقلاب 57 رو می‌گم، تو کدوم انقلاب رو می‌گی؟…
- همون انقلاب، منتها مجسم شده‌ش.
- آره، خلاصه! ما شما رو نفروختیم آقا کاظم.
- ولی سردسته‌ی گداهای غرب تهران، من‌و فروخت به حاجی.
- … تا وقتی آدم خر نباشه، آدم فروشی پیدا نمی‌شه.
- حالا مامانم چی شد؟
- مامانت رو هم همونجا گم کردم.
- خودتو گم نکردی؟!
- نه، اتفاقاً خودمو پیدا کردم… بعد از اون سفر چند بار به ایران برگشتم و دنبالت گشتم. ولی هر دفعه یه کاری من‌و به خودش مشغول می‌کرد.
- فقط دنبال من می‌گشتی؟
- آره دیگه.
- مامانم چی پس؟!
- اون‌و‌ که همون روز اول تو سردخونه پیداش کردم! هه!
[یک دقیقه سکوت]
[ابروهای کاظم پایین می‌رود] راستی! تو چرا اینجا زندگی می‌کنی؟! تو محله‌ی اینا! نکنه تو هم طرف اونا هستی؟!
- من طرف حق هستم.
- چی؟! یعنی می‌خوای بگی طرف ما نیستی؟!
- پسرم! من طرف همه هستم… حالا بیا دو دیقه که کنار هم نشستیم، به مسائلی ازاین‌قبیل‌دست نپردازیم و بیشتر به خودمون وقع بنهیم.
- مگه این مسائل در مورد خودمون نب…چرا بستنی‌ش مزه ساندیس می‌ده؟
- چه خبر از درس و دانشگاه؟ درس که خوندی انشالاه؟
- درس… آره آره! امسال مهندسی‌مو می‌گیرم.
- باریک الله! باریک الله! مهندسی چی؟!
- مهندسی آل عمران.
- خوبه، خوبه! تو چه زمینه‌ای هست؟
- خب زمینه‌های گوناگونی داره… ماهواره بالا می‌بریم… پهپاد پایین می‌کشیم… ببخشید یه لحظه! [برای کاظم از طرف رسول پیامک می‌آید.]
[کاظم آن را با صدای بلند قرائت می‌کند] بسیج‌مرد! خودتو برسون. وی حاجی رو گرفته.
[عمرو با تعجب] بسیج‌مرد؟!
[کاظم دست‌پاچه می‌شود] چی؟ این‌و می‌گی؟ نه این از این اسه‌مسای تبلیغاتی بود. از طرف بسیج زیاد می‌فرستن.
[عمرو] آها!
[کاظم از جا بلند می‌شود] خب دیگه من کم‌کم برم… هوام داره تاریک می‌شه…
- ئه! کجا؟! مگه من می‌ذارم؟! تازه پیدات کردم!
- تو من‌و پیدا کردی؟! تو که نشسته بودی رو مبل!
- آره، ولی من زودتر خواب اومدنت رو دیده بودم.
- بله، ظاهراً خوابت صادقه هم بوده. حالا رفتنمم ببین! خدافس.

[تصویری بسته از دهانی نیمه‌باز و بخار سفیدی که از آن خارج می‌شود و در آلودگی هوای تهران محو می‌گردد. قطرات یخ‌زده‌ی اشک و عرق در هم آمیخته و تا به زمین برسند تبدیل به برف خواهند‌شد. دوربین به سرعت از او دور می‌شود و در لانگ‌شاتی لانگ برج میلاد را نشان می‌دهد که حاجی با طناب به آنتن‌اش بسته شده.]
["وی" از پایین آنتن بالا را نگاه می‌کند و در میان هیاهوی باد فریاد می‌زند] چی شده حاجی؟! دیگه سگت بهت وفادار نیست؟
[حاجی که سعی می‌کند پایین را نگاه نکند با لرزش صدا] صابر باش! تا یه ساعت دیگه خودت رو نوک آنتنی.
- یه سسسساعت دیگه؟!
- پس چند ساعت؟!
- چرا انقد دیر؟!
- خب تا بخواد اینجا رو پیدا کنه طول می‌کشه دیگه! غدیر خم رنگ‌رزی که نیست!
- خب من اومدم رو برج میلاد که زود پیدامون کنه! از اینجا تابلوتر آخه؟!

[بسیج‌مرد روی موتورش کنار خیابان] ببخشید آقا! برج میلاد کدوم وره؟
[رهگذر با انگشتش برج میلاد را نشان می‌دهد]
- ئه اونه؟!… خیلی ممنون!
[چهار ساعت بعد]
[وی به آنتن تکیه زده، قرص جوشان بالا می‌اندازد و مدام عقربه‌های ساعتش را جلو می‌کشد که شاید تاثیری گذارد و بسیج‌مرد از راه برسد.]
[حاجی از بالای آنتن] چی شد؟! نیومد؟!!
[وی] نه بابا! از صبح ما علافیم اینجا! این چه وضعشه آخه؟!
[حاجی] آخه برج میلاد هیچی! من به این گندگی که از سوریه هم معلومم! خدا نکشتت کاظم!
[وی] من می‌کشمش.
[بسیج‌مرد از راه می‌رسد و نفس‌زنان به رکوع می‌ایستد.]
[حاجی] اومد؟!
[وی دست به کمر روبروی بسیج‌مرد می‌ایستد] بله! آقا تشریف آوردن بالاخره… تو چه جوری می‌خوای زن بگیری؟
[حاجی] آخ جون! دیگه کارت تمومه وی!
[بسیج‌مرد] هح…خیلی… هح… ترافیک… هح… ترافیک بود… هح…
[وی] خیلی خب، حالا چرا انقد نفس‌نفس می‌زنی؟
- هح… از پله‌ها اومدم. هح… آخ… آی… بذار یه دقه بشینم!…
- چرا از پله‌ها؟
- هح…هان؟…
- می‌گم چرا از پله‌ها اومدی؟… مگه آسانسور خراب بود؟
- …هاح؟ آسانسور؟ آسانسور داشت مگهح؟!… آخ فشارم افتادح… ساندیس بدین!
- ساندیس چیه؟ پاشو می‌خوام باهات مبارزه کنم!! پاشو!
- مبارزهح؟!
- آره، دیگه! پس فکر کردی واسه چی پدرت رو بستم اون بالا؟
- پدرم؟! پدرم که سوریه بود… ئه! اون حاجیه که!…حاجی، اون بالا رفتی چی‌کار؟!
- می‌گم من بستمش!
- تو؟! تو کی هستی اصن؟!
- من وی‌ام دیگه!
- چی‌ای؟
- وی! ویِ انگلیسی!
- آهان! همون که رسول می‌گفت. البته درستش هفته نه وی!
- آره، اصن هرچی شما بگی! چشم!
[کاظم کمر راست می‌کند] حالا چی می‌خوای از من؟
- یعنی معلوم نیست؟
[کاظم سرش را افقی تکان می‌دهد.]
[حاجی جیغ می‌کشد] زود باشین!! هر کاری می‌خواین بکنین، زودتر بکنین!! من مُردم از گشنگی!
[وی] من دشمنت هستم بسیج‌مرد. تو مدت‌هاست که دوستای نزدیک من رو کشتی و آزار دادی. من می‌خوام تو رو از بین ببرم.
[کاظم] پس این یه تله بود!
[حاجی یک پرنده در هوا گیر می‌آورد و مخش را می‌کوبد به آن]
[کاظم] تو هیچ اشتباهی نمی‌تونی بکنی! این رفیقای تو هستن که باید از صفحه‌ی روزنگار حذف بشن!
[حاجی] محو!!
[کاظم] حالا هرچی!… سبز جنبنده، سران فتنه، مشایی، معترض‌مرد، اسرائیل، آمریکا، انگلیس… اینان که باید حذف بشن!
[حاجی] محو!!!
[وی] آخه چرا؟! تو چه مشکلی با اونا داری؟
[کاظم کمی در فکر فرو می‌رود]
[وی] تو می‌تونی همه چیز رو همینجا تموم کنی و در جهان صلح برقرار کنی.
[کاظم] تو نمی‌فهمی! جنگ من کاملاً صلح‌آمیزه.
[وی] خیلی خب! من می‌خواستم همه با هم در این پیروزی شریک باشیم. اما خودت نخواستی. هائیا!!! [و با لگدی چرخشی بسیج‌مرد را از بالای‌برج ساقط می‌کند.]
[حاجی] نـــــه!!!
[صحنه‌ی آهسته - بسیج‌مرد در هوا دست و پا می‌زند و طبقه‌ها را از بالا تا پایین می‌شمارد.]

پسینگی بر بسیج‌مرد:
- uh… excuse me?
- مگه نگفتم خودتو قاطی این بازیا نکن؟!…
- …صب کن بینم! من کی بودم؟…
- نــــــــــــه!…
- نیروهارو آماده کن…

نقاب بسیج‌مرد 7: خانه‌ی دشمن کجاست؟

مارس 24, 2012 بدست

پیشینگی بر نقاب بسیج مرد:
- من در مورد تو اشتباه می‌کردم…
- خواب بد می‌دیدی؟…
- از این دشمن جدید بگو!…
- خوب گوش کن کاظم!… دکتر غلام‌احمد احمدغلامی…
- این کار فقط از دستای تو بر می‌آد!…
او تبه‌کاری بزرگ به نام وی‌ ست…

[حاجی و بسیجیان پایگاهش به همراه نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی روی عرشه‌ی ناوچه‌ی سبک جماران ایستاده و منتظر تحویل سال هستند. حاجی دعای تحویل سال را می‌خواند] یا مقلب القلوب والانصار! یا مدبر اللیلِ و النهار! [با شنیدن کلمه‌ی نهار صدای شکم حاجی و بسیجیان برمی‌خیزد.]
[ادامه می‌دهد] یا مخدر الحال والاحوال! یا مقتل الغول والاطفال! یا مفسر الشوت و الفوتبال!
[کاپیتان کشتی با بی‌صبری به حاجی نگاه می‌کند.]
[حاجی] حول حالنا الی اول السال!
[ایوووووو...بوم!]
[اژدرناوشکن شلیک می‌شود! همه شادمان و فرخنده یکدیگر را ماچ و بوسه می‌زنند و یکصدا می‌خوانند] حاجی خره! حاجی خره! ساندیس ما یادت نره!
[حاجی می‌خندد و عیدی بسیجیان را با طعم آلبالو بر سرشان می‌پاشد.
چند فرضنگ آنطرف‌تر اژدر به ناوگروه سپاه در تنگه‌ی هرمز برخورد کرده و تمام سرنشینانش طعمه‌ی نهنگ قاتل شده‌اند.]

این برنامه به شما تقدیم می‌شود، توسط: شرکت مخالف‌یابان تسه‌یانگ‌گستر چونگ!

[زییییینگ! زیییییییینگ!
زیییینگ! زیییییییییییییینگ!
پیرزنی در را باز می‌کند] کیه؟
[کاظم] منم!
- می‌دونم تویی! ولی نمی‌شناسمت!
- آهان! چیزه! ما اومدیم آمار بگیریم.
- ما که همین دو روز پیش آمار کشته‌شده‌هارو دادیم!
- به کی آمار دادین؟!
- به آمارگیر دیگه!
- مطمئنین؟! شاید مارگیر بوده!
- مگه مارگیر هم آمار می‌گیره؟
- نه، ولی آمارگیر ممکنه مار بگیره.
- گرفتی مارو؟!
- یعنی چه خانوم! شما سن مادربزرگ من‌و دارین! بعدشم من زن دارم خودم. ایناها! [به خبیثه که بغل‌دستش ایستاده اشاره می‌کند.]
- آقا شما از جون ما چی می‌خواین؟
- خانوم، شما این بچه رو تا حالا دیدین؟ [و عکس بچگی‌های خودش را که دست‌رو‌سینه کنار حاجی، جلوی ضریح شابدولعظیم ایستاده‌، نشان می‌دهد.
پیرزن عینک دودی‌اش را (به دلیل نورانی بودن عکس) می‌زند و می‌گوید] این که بچه نیست!
[کاظم] این که حاجیه! اونیکی رو می‌گم!
- نــه، ندیدم!
[خبیثه] خانوم، شما مطمئنید؟ یه بار دیگه با دقت نگاه کنید!
[پیرزن] من اگه بچه به این زشتی دیده بودم، حتماً یادم می‌موند.
[کاظم] خانوم، اصن مث‌که ما زبون همو نمی‌فهمیم!
[پیرزن] نه که نمی‌فهمیم! خب من عربم شما… عجبا!
- که چی حالا؟ واسه من کنفرانس روز جهانی زبان مادری گذاشتی؟
[خبیثه شات‌گانش را در‌می‌آورد و به سمت پیرزن شلیک می‌کند. کاظم چند لحظه خشکش می‌زند.
خبیثه درحال ضربدر کشیدن روی درب خانه می‌گوید] این چیزی نمی‌دونست. بریم خونه بعدی!
[تق تق تق!]
[صاحب‌خانه از آیفن پاسخ می‌دهد] چیه این وقت ظهر؟
[کاظم] سلام! از اداره‌ی آزار و ارقام مزاحمتون می‌شم. شما بچه‌ی گمشده، سرِ راهی، فراری، چیزی داشتین تا حالا؟
- نه آقا! مگه اینجا یتیم خونه ست؟!
[خبیثه نارنجکی در می‌آورد و از زیر در به داخل خانه قل می‌دهد. کاظم گوش‌هایش را می‌گیرد و با دست‌پاچگی فریاد می‌زند] یا الله اکبر!
[خبیثه روی در ضربدر می‌کشد.
خانه‌ی بعدی بچه‌ای از پنجره سرش را بیرون می‌کند] کیه؟!
[کاظم و خبیثه به یکدیگر نگاهی معنی‌دار می‌کنند. خبیثه آر‌پی‌جی‌ را روی شانه‌ی تخم‌مرغی‌اش ‌گذارده و کاظم آن را پُر می‌کند و بر شانه‌‌ی دیگر او ضربه می‌زند. خبیثه لانچ می‌کند و خانه را به هوا می‌فرستد.]
[کاظم با نیش باز] این آر.پی.جی چند بود؟
[خبیثه] همین یه دونه بود.

صادق و رسول دو قلوی از یکدیگر اصلح‌تر در بنز سیاه‌رنگ حاجی نشسته و ساندیس‌نوشان به سمت نمازجمعه می‌رانند.
[رسول] شما برادر من، توجه داشته باش! این دشمن جنگ روانی راه انداخته! یعنی یه عده روانی الآن افتادن به جون هم! اقتصاد ایران که مشکلی نداره…
[صادق] من با حرف شما موافقم! اصن همین دشمنی که شما ازش حرف می‌زنی الآن از ترس بحران خودش، مجبور شده تحریمای مارو قطع کنه! پس ببین خودش هم روانیه!
[رسول دنده را معکوس می‌کند] حالا این حرفارو ولش کن برادر من! تو می‌دونستی من ابرقدرت دارم؟
- ابرقدرت؟! یعنی مثل بسیج‌مرد؟
- بعله!
- چه ابرقدرتی؟!
- من می‌تونم اتفاقات رو قبل از وقوع‌شون پیش‌بینی کنم.
- نــــه با با!
- نگاه کن! مثلاً الآن بگم چی می‌شه؟
- چی می‌شه؟!
- الآن من ترمز می‌کنم. [رسول پشت چراغ ترمز می‌کند.] دیدی ترمز کردم؟! من یه ابرقهرمانم!!!
[صادق از خنده ریسمان می‌شود.]
[رسول] حال کردی؟
[صادق در حال خنده] خیلی پسندیده بود! فضا عوض شد.
- هه هه! حالا باید دوباره وضو بگیری.
- آی دلم! تو باید طنزنویس بشی!
[همینطور که می‌خندند و می‌گندند، ناگهان اتومبیل‌شان مانند خودروی برادر علی دایی، زیرورو می‌شود.
همه‌چیز تیره و تار می‌شود.
رسول به آرامی چشم می‌گشاید و از درد سر و قطره‌های خونی که از درون دماغش به داخل چشمش می‌غلتند می‌نالد. صادق هم مانند او سرنگون در ماشین‌ نشسته و گیج است. مردی با لباس تنگ و درشت‌اندام آرام‌آرام به طرف آنها قدم برمی‌دارد.]
[صادق] خودشه.
[رسول] خود کی؟
- خود وی! ببین چقد گنده شده.
- خب منم اگه دوپینگ کنم همینجوری می‌شم!
- باید به بسیج‌مرد خبر بدیم.
- بسیج‌مرد که الآن سوریه‌ست. اگه خبر بدیم هم به این زودی نمی‌رسه.
- هیس! داره می‌آد!
[وی چارزانو کنار ماشین با آنها به صحبت می‌نشیند] ببینم شما دوتا برادر هستین؟
[رسول با پوزخند] برادر؟! ما دوقلوییم!
[صادق] انقد دوقلوییم که بعضی وقتا خودمونم قاطی می‌کنیم که کدوم من هستم و کدوم اونه.
- خب امروز روز خوبی برای دوقلوها نیست!
- چرا؟ امروز که جمعه ست!
- آره… ولی ممکنه آخرین جمعه باشه… چون اگه به من نگین بسیج‌مرد کجاست، می‌شین دوقلوهای به هم چسبیده! پس فک‌تونو تکون بدین… وگرنه… [کوکتل مولوتف‌اش را روشن می‌کند] می‌فرستمتون سفر فکه!… هوم؟
[دوقولَین سرشان را بالا می‌اندازند و سکوت می‌کنند.]
[وی] خیلی خب! مثل اینکه چاره‌ی دیگه‌ای ندارم.
[رسول دوردست را نشان می‌دهد] اونجارو!
[وی] هه! فکر کردی من خرم؟!
[رسول] آره، ولی جدی می‌گم! اون حاجیه!
[صادق] حاجی لباس غیرشخصی پوشیده!!!
[حاجی در لباس سپاه با سوار بر موتور سرخ‌رنگش تک‌چرخ‌زنان و گازگازان به وی حمله ور می شود. وی جاخالی می‌دهد و بالای تیر چراغ‌برق می‌پرد. حاجی از فرصت استفاده می‌کند و صادق و رسول را از خودروی داغانش خارج می‌کند. می‌خندد و می‌گوید] چقد شبیه ماشین تازه‌ی منه!
[دوقولَین هم به حال خودشان می‌خندند]
[وی بعد از خوردن قرص‌هایش پایین می‌پرد و می‌پرسد] تو دیگه کدوم خری هستی؟
[حاجی با غرور برمی‌گردد و پاسخ می‌دهد] من نظام اسلامی هستم. ولی تو می‌تونی من‌و حاجی صدا کنی.
[وی] ببین حاج آقا! فکر نکن خیلی زرنگی! تو فقط داری خودتو بدبخت می‌کنی.
[حاجی نزدیک می‌شود] آقای وی! یا بهتر بگم… آقای پیروزی! بگو ببینم… این درسته که تو طرف اونی می‌ری که زورش بیشتره؟
[وی] نه حاج آقا! اشتباه به عرض‌ت رسوندن! من مث تو بادبادی نیستم. (حاجی به شکمش نگاه می‌کند.) اکثر وقتا پیروزی با مظلومینه.
[حاجی] پس جای امیدواری هست! [و مشتی روانه‌ی سینه‌ی وی می‌کند.]
[وی هیچ تکانی نمی‌خورد و همچنان لبخند می‌زند.]
[حاجی با تعجب] شربت سینه خوردی؟!
[وی] حالا نوبت منه! لگد برق‌آسا!!! [پایش را آرام روی شکم حاجی می‌گذارد و برق فشارقوی حاجی را می‌گیرد و به عقب پرت می‌کند.]
[دوقلوها به حاجی کمک می‌کنند تا از زمین برخیزد.]
[حاجی نفس‌نفس‌زنان] فکر کردم منظورش اینه که لگدش مثل برق سریعه! نمی‌دونستم واقعاً برق داره!… رسول! تو نمی‌دونی نقطه‌ی ضعف اون چیه؟
- اینطور که به نظر می‌آد دوپینگیه. اون بدون قرص‌هاش هیچ قدرتی نداره.
[حاجی به وی نگاه می‌کند که جلوی یک ویتامینه‌‌ای ایستاده و آب هویج می‌نوشد.]
[حاجی] مبارزه با پیروزی برای ما که هیچ‌وقت طعم شکست رو نچشیدیم، کار ساده‌ای نیست. باید بسیج‌مرد رو خبر کنیم.

[کاظم و خبیثه تمام خانه‌های شهر را در‌نبردیده و زمین حمص را همچون آسمان اهواز سرخ رنگ کرده‌اند، اما هیچ‌ اثری از خانواده‌ی کاظم نیافته‌اند.]
[رسول به کاظم مسیج می‌دهد] وی به ما حمله کرده. همین حالا به کمک بسیج‌مرد محتاجیم.
[کاظم پاسخ می‌دهد] شما سعی کنین یه جوری در برین. من الآن نمی‌تونم بیام. ولی شما خودتون رو قاطی نکنید! شما کارای مهمتری دارین. شما باید در جبهه‌ی مجازی خدمت کنید… پیروزی مال منه! :D
[کاظم رو به خبیثه] من دشویی دارم!
[خبیثه] خب برو یه جنازه پیدا کن. من اینجا منتظرم.
[کاظم وارد یکی از خانه‌ها می‌شود و به دنبال جنازه‌ای خشک می‌گردد. شلوارش را پایین کشیده و اقدام به ادرار می‌نماید.
ناگهان از پشت سرش صدای کف‌زدن و براوو گفتن مردی، او را ادراربند می‌کند. مردی پنجاه-شصت ساله روی مبلی پاره نشسته و او را تشویق می‌کند] خیلی وقته منتظرتم…
[کاظم با ادرار نیمه‌ریزانش برمی‌گردد و می‌پرسد] منتظر من؟ مگه تو کی هستی؟
- منو به اسمای مختلفی صدا می‌زنن… بعضیا به من می‌گن ملت… بعضیام می‌گن دشمن… بعضیا می‌گن هوی!… تو می‌تونی به من بگی… [سرش را بلند می‌کند]… باباعمرو… پسرم!
[بوم بوم بوم!]

پسینگی بر نقاب بسیج‌مرد:
- …تو این بیست سال کجا بودی؟!
- …همیشه در حال سفر بودم…
- دیگه کارت تمومه وی!

سبیل گذاشتن صداوسیما روی تصاویر غربی

مارس 22, 2012 بدست

من به همه‌تون پیشنهاد می‌کنم بشینین این فیلمای سینمایی ایام نوروز صداوسیما رو ببینین به خدا! اینا ظاهراً بجای اینکه ترجمه دیالوگارو (که علی‌آبادی می‌کرده) بدن دست دوبلورها بخونن، بیانات مقام معظم رهبری رو گذاشتن جلوشون.
قبلاً هم تو برنامه‌ی پارک ملت رئیس یکی از کانالای صداوسیما می‌گفت ما دیالوگارو تغییر می‌دیم یه فیلم جدید می‌سازیم که با فرهنگ ما همخوانی داشته باشه. حالا امسال پا رو فراتر گذاشتن، یه کاری کردن با سیاست‌شون هم همخوانی داشته باشه.
امشب تو فیلم Cowboys & Aliens آمریکا رو سوژه کرده بودن، یه جوری که هر کی فیلمو با زبون اصلی ندیده باشه فکر می‌کنه اون گاوچرونا داشتن پهپاد آمریکایی رو به زمین می‌نشوندن. قبلش هم تو فیلم Johnny English Reborn اومده بودن مثل بچه‌های شیش‌ساله نه تنها اسم فیلم رو تغییر داده بودن به «مستربین پلیس می‌شود!» (مردم هم که نمی‌فهمن!) در تمام طول فیلم هم «جانی انگلیش» رو «مستربین» صدا می‌زدن. بعد همه‌ش یه طرف، آخر فیلم دوطرف. (کسایی که نمی‌خوان آخر فیلم لو بره، جلو چشماشونو بگیرن!) آخرش ملکه انگلیس می‌خواد از جانی انگلیش تقدیر کنه، که یهو یکی از دشمناش که یه پیرزنه و از اول فیلم می‌خواسته اون‌و بکشه با لباس ملکه می‌آد و باهاش درگیر می‌شه. بعد خلاصه پیرزنه فرار می‌کنه و انگلیشم می‌ره دنبالش. بعد یه جا پیداش می‌کنه، همینجوری می‌گیره می‌زنه تو سرش که یهو پیرزنه رو می‌بینه کت‌بسته آوردن و می‌فهمه تا حالا داشته ملکه رو می‌زده. همینجام فیلم تموم می‌شه! بعد حالا آقای صداوسیما آخرش نمی‌تونه تحمل کنه، می‌گه: البته اشتباه نکنید بینندگان عزیز! مستربین بعداً می‌فهمه که همه چیز زیر سر ملکه انگلیس بوده و درست گرفته بوده…
خودشون نمی‌تونن فیلم بسازن، می‌آن آرمان‌هاشونو می‌ندازن رو فیلم اونا! اسکارم براشون اهمیتی نداره.

لوگوی گوگل بمناسبت سال «تولید ملى و حمایت از کار و سرمایه‌ ایرانى»

مارس 20, 2012 بدست

روغن داخلی

مارس 20, 2012 بدست

سال رونق تولید داخلی در چین بر تمام کشورهای آمریکای لاتین مبارک باد!

نقاب بسیج‌مرد 6: V for Vitamin

مارس 17, 2012 بدست

پیشینگی بر نقاب بسیج‌مرد:
- حتماً هلالی جدیده…
- نــــــــــه…
- تا برنامه‌ی بعد خدانگهدار!
- …فردا روز بزرگی داریم…
- باید بریم والدینت رو پیدا کنیم…
- …باید سنگسار بشی.

حاجی‌فیروز با آرزوی عیدی نوروز برای همه‌ی شیعیان جهان و رهبر انقلاب، با افتخار شما را به دیدن ادامه‌ی این برنامه می‌نماید.

[خسته از این زندگی سگی، دکتر غلام‌احمد احمدغلامی به روی صندلی بی‌پایه و اساس‌اش در داروخانه‌ی شبا نه، روزها که در آن کار می‌کند، تکیه زده و با ناخن‌ انگشتش خارپشتانه پشتش را می‌خاراند. می‌خاراند و به هرچه که در این چند وقت بر سرش آمده می‌اندیشد. به تمام وقایع ناامیدبارش. به سکوت‌های بامعنی و بی‌نتیجه، به فقر و تنگدستی و ***گشادی مردم، به از بین رفتن تدریجی کشورش، به همسرش که بعد از اهدای جایزه‌ی اسکار به «جدایی نادر از سیمین» ساخته‌ی اصغر فرهادی از او جدا شده، به بسته‌شدن گودر، به رای‌دادن خاتمی، به سوال‌های احمدی‌نژاد از مجلس، به خشک‌شدن خلیج فارس... خسته از تمام وی‌هایی که روی دیوار کشید و به بستنی قیفی تبدیل شدند، آرزو می‌کند کاش او هم می‌توانست مثل مردم به تمام این بدبختی‌های ماهانه عادت کند. اما نمی‌تواند. نمی‌تواند. تلویزیونِ روی دیوار را خاموش می‌کند، چون سریال مورد علاقه‌اش پس از هفتاد قسمت، سرانجام پایان پذیرفته. گویی تمام درهای فراموشی بر او بسته شده‌اند. زندگی برایش همانند آدامس دکتر زایلیتول زیر دندانش دیگر طعمی ندارد و باید به بیرون تف شود. با دل و دماغ آویزان قوطیِ قرصِ برنج هاشمی را از قفسه‌ی پشت سرش برمی‌دارد. تاریخ انقضایش را چک می‌کند. 21 دسامبر 2012. درب قوطی را می‌پیچاند، اما هرچه می‌پیچاند بسته‌تر می‌شود. آن را می‌کِشد، گاز می‌گیرد، زیر آب گرم می‌گذارد، رویش می‌پرد، با اره‌برقی به جانش می‌افتد، آهنگ علی لهراسبی برایش می‌گذارد. اما باز هم باز نمی‌شود که نمی‌شود. از این قوطی‌هاست که باید درش را اول فشارش بدهی و بعد بچرخانی. غلام‌احمد از این مورد هم ناامید شده و بالاجبار یک قوطی طرح قدیم برمی‌دارد. تمام قرص‌های اندرونش را می‌قورتد و خود را رو به جهت حرکت عقربه‌های ساعت خوابانده و برای وداع زندگی با او انتظار می‌کشد. خورشید اندک‌اندک به زیر ابرها می‌رود. البته این غلط است. زیرا خورشید حرکت نمی‌کند، ابرها حرکت می‌کنند. ساعت دیواری روی میز ثانیه‌ها را مانند تیتراژ ابتدایی اخبار رسانه‌ی ملی می‌شمارد و هر ثانیه از خود دوثانیه تفکر به جا می‌نهاید.
دوربین بیرون داروخانه نمایی بسته از تابلوی تعطیل است نشان می‌دهد. در درون داروخانه نیز سکوتی مرگبار حکم می‌فرماید و تنها صدای محیط خانه‌ی بیننده‌ها شنیده می‌شود. سکوت مطلق! اما ناگهان صدایی سهمگین در فضا می‌پیچد. صدای شکم غلام‌احمد. چشمانش تا بناگوش باز می‌شود. او همانند هیولایی از جا می‌پرد و نعره‌زنان قفسه‌ها را بهم می‌ریزد. خود را به در و دیوار می‌کوبد و صدای کینگ‌کنگ درمی‌آورد. پس از آن همه هیاهو لحظه‌ای تأمل را چاشنی مغزش می‌کند و نفس‌نفس‌زنان به طرف درب شیشه‌ای داروخانه می‌پرد. صدای شکستگی شیشه نگاه مردم را به روی او جلب می‌نماید. او که در حال دویدن است و موجب اختلال در نظم ترافیک خیابان جمهوری اسلامی شده. صدای بوق و جیغ ترمز هردو با موسیقی مهیج متن همراهی می‌کنند. تصویری از قوطی خالی قرص روی زمین دیده می‌شود که بر لیبل‌اش این عبارت درج شده: مولتی‌ویتامین.
...
- بزن بززززن! بزن بزن! هی هی! بزن بززززن! بزن بزن! هی هی!...
[تصویر فوکوس می‌شود و جمعیتی را می‌بینیم که یک صدا این کلمات را فریاد می‌زنند و کاظم را برای پرتاب سنگ به سمت خبیثه تشویق می‌کنند. خبیثه تا نیمه در خاک کاشه‌شده و سعی می‌کند خود را بیرون بکشد.]
[کاظم با اقتدار مقابل خبیثه می‌ایستد] سرکار خانم خبیثه‌ ولایتمدار، تو تا لحظاتی دیگر سنگسار خواهی شد، کف مطالباتت رو بگو!
[خبیثه از زیر پارچه‌ای که روی سرش کشیده‌اند] من‌و نکشین! من‌و اشتباه گرفتین! من بی‌گناهم!
- حرف نزن! فقط اماما بی‌گناهن!
- اینجوری که نمی‌شه! اولیای دم نیستن! اولیای همدم نیستن! تو باید اول اولیاتو پیدا کنی!
- نیازی به اولیا نیست! من به سن قانونی رسیدم.
- ولی من که نرسیدم!
- حالا دوسه سال این‌ور‌اون‌ور که فرقی نمی‌کنه!
- اما من هنوز باکره‌ام!‏‏
- به من دروغ نگو! تو بسیج‌زنی نه باکری!‏ اونا بسیجی واقعی نبودن!‏
- هان؟!
- خیلی خب! مثل اینکه حرفی برای گفتن نداری. پس اشهدت رو بخون و قصاص شو!
[کاظم با سوت داور سنگ را بالای سر می‌برد. شرایط برای اجرای حکم الهی ایده‌آل است. سنگ را با شتاب یک متر بر مجذور ساعت می‌پراند. سنگ تالاپ تالاپ بر زمین می‌خورد و به امام مقوایی برخورد می‌کند. کاظم متوجه می‌شود که دیگر خبیثه‌ای در خاک نیست و به آرمان‌های امام راه‌حل سنگ انداخته. صدای جمعیت قطع می‌شود. کاظم به اطرافش نگاه می‌کند. او تنهاست. تنها در تاریکی و پوچی. به دستان لرزانش می‌نگرد و متوجه می‌شود لباس معترض‌مرد را بر تن دارد. او به دشمنش تبدیل شده. دشمنی که کارش سنگ‌اندازی است. عربده‌ای دهان‌گشاد می‌کشد و با پشتک از خواب می‌پرد.]
[خبیثه با لیوان ساندیس بالای سرش می‌آید] خواب بد می‌دیدی همسر گرامیم؟!
[کاظم نگاهی به موهای خرمایی و خوش‌حالت و تاب خورده‌ی خبیثه که از گوشه‌ی لبش آویزان است می‌اندازد و می‌گوید: «من در مورد تو اشتباه می‌کردم.]
[لبخندی از رضایت بر همان گوشه‌ی لب خبیثه می‌نشیند.]
[کاظم] حالا برو بیرون، بذار بخوابم.
[دیلیلیلیلیلینگ! دیلیلیلیلیلینگ!]
[تلفن کنار دست کاظم زنگ می‌زند و کله‌اش را با سقف یکی می‌کند.
گوشی را برمی‌دارد] کیه؟!!!
[حاجی از پشت خط محکم تو گوش کاظم می‌زند و می‌گوید] کیه چیه الاغ؟! مگه ادب بهت یاد ندادم؟!
[کاظم گوشش را می‌مالاند: «نه حاجی. تو فقط ادب کردن بهم یاد دادی.]
- پس خودتو ادب کن! ادب مرد به ز آلت اوست!
- ئه؟ اون فیلمی که دیشب فرستادی که چیز دیگه‌ای می‌گفت!
- واسه همین دیشب برق محل قطع شد؟
- چیزه، حاجی! می‌گم حالا واسه چی زنگ زدی؟
- آها! می‌خواستم بهت خبر بدم یه دشمن جدید واست تراشیده شده.
- دشمن جدید؟! اما من تازه می‌خواستم برم دنبال پدرمادر واقعیم!
- بیشین بینیم آغا! مادر پدر واقعی کدومه؟ بس کن این مسخره بازیارو! حالا من یه چیزی گفتم! اصن معلوم نیست رویات صادقه باشه!
[صادق از دستشویی می‌گوید] حاجی به گوشم؟
[حاجی از پشت میزش می‌گوید] صادق به **مم! کی با تو بود؟!
[کاظم] صادقه حاجی؟ سلام برسون!
[حاجی داد می‌زند] کاظم سلام می‌رسونه، صادق!
[صادق] حاجی، با من که نیستی؟!
[حاجی نعره می‌زند] پس با کدوم کره‌خری‌ام؟!
[کاظم] ولش کن حاجی! از این دشمن جدید بگو!
[حاجی آرام می‌شود] خوب گوش کن کاظم! تو باید در اولین فرصت با این دشمن مفسد روبرو بشی و اون رو شکست بدی! این کار فقط از دستای تو بر می‌آد! البته از دستای صادق هم برمی‌آد… دروغ چرا؟ از دستای رسول هم برمی‌آد…
- حالا این دشمن لعنتی کیه؟!
- تو این دشمن رو دورادور می‌شناسی و با علائمش روی دیوار آشنایی داری. حتی بعضی وقتا اونارو دستکاری کردی، اما تابحال خودش رو ندیدی.
[دوربین به چشمان باریک‌شده‌ و اخم‌آلود کاظم نزدیک می‌شود. زیر لب می‌گوید] هفت!

[اسماعیل در کنار ون گشت ارشاد در حین تذکر و امر به معروف به دختری بدحجاب است] بوزینه‌ی سرکرده‌ی فتنه! واسه چی آرایش کردی؟! مانتوی تنگ و بدن‌نما می‌پوشی؟! همینجا دهنتو جر بدم؟! همه اعضا و جواهر بدنت رو می‌تونم ببینم! بِدم ببرنت بهت تجاوز کنم؟ این چه گوشتیه؟! خجالت نمی‌کشی؟! تا کی می‍‌خوای پیش ننه بابات بمونی؟! چه پوست نرمی داری! با من ازدواج می‌کنی؟!
[ناگهان نگاه جمعیت ازدورنگر به مردی در آسمان دوخته می‌شود. غلام‌احمد با انرژی و توانمندی به سمت آنها می‌پرد. تابلوی تعطیل است را از گردنش درمی‌آورد و پیراهن یقه‌وی‌اش آشه‌کار می‌گردد. ماسک بر دماغ می‌گذارد. از همان ماسک‌هایی که ملت زمان تظاهرات از او می‌خریدند. لگد پرنده‌اش در صورت اسماعیل فرو می‌رود و او را با شیشه‌ی ون محشور می‌کند. بوشک! دوشک! بنگ! کوفت! ماموران زحمتکش ناجا را یکی پس از دوتا و دوتا پس از سه‌تا با مشت‌های مهلَک و لگدهای جفتک از میان برمی‌دارد. او دیگر غلام‌احمد نیست! او برای دشمنان نظام نماد پیروزی ست! او تبه‌کاری بزرگ به نام وی‌ ست.]
[بوم! بوم! بوم!]

پسینگی بر نقاب بسیج‌مرد:
رسول: کی؟
صادق: وی!
- نقطه‌ی ضعف اون چیه؟
- اون بدون قرص‌هاش هیچ قدرتی نداره!
بسیج‌مرد: شما کارای مهمتری دارین! شما باید در جبهه‌ی مجازی خدمت کنید!… پیروزی مال منه!

سرخط خبرها 115

مارس 14, 2012 بدست

سیاسی:
تهران آماده‌ی از سرگیری قم
آیت‌الله چایی زعفرانی: «انتخابات بزرگی پشت رو داریم.»
قوه‌ی قضاییه بهترین قوه‌ی سال 90 شناخته شد.
انتقاد جواد لاریجانی از احمد شهید: «کثافتِ خر!»

اقتصادی:
پس از اجرای مرحله‌ی دوم از حذف یارانه‌ها (حذف یارانه‌های نقدی)، هشتاد میلیون ایرانی گوشی‌های خود را خاموش کردند.
رهبر معظم انقلاب در بازید از توانمندی‌های صنعت نفت و گاز کشور تاکید کردند: «صنعت نفت و گاز کشور توانمند است.»
رهبر معظم انقلاب در بازید از توانمندی‌های صنعت نفت و گاز کشور مجدداً تاکید کردند: «صنعت نفت و گاز کشور توانمند است.»
فردا، همه‌باهم پای صندوق‌های ارز!

اجتماعی:
دزد مجسمه‌های تهران مشخص شد: یک فرد ناشناس
حشمت‌الله اُکالیپدوست: «بعد از آب‌پاشی هوای ا.هوا.ز آماده‌ی بهره‌برداری از شش‌میلیون تُن گِل خواهیم بود.»
سرهنگ سیدهادی هاشمی: «برای تسهیل ترافیک در تهران از فوتوشاپ استفاده می‌کنیم.»
جواد نجم‌الدین: «آتش گرفتن خودروهای 405 در سه‌شنبه‌ی آخر سال طبیعی است.»

فرهنگی:
بازسازی صحنه‌ی ورود اصغر فرهادی به ایران
برندگان مسابقه‌ی دویچه‌وله مشخص شدند: کامران نجف‌زاده، برنده‌ی جایزه‌ی ویژه‌ی گزارشگران بدون مغز
اصغر فرهادی: «در انتخابات شرکت نکردم.»
آلبوم مشترک رضا صادقی و محسن چاووشی: دیگه ژاکت نمی‌پوشم.

علمی:
جلسه‌ی غیرعلنی شورای عالی فضای مجازی در چت روم
فریدون عباسی: «بازرسان آژانس می‌توانند از سایت پارچین (متعلق به معلولین چین) به آدرس زیر بازدید کنند: دبلیو دبلیو دبلیو دبلیو پارچین نقطه دات آی آر»
به گزارش ترسناک: «کشف لکه‌هایی بر روی خورشید، اخترشناسان را با تردید رویت ماه مواجه کرد.»
محققین دریافتند: پیامک قطع یارانه

ورزشی:
کی‌روش: انتظار داشتیم تیم ایران با چین و لبنان و سوریه هم‌گروه شود.
خندیدن کفاشیان پس از شنیدن خبر قتل‌عام 17 غیرنظامی در قندهار
سرمربی تیم ملی دوی با قایق روی سر ایران: «در ابتدای تمرینات روی باربیکیو می‌نشینیم.»

خارجی:
سرکه‌ای لاوروف: «برای حل بحران سوریه، همه‌ی گزینه‌ها توی جیب است.»
القاعده مسئولیت تمام انفجارهای چهارشنبه‌سوری را به عهده گرفت.
رئیس جمهور سودان جنوبی به سودان شمالی گریخت و به ریاست سودان شمالی درآمد.
السفیر: «شعله‌ور شدن انقلاب در عربستان نیازمند یک جرقه است. کنسروهای لوبیا قبلاً توزیع شده.»

حالا ما یه رفیق داشتیم 4

مارس 12, 2012 بدست

حالا ما یه رفیق داشتیم نارنجک دستی درست می‌کرد. بعد تو همین درست‌کردنا دست خودشو از دست داده بود. بگو چجوری؟! آقا قبل از اینکه نارنجک‌و درست کنه، یادش رفته بود بسم‌الله بگه!
حالا همه‌چی رو شوخی بگیر!

نقاب بسیج‌مرد 5: زِنا شویی (فلاپی‌دیسک ثانی)

مارس 11, 2012 بدست


[کاظم در حال نوشش ساندیس] از اولشم می‌دونستم من بی پدرمادرم! وقتی بچه بودم، حاجی بهم می‌گفت بچه ها از لوله‌ی تفنگ می‌آن بیرون. بهش می‌گفتم پس چرا تو بچه نداری؟ می‌گفت: من لوله تفنگمو بستم.- وقتی یه خرده بزرگتر شدم، گفت: بهت دروغ گفته بودم. بچه‌ها از لوله‌ی تانک می‌آن بیرون. باز بزرگتر که شدم گفت: حالا من یه چیزی گفتم، تو چرا باور کردی؟! بچه‌ها بعد از درخواست خانواده‌ها با تایید رهبر از بیت رهبری می‌آن بیرون. تا یه مدت با این فکر شاد بودم تا اینکه حقیقت رو فهمیدم و کمرم شیکست! رفتم به حاجی کمرمو نشون دادم و گفتم: من همه چیزو می‌دونم… پسر حاج مرتضی همه چیزو بهم گفت. گفت: بچه‌هارو لک‌لکا از آسمان ولایت می‌آرن. حاجی نشست رو صندلی ،منو نشوند رو پاش و گفت: همیشه از این می‌ترسیدم که بالاخره یه روز بفهمی. – همون موقع بود که سوال تازه‌ای تو ذهنم شکل گرفت. ازش پرسیدم: حالا این بچه ها چه جوری درست می‌شن؟ گفت: هیچی، دوتا لکلک با هم آمیزش جنسی می‌کنن، بعد از نه ماه بچه می‌آد بیرون.
[خبیثه] چه جالب! من همیشه فکر می‌کردم بچه ها از تو لپ لپ می‌آن بیرون.
[کاظم دستانش را پشت گردنش می‌گذارد و به پشتی مبل تکیه می‌دهد] هوفففففف! چه شب درازی بود.
- اشکالی نداره. حتماً قسمت نبود ننه باباتو پیدا کنی.اصلاً شاید پدر و مادرمون یکی شن. حالا برو بخواب. منم رو مبل می‌خوابم.
- نع! من به همین راحتی ناامید نمی‌شم. فردا می‌ریم سوریه، با طرح خانه به خانه پدرمادر واقعیم رو در می‌آریم.
- ولی فردا که جمعه‌ست! من از جمعه‌های سوری متنفرم فرم فرم فرم (این جمله چندین بار در گوش کاظم انعکاس می‌یابد)
[بعد از چند دقیقه منگی به خود می‌آید و در حالی که بشقاب‌ها را پرت می‌کند، فریاد می‌زند] رو حرف من حرف نزن زن زن زن زن (انعکاس هنوز ادامه دارد) جمعه‌ی سوری که سهله، حتی اگه چهارشنبه‌‌ی سوری هم باشه باید بریم. من اگر بنشینم… تو اگر بنشینی… همه بن می‌شینند.
- حالا چرا بشقابای جهازی‌مو می‌شکونی مرد؟!
- آخه من زن گرفتم که عصای دستم باشه، شده عصاب مغزم.
- خیلی خب… تو بیا بشین با هم صحبت کنیم. این راهش نیست. چی می‌خوری؟ ساندیس؟ ساندیس؟ یا ساندیس؟ همه‌ی گزینه‌ها روی میزه.
[کاظم با بی‌میلی] ترجیح می‌دم تو این شرایط گزیده‌ی سخنان آقا رو بخورم، شاید یه کم آروم بشم.
- راستی! این دی‌وی‌دی رو امروز حاجی فرستاد. گفت ببینیمش.
[روی دی‌وی‌دی با ماژیک نوشته شده: مداحی جدید حاج سعید حدادیان. برنده‌ی اسکار ولایت]
[کاظم با شعف] ای‌ول! حتماً هلالی جدیده. [و دی‌وی‌دی را به درون دستگاه پرت می‌کند.]
[فیلم با این عبارت آغاز می‌شود] آموزش آمیزش جنسی برای مبتدی‌ها (گوشه‌ی سمت راست تصویر نوشته: پیروزی ملت)
[کاظم در حرکت آهسته فریاد می‌زند] نــــــــــه… [و به سمت کنترل می‌پرد تا فیلم را متوقف کند.‏ غافل از آنکه باتری کنترل تمام شده.]
[فیلم ادامه پیدا می‌کند] ابتدا جوراب خود را در آورده…‏
[خبیثه لبش را گاز می‌گیرد و رویش را برمی‌گیراند] هــــیح!
[کاظم به سمت تلویزیون می‌دود و سعی می‌کند دکمه‌اش را بزند تا خاموش شود. اما این تلویزیون های ال‌سی‌دی دکمه ندارند که...‏]
[ادامه‌ی فیلم] سعی می‌کنیم روی کار زشت خود سرپوش بگذاریم…
[خبیثه سرش پایین است...
کاظم نفس‌نفس زنان به دنبال دوشاخه‌ی سینمای خانگی می‌گردد.]
[فیلم] اسم این حرکت هست شصت و نه دی…
[کاظم با باتوم و لگد تلویزیون را آماج حملات متعدد قرار می‌دهد.
اما همچنان صدای فیلم به گوش می‌رسد] حرکت بعدی اسمش هست: حاجی استایل…‏
[کاظم فیوز را پیدا نمی‌کند. با اداره‌ی برق منطقه تماس می‌گیرد] سلام علیکم برادر! بنده با بی‌سیم تماس می‌گیرم! لطفاً این برق منطقه رو یه ساعت قطع کنید. یا علی!
[فیلم] امیدوارم از دیدن این برنامه لذت برده باشید. غسل را فراموش نکنید. تا برنامه‌ی بعد خدانگهدار!
[کاظم با پریشانی روی مبل می‌نشیند و دوباره فریادش برمی‌خیزد.
می‌ایستد، ستاره را از باسنش بیرون می‌کشد و می‌گوید] خانوم دیدی چجوری با ما زنای مجازی کردن؟ پس این شورای عالی کجان؟
[خبیثه] حالا بخیر گذشت دیگه. صلوات بفرست!
- بخیر گذشت؟ برو بخواب! برو بخواب خانوم که فردا روز بزرگی داریم.‏
- آره، حق با توئه، باید بریم والدینت رو پیدا کنیم.‏
[دوربین روی صورت کاظم زوم می‌شود] نخیر حاج خانوم! فردا بعد از اذان صبح شما باید سنگسار بشی!‏ سنگسار مجازی!
[بوم! بوم! بوم!‏‏]‏

پسینگی بر نقاب بسیج‌مرد:
- تو تا لحظاتی دیگر سنگسار خواهی شد، کف مطالباتت رو بگو!
- اما من هنوز باکره‌ام!‏…‏
- به من دروغ نگو! تو بسیج‌زنی نه باکری!‏ اونا بسیجی واقعی نبودن!‏…

نقاب بسیج‌مرد 4: زِنا شویی (فلاپی‌دیسک اول)

مارس 11, 2012 بدست

پیشینگی بر نقاب بسیج‌مرد:
- حتماً تو این مدت که نبودم، خیلی چیزا تغییر کرده…
- …با توجه به اطلاعات شخصی من، پدرومادر واقعی تو، سوری بودن…
- …من بسیج‌زن هستم!
- حیف که نامحرمی!…
- با کسب اجازه… بعععععع له!

این برنامه به شما تقدیم می‌شود، توسط… آغ‌پد! (آغ‌پد؛ اولین تبلت ملی و حلال ایران در خاورمیانه)

[کاظم درب منزل رابا لگد خرد می‌کند.
(موسیقی متن: O fortuna)
به محض ورود به خانه با چهره‌ای مردانه و خشن روبرو می‌شود و کارتن ساندیس بزرگی را که در بغل دارد، رها می‌کند.
در حالت آهسته به طرف او می‌دود و فریاد می‌زند] بسیـــــج‌زن!…

[ساعاتی قبل]
[برجی از پرونده روی میز رها می‌شود. مردی از پشت پرونده‌ها بیرون می‌آید و می‌گوید] بفرما برادر کاظم! این تمام چیزی بود که می‌تونستم پیدا کنم.
[کاظم باتوم بر سر خود می‌کوبد و می‌گوید] آخه من این همه پرونده رو کجای دلم بذارم مرد مومن؟
[مرد مومن] پرونده رو که تو دل نمی‌ذارن، دستو رو دل می‌ذارن! بعد مگه خودت نگفتی تمام متولدین بیست‌سی سال پیش؟! خودت بگرد توشون پیدا کن دیگه!
- یعنی تو کامپیوتر ندارین اینارو؟
- داریــم، ولی این سرورمون این روزا کابل پاره کرده، سرعت‌ش اومده پایین. تا بخواد سرچ کنه، تو پیداش کردی.
[کاظم] سرورتون لابد سرور هرچی لنگیه!
[کاظم پرونده‌ها را در کارتن ساندیس می‌ریزد.]
[مرد مومن زانوهایش را نود درجه از بغل خم می‌کند و بال‌بال‌زنان می‌پرسد] کجا می‌بری اینارو؟! اینا متعلق به اداره‌ی ثبت احواله!
- حالا دیگه متعلق به سپاه پاسدارانه.
- نبر آقا! برای من مسئولیت داره!
[کاظم سر برمی‌گرداند و از گوشه‌ی چشم می‌گوید] پس مسئولیت‌پذیر باش!

[هواپیما از روی نقشه مسیر دمشق-مشهد را با خطی قرمزرنگ طی می‌نوردد. وقتی به تهران می‌رسد کاظم با چتر ولایت پایین می‌پرد.]

[او با لگد وارد منزل شده، به سمت بسیج‌زن می‌دود] بسیـــــــج‌زن!… شام چی داریم؟
[بسیج‌زن کارتن (ره) را از زمین برمی‌دارد و می‌گوید] به من نگو بسیج‌زن! یا اگه می‌خوای بگی حداقل قبلش اس.ام.اس بده چفیه سرم کنم! ولی ترجیحاً من رو تو خونه به اسم خودم صدا کن!
- خیلی خب! خبیثه خانوم! شام چی‌داریم؟!
- غذای مورد علاقه‌ت!… کیک و ساندیس.
- اوووممممم. من می‌رم دستامو بشورم، تا تو شامو بکشی.
- وقت کردی یه آبی به اون جورابتم بزن.
- واسه چی؟ مگه بو می‌ده؟
- نه، کار از طعم و بو که گذشته… فقط گفتم این تشعشعاتش پاک بشه، بوی گلابشم زنده شه…
- ولش کن خانوم! بی‌خودی واسه چی بهونه بدیم دست این بازرسای آژانس؟ قدر این نظام رو بدون.
[کاظم بصورت انتحاری روی مبل می نشیند و همزمان دادش به هوا می‌رود.]
[خبیثه] چیه؟ چه مرگته؟ نمازجمعه فرداست!
- خانوم آخه این ستاره ها چیه، همه جا ول می‌دی به امان خدا؟! آخه زنو چه به این کارا؟! برو ظرفتو بشور!‏
- ظرف چیو بشورم؟! ما که همش ساندیس می‌خوریم!‏
- من حالیم نیست! باید ظرفیت داشته باشی! باید همه ظرفارو ظرف دو دیقه بشوری! باید بشوری مرد بشی!‏

[کاظم تمام شب خود را با مواد متبرک سپاه قدس بیدار نگه می‌دارد و پرونده‌ها را باز و بسته می‌کند.
خبیثه با خمیازه می‌گوید] هنوز نتونستی پیدات کنی؟
[کاظم] نه بابا! خیلی زیادن. همه‌شونم مُردن.
- شامتم که نخوردی!
- سیب‌موز دوست ندارم.
- نه آقا! تو سیری! کسی که گشنه‌ش باشه همه چی می‌خوره.
- یعنی خزعلی هنوز گشنه‌ش نشده؟!
- تشنه‌ش که شد!
- تو از کجا می‌دونی؟! باز بی.بی.سی نگاه کردی؟! مگه نگفتم این ماهواره فقط برای فارسی وانه؟! این بی.بی.سی فقط می‌خواد بنیان خانواده‌هارو از هم بپاشونه! نباید نگاه کنی اینارو! اصن فردا می‌رم پشت‌ بوم دیشارو جمع می‌کنم.
- چرا شلوغش می‌کنی؟ حالا یه بار دستم خورد، کانال عوض شد. حرص نخور! واسه مغزت بده. بذار من کمکت کنم.
- خانوم شما یعنی کار مهمتر از این نداری؟ مگه روز زن نیست؟! برو خونه‌تکونی‌تو بکن!
- مث که تو دوباره هوس نانچیکو کردی!
[کاظم آب دهانش را قورت می دهد و می‌گوید] هِه!
- هه؟ هه چی؟
- نه سرفه کردم. اینجوری: هـــه!!!
- ببینم! تو اصن مگه اسم واقعی‌ت رو می‌دونی؟
- کاظمه دیگه…
- مگه این اسم‌ رو حاجی رو تو نذاشت؟
- نه حاجی رو من فقط بار می‌ذاشت، این اسمو سردسته‌ی گداهای غرب تهران رو من گذاشت.
[کاظم از لای پرونده‌ها بیرون می‌آید و به دیوار نگاه می‌کند.]
[خبیثه] ساندیس بخور!

(لطفاً فلاپی‌دیسک دوم را داخل فلاپی‌درایو قرار دهید!)

توییتر

مارس 10, 2012 بدست

خوانندگان گرامی و فرزانه! همچنان بعد از بسته‌شدن گودر جامعه‌ی وبلاگستون دارن بال‌بال می‌زنن.
منم هی می‌رم جاهای جدید. حالا همه این جاهام یه کارو می‌کنن، به اسم‌های مختلف. اول رفتم فیسبوک، بعد رفتم پلاس، حالام توئیتر.
آره…
این اندرمیان و حتی حضرت یارو هم هنوز پابرجان. خواننده کم شده، کامنت کم شده، سوژه کم شده، انگیزه‌ کم شده… پست هم کم شده. ولی بازم دارم سعی خودمو می‌کنم بنویسم.
حالا!
از این توویتر خوشم نمی‌اومد. دلیلی هم نداشتم. همینجوری خوشم نمی‌اومد. ولی حالا دیگه مجبورم دیگه! چی‌کار کنم؟ اصلاً به خاطر اصرار شما نیستا! به خاطر اینه که کمبود توجه دارم! می‌خوام بقیه بهم توجه کنن! اینا همش روانشناسیه‌!
این آدرس توویترمه: http://twitter.com/msnlion منو فالو کنین!
بد نیست یه یادی هم از ریزنوشت (ره) بکنیم، شب یکشنبه‌ست.

حالا ما یه رفیق داشتیم 3

مارس 10, 2012 بدست

حالا ما یه رفیق داشتیم زانوش آب آورده بود… بعد یه رفیق دیگه داشتیم زانوش نون آورده بود… باز یه رفیق دیگه داشتیم زانوش چیپس و ماست آورده بود.

رونمایی از تبلت جدید ملی (آغ‌پد)

مارس 10, 2012 بدست

اون دنیا

مارس 4, 2012 بدست

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد . بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه . زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید . شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 87 مشترک دیگر بپیوندید