شبی با یک راننده

مارس 1, 2013 by

- چرخ و گاز و فن و بنزین و کمک در کارند، تا تو نانی به کف آبی و نکویی نبرند. سلام! سر کج کردیم و دیگربار با میهمانی ویژه به درب منازل شما آمدیم تا حدیث تق‌تق به گوش هم زمزمه کنیم. پس از شما می‌خوام این ساعتی رو که با هم هستیم، به گیرنده‌هاتون دست نزنید که جای انگشت‌تون روش می‌مونه. میهمان این هفته‌مون نیاز به معرفی داره، پس شما رو با ایشون تنها می‌ذارم که بهتر همدیگرو بشناسید.
+ من هم سلام و عرض اندام دارم. میعاد عبیدی هستم، راهبر.
– خب میعادجان! می‌تونم میعادجان صدات کنم دیگه؟
+ نه من که دوست پسرت نیستم.
– می‌شی؟
+ نه خانوم! من خودم دوتا زن و بچه دارم.
– منم از این چیزا زیاد داشتم. ولی تا حالا دوست پسر نداشتم.
+ یعنی با زن و بچه‌ی من مشکلی نداری؟
– نه، ولی خب باید همه چی رو به نامم کنی.
+ من که چیزی ندارم، من یه راننده‌ی ساده‌م.
– منم بخاطر همین سادگیت دارم گولت می‌زنم.
+ می‌شه از مسیر برنامه منحرف نشیم؟
– اوکی. عبیدی جان، یه سوال هست که من همیشه از مهمونای برنامه‌م می‌پرسم. حالا می‌خوام از تو بپرسم.
+ حتمن می‌خوای بپرسی چایی رو با قند می‌خورم یا با شوکولات ها ها ها!
– چی شد که راننده شدی؟
+ یعنی همیشه مهموناتون راننده هستن؟
– من نمی‌تونم اطلاعات مهمونای دیگه رو در اختیار شما بذارم. اینجا فقط من سوال می‌پرسم.
+ اما منم پرسیدم.
– من که جواب نمی‌دم!
+ نه… چون اینجا فقط من جواب می‌دم! فهمیدی؟
– بله.
+ آفرین. حالا خفه شو و سوال‌تو بپرس!
– چرا راننده شدی؟
+ حــــ… یه روز که از خونه می‌اومدم بیرون، تا مثل همیشه برم سر خونه دوم و همسر دومم… دیدم یه ماشین مشکوک دم درمون پارک شده. یه ماشین سفید با یه بوق آبی.
– خب؟
+ راننده‌ش پشت فرمون زیرچشمی منو نگاه می‌کرد… من با احتیاط از کنارش رد شدم.
– خب؟
+ اونم با احتیاط از کنار من رد شد.
– خب بعدش؟
+ بعد من تندتر رفتم و از کنار اون رد شدم.
– خب؟
+ بعد اون تندتر رفت. بعد من تندتر رفتم. همینطور کنار هم تندتر می‌رفتیم تا بالاخره اون نگه داشت.
– خب؟ بعد چی شد؟
+ بعد از ماشین پیاده شد و چاقوی ضامن‌دارشو درآورد. گفت بشین پشت فرمون و حرکت کن.
– تو هم نشستی.
+ آره.
– چرا؟
+ چون از بچگی یادمون دادن وقتی یکی یه چاقوی ضامن‌دار درمی‌آره، بشینیم پشت فرمون و حرکت کنیم.
– خب ادامه بده.
+ نشستم پشت فرمون و سوییچ رو چرخوندم.
– یعنی تو اون موقعیت با دسته کلید بازی می‌کردی؟
+ نه سوییچ رو تو جاش چرخوندم. تا ماشین روشن بشه.
– هه! پس صندلی و کمربند و آینه چی؟
+ نداشت.
– هیچ کدومشو؟
+ هیچ کدومشو.
– جالبه! خب چاقوکش ازت چی می‌خواست؟
+ ازم خواست برونم و برم جایی که می‌خواستم برم. منم گفتم جایی نمی‌خواستم برم، فقط داشتم قدم می‌زدم.
– اما تو که داشتی می‌رفتی پیش زن دومت.
+ اولش آره، ولی وقتی از خونه اومدم بیرون زن دومم بهم خبر داد که امروز نمی‌تونه منو ببینه.
– چرا؟
+ چون امروز باید می‌رفت پیش شوهر سومش. منم که شوهر چهارمش بودم.
– پس همسر دوم تو در واقع یه فاحشه بود.
+ نه، این حرف شما یه جور تبعیض جنسیه… در حقیقت همسر اول من یه فاحشه بود.
– اینو از کجا می‌دونی؟
+ از اونجایی که همیشه وقتی برمی‌گشتم خونه، یه مرد غریبه‌ی لخت روی تخت کنار زنم خوابیده بود.
– شاید دلیل دیگه‌ای داشته.
+ مثلاً چه دلیلی؟
– شاید زن شما ماساژ تایلندی می‌داده.
+ هه! اون ماساژ شهید قندی هم بلد نیست…
– تو گفتی که زن دومت ازت خواست به منزلش نری.
+ درسته.
– پس چرا برنگشتی خونه؟
+ چون…
– می‌ترسیدی مزاحم زنت و مشتریاش بشی؟
+ منظور کثیف‌تو خوب فهمیدم. به من تیکه ننداز مجری!
– من فقط واقعیت رو گفتم. اگه تحمل شنیدنش رو نداری، صدای گیرنده‌تو ببند.
+ آه مجری مجری مجری! دارم تو این تلویزیون لعنتی خفه می‌شم.
– چیه؟ می‌خوای با تلویزیونای خارجی مصاحبه کنی؟
+ نه، فقط کاش تو یه فضای بازتر حرف می زدیم.
– اول ماجرای اون روز رو تا آخر تعریف کن. به اون چاقوکش چی گفتی؟
+ اون لعنتی چاقو رو گذاشت رو شقیقه‌م و گفت برو جایی که می‌خواستی بری وگرنه تهدیدت می‌کنم. منم مجبور شدم برونم. در طول مسیر با خودم فکر کردم. خیلی فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که ببرمش یه جای خلوت و تاریک. یه جا که هیچ موجود زنده‌ای نباشه. نگه داشتم و گفتم بقیه راهو باید پیاده بریم.
– خب؟
+ اما تا پیاده شدیم شروع کردم به دوئیدن.
– خب؟
+ اونم با چاقوش دنبال من دوئید و گفت وایستا!
– خب بعدش؟
+ منم دوئیدم و گفتم خودت وایستا!
– ببینم داری منو دست می‌ندازی؟
+ نه، واسه چی؟
– هیچی ادامه بده.
+ دوئیدم و دوئیدم تا اینکه یهو وایستادم و اون با چاقوش…
– تو رو کشت؟
+ نه، از من رد شد.
– من نمی‌فهمم. چطور از تو رد شد؟
+ من که گفتم… هیچ موجود زنده‌ای اونجا نبود. من مدت‌ها پیش مُرده بودم.
– …
+ …
– بخاطر همین زنت با مردای غریبه می‌خوابه؟
+ زنم با اونا نمی‌خوابه! زنم حتی نمی‌تونه اونارو ببینه! اونا همه روح هستن.
– پس چرا می‌گی زنت یه فاحشه ست؟
+ چون زنمم روح داره. این تنها وجه اشتراک مرده‌ها و زنده‌هاست.
– اون کسی که دنبالت بود کی بود؟
+ اون یه روحگیر بود که زن دومم استخدام کرده بود، تا جای پولارو ازم بپرسه. همون پولایی که بخاطرش منو کشته بود. اما پولی در کار نبود. من همه‌ی دارایی مو قبل از مرگم تو موسسه‌ی مالی و اعتباری جواد‌الائمه پیشرو در ارائه‌ی خدمات مالی و اعتباری سپرده‌گذاری کرده بودم.
– تو گفتی همسر دومت بهت زنگ زد، اما تو که زنده نیستی.
+ من هیچوقت نگفتم بهم زنگ زده. من خوابش رو دیده بودم.
– مگه مرده‌ها هم خواب می‌بینن؟!
+ بله. زنده‌ها فقط وقتی می‌خوابن خواب می‌بینن، ولی مرده‌ها تمام مدت خوابن.
– عجیبه. اما تو که روح بودی، پس چرا می‌تونستی رانندگی کنی؟
+ چون حق انتخابی نداشتم! اون داشت با چاقو تهدیدم می‌کرد!
– وایستا ببینم. اصلاً اگه تو یه روحی پس چطور من می‌بینمت؟
+ چون حالا دیگه یه جسم دارم. جسم همون راننده. وقتی اون از من رد شد جای روحش با من عوض شد. حالام با ماشین سفیدم اومدم اینجا تا انتقامم رو ازت بگیرم زن دوم!
– نه شوفر! نه!
+ به چاقوی ضامن دار سلام کن!

سرخط خبرها 128

فوریه 17, 2013 by

سیاسی:
مذاکرات انرژی اتمی با انرژی‌های دیگر در نیروگاه
فرزندان موسوی و کروبی تکذیب شدند.
فائزه هاشمی: «نمی دانم به من چه خورانده‌اند که چاق شدم.»
انتقاد تند خامنه‌ای در بسته‌های جدید چی‌توز

اقتصادی:
رهبری در دیدار با دامداران: «نگویید انقلاب برای ما چه کرده است؟ بگویید: ما»
بانگ الله‌اگبر تحریم‌ها را حول محور گنبد دور زد.
افزایش هفتصد مگاواتی شهید رجایی به اذن خدا
انفجار قیمت‌ها مقابل سفارت آمریکا شش سکه برجای گذاشت.

اجتماعی:
سفیر ایران در پاریس خبر داد: «زلزله در چاه‌قمبر کرمان.»
سعید مرتضوی با کلید خود از زندان آزاد شد.
زوایای پنهان یک پرونده؛ در قزوین چه می‌گذرد؟ با رسم شکل نشان دهید.
کاهش سن طلاق در ایران به قبل از ازدواج

فرهنگی:
سردار شاطری بعد از شهادت در مرز لبنان: «شهیدان زنده‌اند.»
رقابت بین زندانیان اوین برای دستیابی به اسکار آغاز شد.
نامزدان جشنواره‌ی فجر به ماه عسل رفتند و به کار هم پایان دادند.
نامه‌ی لاریجانی به خدا و تشکر از وی

علمی:
احمدی‌نژاد: «حاضرم برای عمل زیبایی به فضا بروم.»
پرتاب شهاب کفش به سمت لاریجانی از فضا؛ انگشت اتهام از جوراب احمدی‌نژاد به سمت لاریجانی بیرون زد؛ جزئیات بیشتر از زبانه‌ی کفش
رونمایی شرکت ادوب از فوتوشاپ سی اس 313
تولید نوار بهداشتی های جدید با آهنگ پریود

ورزشی:
اولین اردوکشی تیم ملی در برابر اتوکشی زمین چمن
سایپای البرز صدرنشین این هفته‌ی جدول قیمت خودروها
گلمحمدی: «از بعضی بازیکنان دلگیرم.» / بعضی بازیکنان: «از گلمحمدی دلگیریم.»
ناو هواپیمابر آمریکا جایگزین کشتی در المپیک شد.

خارجی:
طرح استان شدن سوریه تفدیم مجلس شد.
ورود گوشت اسباب بازی به بازارهای اروپا؛ انگشت اتهام در بسته‌ی همبرگر
پاپ بندیکت شانزدهم (ع): «استعفای خود را به جعفر پناهی تقدیم می‌کنم.»
مرسی، پوشک ضدآب: «قاهره‌ی مختلط را تحمل نخواهیم کرد.» جزئیات بیشتر از بدنه‌ی قاهر

المسابقات القرآنی 10

فوریه 15, 2013 by

- اعوذ بالشاه من السلطان جدید، روح الله الموسوی الخمینی. سلام و درود می‌فرستیم بر محمد و آب مقطر به خاک پاک شهدا. اما این هفته به صحن علنی مجلس شورای اسلامی اومدیم تا مسابقه رو برگزار کنیم بین دو گروهِ… هیئت دولت… و قوه‌ی مقننه. مثل همیشه بی مقدمه می‌ریم سر سوالات قرآنی. پس دست ها روی هم! سوال یک! در قرآن کریم (سلام مو لا اِل اِی هات) آیه‌ی مبارکه‌ی مربوط به شورا «و أمرهم شوری بینهم» در رابطه با چه چیزیست؟
+ زیییییییینگ!
– نماینده‌ی بندرتابوت!
+ در مورد چشم شوره؟
– نخیر. نفر بعد!
+ زییییینگ!
– وزیر نیرو!
+ در مورد احداث سد شورآب نهم؟
– نه، فکر نمی‌کنم همچین سدی ساخته شده باشه.
+ زیییییینگ!
– مشاور رئیس جمهور!
+ در مورد منه؟
– نه جانم.
+ زییییییینگ!
– نماینده‌ی مسکو!
+ در مورد جماهیر شوروی یه؟
– نخیر، سوال بعد رو می‌پرسم.
+ باشه.
– در قرآن چه کسی به عنوان نماینده‌ی مردم بر روی زمین معرفی شده؟
+ زییییینگ!
– گروه برادران فاضل لاریجانی!
+ خدا نماینده‌ی مردم بر روی زمین است؟
– نخیر.
+ زییییییینگ!
– نماینده‌ی قزوین!
+ کی بر روی زمین است؟
– سوال منو نصفه تکرار نکنید!
+ زیییینگ!
– وزیر مسکن!
+ زمینای کجا منظورتونه؟
– زمینای بازی منظورمه. زمین زمینه دیگه! از برادرای لاریجانی بپرسید که زمین خوارن!
+ زییییینگ!
– کیه؟
+ علی لاریجانی هستم.
– بفرمائید!
+ به نظر من شما خوب دارید خودتونو نشون می‌دید آقای مجری!
– مرسی ولی این جواب سوالمون نبود!
+ زیییینگ!
– نماینده‌ی مردم!
+ جواب منم؟
– خیر شما نیستید!
+ ززززززززززززززززز.
– رئیس دفتر رئیس جمهور! بله؟
+ گفتم دیگه!
– فکر کردم زنگ زدید.
+ نه گفتم زززززززززز.
– زززززز چیه دیگه؟
+ مخفف‌شو گفتم.
– منظورت چاقوی معروف، زنجانیه؟
+ ;)
– آقا یعنی چی چشمک می‌زنی؟! چشمک قبول نیس.
+ ئـــــه؟ چطور پاتک قبوله؟!
– خب خودم جوابو می‌گم. ولی فقیه نماینده‌ی مردم و خدا و بستگان بر روی زمین است.
+ الهم صل الله محمد و آل محمد!
– گروه احمدی و شرکا! شما چرا صلوات نفرستادید؟
+ زییییییینگ! فرستادیم مجلس تصویب نکرد. ها ها ها…
– قبول می‌کنیم ازتون.
+ زیییییینگ!
– آقای علی لاریجانی!
+ شما خوب خودتونو به مردم نشون دادید.
– جواب تکراری قبول نیس.
+ چطور برنامه شما تکرارش پخش می‌شه؟
– پس شما هم برید تو تکرار برنامه شرکت کنید. سوال بعد رو بگم!
+ با این بگم بگم ها خودتونو دارید به مردم نشون می‌دید.
– خیلی خب. در بین کتاب‌های زمینی و آسمانی کدام کتاب شبیه قرآن است؟
+ زییییینگ!
– وزیر آموزش و پرورش!
+ کتاب‌های زمینی؟
– خیر شما درست متوجه نشدید. اسم یک کتاب رو از شما می‌خوایم.
+ زییییینگ!
– آقای حداد!
+ ژان وال سارتر؟
– این که شما گفتید اصلاً کتاب نیست، نمی‌دونم چیه.
+ ببخشید می‌تونم از خبرنگارا کمک بگیرم؟
– بله خواهش می‌کنم.
– خبرنگار اول خودتون رو معرفی کنید.
+ واحد مرکزی هستم. بیروت.
– جواب سوال رو بلدید؟
+ قلعه جورج اورول اثر حیوانات؟
– نه آقا!
+ مگه اسم یه کتاب نمی‌خواستی؟
– کتابی شبیه به قرآن! نه هر کتابی!
+ آیات شیطانی.
– نه این که خودشه.
+ اینجوری باشه که شما هر جوابی خودتون بخواید رو قبول می کنید. من می‎گم جواب رو به رای بذاریم.
– ایده‌ی خوبیه. همه موافقید؟
+ زییییییینگ!
– رئیس مبارزه با مقاصد اقتصادی!
+ اینجوری که گروه مجلس تمام امتیازهارو کسب می‌کنه و ما از دور خارج می‌شیم.
– بهرحال سیاست کثیفه.
+ ما هم مجلس رو به مهر می‌بندیم.
– این کار شما می‌تونه مهر تاییدی باشه به مجلس. حالا یک سوال از خود قرآن می‌پرسم. آیا نمی‌بینید؟
+ زییییینگ!
– قرآن کریم!
+ من که یه کتابم، نمی‌تونم ببینم.
– پس چطور می‌تونی حرف بزنی؟
+ با میکروفون مجلس. اما با چی ببینم؟
– با دوربین مرتضوی.
+ زییییییینگ!
– بله آقای لاریجانی؟
+ شما با این دوربین خوب دارید خودتونو نشون می‌دید.
– بله، سوال بعد رو از حضورتون می‌پرسم. بفرمایید در قرآن از کدام میوه‌ی بهشتی نام برده شده؟
+ زییییییینگ!
– گروه معاون ارشاد!
+ از گیل مور؟
– نه.
+ زیییینگ!
– باز هم گروه برادران لاریجانی!
+ معذالک؟
– نه عزیزم اون میوه نیس! یه راهنمایی هم می‌کنم، این میوه الآن در بین ماست.
+ زیییینگ!
– گروه پدران احمدی‌نژاد!
+ ثمره هاشمی؟
– نه خوب دقت کنید! بین ماست!
+ زیییییینگ!
– وزیر سابق بهداشت و دندان!
+ تخم؟
– نه آغا! بفرما بشین!
+ زییییینگ!
– نماینده‌ی ولی فقیه!
+ می‌خواستم بگم که…
– احسنت! کاملاً درسته! تشویقش کنید!
+++ گل گفتی آی گل گفتی! سوره‌ی قل قل گفتی! فامیل رهبر بودی! گردنته کلفتی!
– البته منظور من صلوات بود!
+ صلوات که میوه نیست!
– می‌دونم. فراموشش کن!
+ جایزه‌ی منو می‌دی یا بدم؟
– به شما به رسم یابو یک حسینیان تربیت شده بهمراه رمز چهاررقمی صندوق رفاه اهدا می‌شه. بیرون که رفتید هم از انتظامات یه کوچک‌زاده‌ی پلاستیکی بگیرید. مواظب آسانسور و برادران دانشجو هم باشید.
+ زیییییینگ!
– چیه آقای لاریج؟! بازم خودمو خوب نشون دادم؟!
+ نه، فقط می‌خوام نتیجه‌ی آرا رو اعلام کنم.
– شما صلاحیت ندارید، چون برادراتون زیادن، رای شما زیاد می‌شه.
+ آها! حالا خودتو خوب نشون دادی!
– لطفاً از من و مسابقه‌ی من برید بیرون پیش اون مطهری تا بهتون مهر پرت نشده!
+ اما اینجا که مهری نیست.
– زییییییینگ!
+ چیه مشمود؟
– نکنه صندوق مهر یادت رفته؟
+ اما تعداد ما بیشتره.
– در عوض ما یه عباس غفاری داریم که تا نداره، صورتی داره آغا نداره ;)
+ خب، همینجا ختم جلسه رو اعلام می‌کنم. تا جلسه و مسابقه‌ای دیگر، ردبول و گزیده بول، پیت بول.

پروفسور الله و ماشین زمان

فوریه 6, 2013 by

شنیده بود در بوجود آمدن هرکس هدفی هست. هدفی بیشتر از بودن جزئی از یک چرخه‌ی حیات و طبیعتی تکرارشونده. به همان اندازه که برای یک حیوان دردناک است وقتی می‌‎فهمد در آفرینشش هدفی جز مصرف‌شدن نبوده، برای یک انسان نیز دلسردکننده و رنج‌آور است که بعد از پنجاه و دو سال پی ببرد در تمام طول عمرش تنها مصرف‌کننده بوده. این را می‌دانست که تفاوت چندانی در زندگی اطرافیانش نیست و حتی اگر تمام تلاش‌شان را بکنند در آخر به تغییری در طبیعت انسان نمی‌رسند. تغییری که او را قانع کند. با این حال خود را برای آنان مزاحم و زیان‌بار و زندگی‌اش را بیهوده و انگل‌وار می‌دید. علاوه بر این؛ در جهانی اینچنین بی‌رنگ و روح هیچ عنصر جذاب و لذت‌بخشی برای او وجود نداشت و خودش هم نمی‌دانست که آیا واقعاً وجود ندارد یا شاید فرضیاتش است که در او بی‌میلی ایجاد کرده. در نهایت نمی‌توانست نسبت به این که هزاران سال تحولی در واقعیت انسان رخ نداده بود و طبیعتاً تا باقی عمر او هم نمی‌داد، بی‌تفاوت باشد. کار به جایی رسید که تصمیم گرفت تمام زندگی‌اش را بفروشد و خرج ساختن وسیله‌ای کند که او را به گذشته ببرد و آنجا از به دنیا آمدن خود جلوگیری کند. و اینگونه یک موجود اضافه که تنها تاثیرش کاهش منابع و ذخایر و اعصاب دیگر مخلوقات برای پنجاه و دو سال شمسی بوده را از زمین بردارد و به نوعی خود را از معایب عالم هستی جدا کند.
چشم‌های پروفسور الله بسته نبود. پس چرا همه‌جا را سیاهی فرا گرفته بود؟ آیا کور شده بود؟ اصلاً چشم‌هایش پلکی نداشت که باز و بسته شود. سعی کرد فریاد بزند، اما نه صدایی درمی‌آمد و نه گوشی شنید. می‌خواست با دستانش راهش را پیدا کند. دستی نداشت. پاهایش هم که به زمین نمی‌رسید. گویی در هوا معلق باشد. کدام هوا؟ حتی نمی‌توانست آلتش را روی بدنش احساس کند. شاید نوع جدیدی از کابوس بود. چرا اینطور شده بود؟ چرا هیچ موجودیتی در کار نبود؟ باید فکری می‌کرد. اما بدون مغز که نمی‌توانست فکر کند. در عمق نابودی‌اش انگار بی‌وجودِ ناپیدایی با زبان بی‌زبانی به او اطلاع می‌داد که در نیستیِ مطلق است. او هم نمی‌فهمید و نادانانه به نبودنش ادامه ‌می‌داد… ادامه می‌داد چون چاره‌ای نداشت. چون حالا طبیعتش از هستی به نیستی مبدل شده بود.
تا اینکه ناگهان پیدا شد. نوری به چشمانش تابید و سکوتِ تاریکی‌اش را با صدای روشنایی شکست. کم‌کم هوش و حواسش برگشت. دنیایش رنگ گرفت و کهکشان‌ها در اطرافش نمایان شدند. اکنون که نور الهی او را از چاله‌ی تاریک به سوی خود هدایت می‌کرد، در بی‌وزنی به دنبال منشاء نور دست و پا زد.
هنگامی که الله به اختراع ماشین زمان فکر کرده بود، این احتمال که به گذشته برگردد و مانع اختراع خودش بشود و هرگز ماشین زمانی اختراع نشود، او را از این عالم خارج کرده و به دنیایی دیگر با طبیعتی دیگر فرستاده بود. اما هیچ انسانی نمی‌تواند بودن در نیستی را بفهمد زیرا انسان برای هستی خلق شده است. حالا او دیگر می‌فهمید انسان محکوم به بودن در جایی است که برایش قابل درک است و نباید پا را از آن فراتر بگذارد. اما آیا نفس سرکش و فراموشکار او این اجازه را می‌داد که دیگر اشتباهاتش را تکرار نکند؟
حال با به پایان رسیدن زمانی که برای او مقرر شده بود و در نیستی متوجه گذرش نمی‌شد باید مانند تمام انسان‌ها به عالم پس از مرگ می‌رفت. به مکانی که زمانی به او وعده داده شده بود.
که اتفاقاً همون بغل بود.
نوری که الله دنبال می‌کرد او را به دروازه‌ای طلایی که در انتهای پلکانی زمردین قرار داشت و باغ بزرگی در پسش آشکار بود، کشاند.
الله پرسید: «اینجا کجاست؟»
صدایی که یحتمل متعلق به خدا بود پاسخ داد: «اینجا بهشت است. جایی که تمام آرزوهایت برآورده می‌شود. داخل شو و در آن حال کن!»
الله اخم کرد و گفت: «اینجا که اصلاً جالب نیست! درست همونطوریه که تصور می‌کردم. نگاه کن! درخت و رودخونه و چمن و زن و… اینا چی‌ان دیگه؟ من یه چیز متفاوت می‌خوام! یه چیزی که هیچ‌وقت به ذهنم نرسه.»
خدا گفت: «چیزی که به ذهن تو نرسه برای تو قابل فهم نیست… چرا نمی‌فهمی؟… دیگه همینه. می‌خوای برو جهنم!»
– آره والا! برم جهنم بهتره!
– یعنی بعد از این همه سال زندگی ملامت‌بارت می‌خوای بری جهنم که یه دردی هم به دردات اضافه شه؟ خری؟
– آقا من نمی‌خوام برم بهشت!
– بابا می‌ری اونجا انقد بهت خوش می‌گذره اصن همه چی یادت می‌ره! دوستای جدید پیدا می‌کنی…
– مگه زوره داداشِ من؟ ببین! بهشت برای من مث جهنمه!
– اوکِی! پس برو بهشت.
پروفسور الله را علیرغم مقاومتی که از خود نشان می‌داد، به بهشت فرستادند و درش را بستند و قفلش را قورت دادند. در وهله‌ی اول کمی با مشت و لگد به در کوبید و داد و فریاد به راه انداخت، ولی در آخر بیخیال شد و در حصر خانگی ماند. مقداری آنجا را زیر و رو کرد و با بی‌حوصلگی از کنار همه‌ی جاذبه‌هایش عبور کرد. از شخص صالحی آدرس خانه‌ای که مصالحش اعمال نیک و پسندیده‌اش در دنیا بود را پرسید، تا کمی در آنجا با خودش خلوت کند. اما همین که پرسید: «کجاست؟» خانه در مقابل چشمانش ظاهر شد. برجی عظیم بود که هر طبقه‌اش به یک سال از زندگی او تعلق داشت. و البته که طبقات آخرش ساخته نشده بود و پنت‌هاوس نداشت. خدمتگزارانش جلوی در یکی یکی برای او تا شدند، ولی او بی‌توجه سرش را پایین انداخت و وارد منزل شد. به اتاق دلخواهش که از شکلات فرمند ساخته شده بود، رفت و سر میز مجلل و مفخری نشست که از این سو تا آن سوی اتاق کشیده شده بود. اراده کرد تا برایش غذایی مطابق میل‌اش مهیا شود. روی میز ظرفی زرین‌فام روی اوپالی از دسینی که حق طبیعی‌اش بود پدیدار شد که محتویاتش همه آش و لاش بود. گفت: «این چیه دیگه؟ غذای سگه؟»
خدا جواب داد: «این غذای جویده شده است.»
الله چشمانش را قوی کرد، تا غذایش را با دقت بیشتری ببیند. گفت: «غذای جوییده شده چیه دیگه؟ بابا من اینو نمی‌خورم، معلوم نیست کی جوییدتش! اَه اَه! حالم بهم خورد!»
خدا گفت: «نه بابا! نگران نباش! همش با دندونای خودت جوییده شده.»
– دندونای من؟… من که… وایستا بینم اصلاً من چرا باید غذای جوییده شده بخورم؟
پروفسور الله زبانش را در دهانش چرخاند و متوجه شد دندان ندارد. تمام موهای بدنش راست شد. با نگرانی به دور و برش نگاه کرد و ناگهان در گوشه‌ی اتاق دندان‌هایش را دید که داشتند از پشت پنجره به او لبخند می‌زدند.
«نه! نه! نه! این یه کابوسـه! من باید بیدار شم!…»
دهانش را دودستی گرفت و با سرعت از اتاق خارج شد و به دنبال دندان‌هایش دوید. از میان باغات و علفزارها عبور کرد و از پیامبران راستین پرید. سرعتش را بیشتر و بیشتر می‌کرد ولی هرچه پیش می‌رفت، به دندان‌ها نزدیک نمی‌شد. آنقدر دوید تا بال درآورد. حس پرواز تجربه‌ی جدیدی بود که او نظیرش را… ناگهان به درختی برخورد کرد و پاباز روی شاخه‌ای ضخیم فرود آمد و شاخه شکست و الله در نهر عسل گرفتار شد. حالا الله داشت در بهشتی که برایش چون جهنم بود، دست و پا می‌زد. در عسلی که شیرینی‌اش دل هر بیننده‌ای را می‌زد. در همین وضعیت فکری به ذهنش خطور کرد. آرزو کرد تا ماشین زمانی کنار نهر قرار بگیرد و بلافاصله خواسته‌اش برآورده شد. در حالی که حوریان عسل‌ها را از روی بدنش می‌لیسیدند، سوار ماشین شد و آن را تنظیم کرد تا به زمان مورد نظرش برود. او تصمیم گرفت به زمانی برود که هنوز هیچ چیز بوجود نیامده بود. حتی خود خدا.
اما نقشه‌اش چه بود؟
هنگامی که خدا در صدد شکل گیری بود، الله از راه رسید و مانع پیدایش او شد. به این ترتیب قدرت خدا را تصاحب کرد و خود همه چیز را از ابتدا ساخت. این شد که ما هم اکنون در دنیایی زندگی می‌کنیم که الله بوجود آورده و هیچ‌کس خبر ندارد انسان‌ها در دنیای قبلی چگونه بوده‌اند و چه اصلاحاتی در آفرینش جهان صورت گرفته. اما این را می‌دانیم که این دنیا بهتر از دنیایی است که الله از آن آمده، چرا که او پروردگار ماست و برهمه چیز آگاه است و از هرگونه خطا و اشتباه عاجز. اما متاسفانه در هر جهانی یک اشکالی وجود دارد و نمی‌شود این را انکار کرد که دنیا خدا نیست که بی‌عیب و نقص باشد. این جهان هم یک مشکل بزرگ دارد و آن این است که خدا ندارد. چرا که الله با تغییری که در ساخت دنیا بوجود آورد باعث شد وی هرگز بدنیا نیاید.

متن را با حوصله بخوانید و به سوالات تشریحی زیر پاسخ صحیح دهید:
ا- تفاوت خدای ما با خدای پروفسور الله چیست؟
2- چرا الله به دنبال دندان‌هایش دوید و اراده نکرد دندان‌هایش بایستند؟
3- نقشه‌ی پروفسور الله چه بود؟ (بطور خلاصه)
4- دندان‌های پروفسور الله غذایش را زودتر از خودش جویده بودند. آیا از ماشین زمان استفاده کرده بودند؟ الآن کجان؟
5- کجای بهشت مثل جهنم بود؟ فقط نام ببرید.
6- هنگامی که پروفسور در نیستی به سر می‌برد، همسرش با چند نفر خوابید؟ زمانی که بود چطور؟
7- وقتی ساعت‌ها را یک ساعت به عقب می‌کشیم، آیا این احتمال وجود دارد که از یک ساعت بعدِ خود باخبر باشیم؟ اگر آره چگونه؟ اگر نه که هیچی.
8- انسان محکوم به چیست؟ فقط با بله یا خیر جواب دهید.
9- سیاه‌چاله در کدام شهر است؟
10- آیا ماشین زمان شامل طرح زوج و فرد می‌شود؟
11- خانه‌ی پروفسور در دنیا چند طبقه داشت؟ (با ذکر فرمول)
12- صدای خدا را نازک تصور کنید. چه باحال؟
13- انسان بعد از بهشت به کجا می‌رود؟ نظر دکتر سماواتی در این باره چیست؟
14- پیامبران راستین کدامند؟ جاستین کدامست؟
15- غذای سگ را درست کنید.

The Kiss

فوریه 5, 2013 by

سرخط خبرها 127

ژانویه 19, 2013 by

سیاسی:
سید احمد خاتمی: «کروبی و موسوی باید غسل تعمید داده شوند» / مخالفت واتیکان و توضیحات بیشتر از دهان پاپ کورن
مشائی: «تنها در صورت ظهور امام زمان حاضر به قبول کاندیداتوری در انتخابات هستم» / جزئیات بیشتر از امام زمان
نامه‌ی ابوالفضل قدیانی از زندان قزلحصار به تاجزاده در زندان اوین: «رسیدم.»
بخشی از سخنان پخش نشده‌ی احمدی نژاد در مجلس: «شاهان همه رفتند، کاخها به جا ماندند.»

اقتصادی:
تصویب طرح ممنوعیت صادرات کالاهای مونث بدون اجازه‌ی رهبری در مجلس
بنزین تولید داخل برای استفاده‌ی نابینایان وارد بازار شد.
منازعه در مالی و اعتباری قوامین بر سر قیمت دلار
فرماندهان پایه‌بلند سپاه بصورت پاکتی و نخی عرضه می‌شوند.

اجتماعی:
نگرانی از وضعیت جنسیِ فائزه هاشمی در زندان
موسوی و کروبی: «بخاطر آلودگی هوا در خانه می‌مانیم.»
صدوپنجاه فعال مدنی در نامه‌ای خواستار اعتصاب غذای سرلشکر فیروزآبادی شدند.
محسنی اژه‌ای: «اعدام زانیار و لقمان مرادی بدون تماشاگر برگزار می‌شود.»

فرهنگی:
هومن خلعتبری عصر گذشته دوباره دچار خودسایمون‌پنداری شد.
مهمانپرست: «هیچ نقشی در مهمان مامان ندارم.»
انتقاد همسر شهید باکری از قطع شدن جم تی وی
حداد عادل در گردهمائی بزرگ بسیجیان: «من آقامجتبی را از نزدیکی با دخترم می‌شناسم.»

علمی:
احمدی‌نژاد پس از چهار سال فاش کرد: «در انتخابات 88 قرص ضدبارداری استفاده کرده بودم.»
آسانسورِ وزارت علوم بدون دخالت دانشمندان خارجی به اتاق عمل تغییر کاربری داد.
کارشناسان هواپیمائی: «تغییر خطوط هواپیمائی هما به خطوط شکسته و شکسته‌ی نستعلیق، عامل اصلیِ سقوط چند فروند هواپیما در سالهای اخیر.»
اختراع یک صندلی کُردنشین توسط دانشمندان کُرد ایرانی

ورزشی:
آیت الله شوشتری بی‌نتیجه ماند.
سرپرست تیم فوتبال پرسپولیس: «من شیرینی هستم، ولی گل‌محمدی شیرینی دانمارکی است.»
نوشاد عالمیان: «هیچ نسبتی با تبریک سال نو به مردم دنیا ندارم.»
سندیکای صرافان: عادل فردوسی پور بهترین جایگزین جمشید بسم الله برای تعیین قیمت دلار، جزئیات بیشتر از زبان صرافی‌های میدان فردوسی

خارجی:
آنجلینا جولی ولادیمیر پوتین را به فرزندخواندگی پذیرفت؛ جزئیات بیشتر از لبان آنجلینا جولی
ده‌ها هزار زائر بیت‌الله‌الحرام خانه‌ی خدا را خریداری کردند.
جامعه‌ی جهانی برای چندمین بار از بشار اسد خواستگاری کرد.
بارش برف در زمستان بار دیگر مردم را غافلگیر کرد.

شبی با چهل‌وهشت زائر ربوده‌شده‌ی ایرانی

ژانویه 12, 2013 by

- امسال با هم دسته‌جمعی رفته بودن زیارت… برگشتنی یه ارتش دشمن و بامهمات… شلیک می‌کرد به سمتشون، دنبالشون می‌اومد… سلام! امشب هم یکی دیگه از اون شباست که به گیرنده‌های شما اومدیم و یه سورپرایز ویژه براتون داریم. پس چشماتون رو ببندین و حالا باز کنید! بله! امشب چهل و هشت میهمان ویژه داریم که زحمت کشیدن از سوریه تشریف آوردن… می‌شه ‌خودتون رو برای بیننده‌ها معرفی کنید؟
+ بــــــع لــــــــه!
– حالتون خوبه؟
+ بــــــــع لـــــــــه!
– خوش می‌گذره؟
+ بــــــع لــــــــه!
– خسته که نیستین؟!
+ بـــــــــع لـــــــــه!
– زنجیر منو بافتین؟
+ بـــــــع لـــــــــه!
– پشت گوش انداختین؟
+ بــــــــع لــــــــه!
– بسیار عالی. حالا دیگه خودتون رو معرفی کنید لطفاً!
+ ما چهل و هشت زائر ربوده شده‌ی ایرانی هستیم. فعال حقوق بشار.
– حالا یه سوالی که شاید واسه خیلی از بیننده‌ها پیش اومده باشه یا حتی پیش نیومده باشه، اینه که چی شد شما چهل و هشت نفر با هم رفتید زیارت؟
+ البته سوالش که واسه ماست. جوابشه که آخرش مال شما می‌شه.
– خب؟
+ ببینید ما یه مقدار بدشانسی آوردیم.
– چطور؟
+ موسسه‌ی مالی و اعتباری انصار پیشرو در ارائه‌ی خدمات مالی و اعتباری، به قید قرعه به چهل و هشت نفر کمک‌هزینه‌ی سفر به سوریه می‌داد، که از بخت بدمون اسم ما دراومد.
– والا من بیس‌ساله حساب باز کردم، هر روز یک امتیاز، تا حالا یه عکس‌برگردونم نبردم! بعد شما می‌گی از بخت بدتون اسم‌تون دراومد؟
+ آخه هم اسممون دراومد، هم پدرمون!
– واقعاً؟ مگه اونجا رفتارشون با شما چطور بود؟ شکنجه‌تونم می‌کردن؟
+ بیشتر شکنجه‌ی روحی می‌کردن.
– یعنی چه جوری؟
+ هیچی، یه پارچه‌ی سفید می‌نداختن رو خودشون یهو نصفه‌شب می‌اومدن صدای روح در می‌آوردن.
– دیگه چه جور شکنجه‌ای می‌کردن؟
+ شکنجه‌ی بدنی.
– یعنی کتک‌تون می‌زدن؟
+ نه، برامون کلاس تربیت‌بدنی گذاشته بودن هر روز می‌گفتن دور حیاط بدوئیم. ما هم همش بدن‌درد می‌گرفتیم.
– فکر می‌کنید چرا از شما می‌خواستن این کارو بکنید؟ آیا غیر از اینه که به فکر سلامتی شما بودن؟
+ نه آخه ما گفتیم با کاروان راهیان زور اومدیم، اونام فک کردن ما کاروان ورزشی ایران برای بمبگذاریِ المپیک لندنیم.
– با این شکنجه‌ها از شما چی می‌خواستن؟
+ معمولاً می‌خواستن همدیگرو لو بدیم.
– مگه چی‌کار کرده بودین که می‌خواستن لودگی کنید؟
+ هیچی خب دست خودمون که نبود. آدمیزاده دیگه.
– متوجه منظورتون نمی‌شم.
+ آخه غذامون شده بود کنسرو لوبیا.
– بعدشم که کنسرت لوبیا هاهاهاها…
+ ما نمی‌فهمیم، چطور برای شما این چیزا خنده‌داره!
– باید جای من باشید تا بفهمید.
+ …
– نه، بشینید سر جای خودتون!
+ …
– شما وقتی تحت شکنجه بودید… تو اون لحظه… چه چیزی همواره به شما کمک می‌کرد تا بتونید ادامه بدید و همچنان امیدوار باشید؟
+ اون لحظه ما تنها کاری که می‌تونستیم بکنیم این بود که از ته دل بگوزیم.
– بعد اونا به شما چی می‌گفتن؟
+ می‌گفتن گوزیده را تدبیر نیست که تا یه جائی هم حق داشتن.
– باز خوبه نمی‌گفتن اومدی زیارت یا که بمب‌گذاری… هاهاها!
+ بعضی وقتا اینم می‌گفتن.
– راسته که اونا یه مشت تروریست هستن؟
+ نه نه نه! یه وقت جلوشون نگی!
– وقتی برگشتین و دیدین که بچه‌هاتون بزرگ شدن، ننه‌باباهاتون مُردن و همسراتون شوهر کردن چه حسی بهتون دست داد؟
+ راستش زیاد فرقی نداشت برامون، چون اونجا هم آدم کشتیم، هم ازدواج کردیم، هم بچه.
– بهترین خاطره‌ای که از مدت اسارت‌تون یادتون می‌آد چیه؟ فقط خیلی خلاصه بگید، چون وقت‌مون خیلی شورته، یعنی کوتاهه، تنگه. می‌فهمید که؟
+ اوففففف! بــــــع لـــــــه!… راستش خاطره‌ای یادمون نمی‌آد، قبل از آزادی حافظه‌ی مارو پاک کردن.
– اما شما که همین الآن گفتین اونجا جاسوسی می‌کردین. که علیه اونا از سلاح شیمیایی استفاده می‌کردین. پس اینارو چطور یادتون بود؟
+ بعضی چیزا هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شن.
– مثلاً چه چیزایی؟
+ نمی‌تونیم بگیم.
– نمی‌تونین بگین یا نمی‌دونین که می‌تونین؟
+ نمی‌تونیم. اگه بگیم مارو می‌کشن.
– کیا شما رو می‌کشن؟ شما که دیگه آزاد هستین.
+ الآن آزادیم، ولی اگه بازم اسممون دربیاد چی؟
– اما من فکر نمی‌کنم دیگه هیچ صندوق قرض‌الحسنه‌ای بخواد سفر به سوریه جایزه بده.
+ ظاهراً صندوق انتخابات رو فراموش کردین. حالا که تنور انتخابات داغه.
– هه! مثل تنور اون نونوایی؟
+ کدوم نونوایی؟
– می‌خواید بگید هیچ‌چیز از حادثه‌ی نونوایی و کشته‌ و زخمی شدن ده‌ها نفر نمی‌دونید؟
+ آره می‌خوایم.
– اما کور خوندین. چون شاطر اون نونوایی همسر من بود و قبل از اینکه منو بکشه همه چی رو برام تعریف کرد.
+ بخدا ما نمی‌خواستیم اینطوری بشه. گروگان‌گیرا مثل هرروز مارو فرستاده بودن بریم نون بخریم و باید قبل از اینکه هوا تاریک می‌شد برمی‌گشتیم. نیم‌ساعتی بود که توی صف وایستاده بودیم و هنوز نوبت‌مون نشده بود. این شد که تصمیم گرفتیم بریم تو صف یه دونه‌ای.
– شما که به صف مخالفا پیوستین.
+ اینطور نیست.
– پس چرا حامیان بشار اسد کشته شدن؟
+ آخه با اینکه تعدادشون کم بود ولی زیاد نون می‌خریدن و خیلی داشت دیر می‌شد. شب بود، بیابان بود، زمستان بود، بوران بود، سرمای فراوان بود، یارم در آغوشم هراسان بود، از سردی افسرده و بی جان بود.
– خب، یکم دیگه صبر می‌کردین حالا!
+ ما صبر کردیم، ولی یکی پشت سر ما وایستاده بود که نتونست تحمل کنه و همه رو بمبارون کرد.
– و شما اجازه دادین؟!
+ آخه فکر کردیم یارو بشار اسده.
– چطور همچین فکری کردین؟ اونم تو پخش زنده!
+ آخه خودش گفته بود که من تا آخرین نفرتون ایستاده‌ام.
– تا آخرین نفر مخالفاش. اما شما که می‌گید مخالفش نبودید.
+ نه نبودیم ولی الآن اینو نمی‌دونیم چون حافظه‌مون پاک شده. و این تو روایت ماجرا تاثیر گذاشته.
– چرا فقط این چیزا از حافظه‌تون پاک می‌شه؟
+ چون الآن زنده‌مون از مرده‌مون بیشتر می‌ارزه.
– برای اونا یا اینا؟
+ برای خودمون.
– در آخر حرفی با بیننده‌های این برنامه که هم‌تعداد خودتون هستن ندارین؟
+ نه فقط ما این آزادی رو تقدیم می‌کنیم به رهبر انقلاب و به همه پیشنهاد می‌کنیم کتاب «گزارش یک آدم‌ربایی» رو بخونن.
– پس من هم از حضورتون مرخص می‌شم و تا شبی دیگر و میهمانانی دیگر… شما را به ایزد منان و طرح صلح کوفی عنان می‌سپارم. زیارت قبول!

المسابقات القرآنی 9

دسامبر 31, 2012 by

- اعوذ بالناس من الزندان اوین، بدترین جای روی زمین. در خانه‌های شما هستیم با نهمین قسمت از مسابقات قرآنی کریم. این هفته اومدیم به بند سیصد و پنجاه زندان اوین تا یک بار دیگه مسابقه رو برگزار کنیم با دو گروه: زندانی سیاسی… و بازجو. سوال اول خودم رو با این سوال آغاز می‌کنم. فقط خواهش می‌کنم مجرمین پاسخ ندن، چون سوال از قرآنه. بفرمایید که حضرت یوسف (سلام ملا زلیخا) به چه جرمی به زندان افتاد؟
+ زییییینگ!
– گروه اعدام!
+ پیراهن پیامبر اسلام رو پاره‌ی تنش کرده بود؟
– نخیر. اصلاً اون زمان پیامبر اسلام هنوز مبعوث نشده بودن.
+ زیییییینگ!
– گروه بازپرس!
+ می‌شه سوال‌تونو بازم بپرسید؟
– بله، می‌پرسم! حالا شما جواب رو بدین!
+ پیامبری علیه نظام؟
– نه متاسفانم.
+ زیییییینگ!
– گروه شکنجه!
+ فیلمنامه رو دزدیده بود؟
– نه عزیزم. اون سلحشور بود.
+ زیییییینگ!
– گروه مطبوعات!
+ ببخشید من می‌تونم از ملاقاتی‌هام کمک بگیرم؟
– نخیر، شما ممنوع ملاقاتی.
+ پس خودم می‌گم.
– نه، شما حق صحبت ندارید. سوال بعد رو می‌پرسم. حضرت یوسف (سلام ملا زلیخا) در بازداشتگاه چه خوابی را تعبیر کرد؟
+ زیییییینگ!
– گروه رسانه!
+ خواب اصحاب رسانه؟
– خیر، لطفاً جوابای طولانی ندید.
+ زییییینگ!
– گروه اعتصاب غذای خشک!
+ خواب معدنی؟
– نخیر شما گویا تشنه‌تونه!
+ زییییینگ!
– گروه قطع عضو!
+ می‌تونم از حضرت ابالفضل کمک بگیرم؟
– خواهش می‌کنم!
+ پس اجازه بدید برم تا هیئت…
– نه، نمی‌شه بشین!
+ یه جور حرف می‌زنی انگار مجریِ قانونی!
– سوال سوم رو می‌پرسم! دست‌ها روی زن! در کلام‌الله مجید زن‌ها برای چه به زنا در می‌آیند؟
+ زییییینگ!
– گروه بند زنان!
+ بخاطر سنت پیغمبر؟
– نه.
+ زیییییینگ!
– گروه چریک‌های خلق!
+ زن‌ها برای چه گوارا به زنا در می‌آیند.
– نه خیر.
+ زیییییییینگ!
– گروه وکلا!
+ می‌تونم از وکیلم کمک بگیرم؟
– بله! تو گروه خودتون هستن.
+ زیییییینگ! زییییییینگ!…
– الو جانم؟
+ الو سلام – علی دائی یکی از بیننده‌هاتون هستم، به این آقا بگید دولوس صحبت کنه. خانواده نشسته!
– شما فک می‌کنم اشتباه گرفتید.
+ مگه بلنامه نود نیست؟
– نه خیر!
+ پس بلنامه ننه‌ته؟
– ببخشید من مجبورم قطع کنم… خب بهتره بریم سر سوال بعدی.
+ زییییییییییینگ!
– گروه جوانفکر و شرکا!
+ حالا من می‌تونم یه سوالی از شما بپرسم؟
– خواهش می‌کنم. بفرمایید!
+ چرا وقتی روزنامه‌ی ایرانو بستند، آقای لاریجانی می‌خند؟!
– زیییییینگ!
+ گروه مجری!
– کدوم لاریجانی؟
+ زییییییینگ!
– گروه اعدام!
+ برادران لاریجانی؟
– نه.
+ زیییییینگ!
– گروه زورگیر!
+ لاری کینگ؟
– نه آقا! شما اصلاً چطوری به این بند راه پیدا کردید؟
+ زییییینگ!
– گروه دوبلاژ حریم سلطان!
+ لاین کینگ؟
– خیر!
+ زیییییینگ!
– گروه فرزندان هاشمی!
+ پدرخوانده؟
– نه دیگه خیلی از جواب دور شدید! برگردیم به مسابقه!
+ زییییییییینگ!
– گروه بهداری زندان!
+ برگردیم.
– بله. دقت کنید، سوال خارج از کتابه. کدامیک از ائمه‌ی اطهار بیشتر از بقیه در زندان بود؟
+ زییییییینگ!
– گروه واجبی!
+ سعید امامی؟
– نه قربونت برم! ائمه اطهار!
– گروه دانشجویان!
+ امام زمان؟
– شما رو چه حسابی این حرفو می‌زنید؟
+ چون حضرت یوسف هم در چاه بودند. و بخاطر همینه که به ایشون می‌گن یوسف زهرا.
– نه عزیز من! این چه حرفیه شما می‌زنی؟! ایشون در ثریا هستن!
+ زییییییینگ!
– گروه زنا!
+ سنگسار ثریا میم هم بخاطر همین بوده؟
– نه، سوال بعد!… موریانه چه چیزی را خورد؟
+ زیییییینگ!
– گروه هنرمندان!
+ نامه‌های نوریزاد به رهبری؟
– نه. جا داره بدونید که فیلم جدید ایشون هم به تازگی بیرون اومده… شعبون بی‌مخ‌ها رایزِز!… سوال بعد به صورت جای خالیه. من یه آیه می‌گم، شما باید قسمتی که جا افتاده رو پر کنید. اِهِم!… اعوذو بیلاهی می‌نه شششَیطانی رَجیــــــم!… بیسمی لاهی رحمانــی رررحیــــم…
+ زییییییییینگ!
– گروه خانواده و آشنایان کارکنان بی‌بی‌سی!
+ جمشید بسم الله الرحمن الرحیم؟
– نخیر اصلاً سوال بنده هنوز شروع نشده! ولی چه خوبه همیشه یادمون باشه که قبل از تلاوت آیات قرآن بسم‌الله بگیم. آیه این بود! الحمدولیل لاهی رررب…
+ زییییییییینگ!
– گروه بازجویی!
+ بسم الله نگفتین.
– بله حالا شما این دفعه رو ببخشید!
+ نمی‌شه، ما دستور از بالا داریم.
– حداقل جواب سوال رو بدید.
+ زیییییینگ!
– گروه اعتصاب غذای نامحدود!
+ الحمد لله الرب تبرک؟ هاهاها!
– آیه‌ی قرآن رو مسخره می‌کنی؟ می‌خوای بفرستمت پیش نامجو؟
+ ببخشید، فشار روم زیاده.
– شما دیگه همه چی رو از حد گذروندین!… یه آیه دیگه می‌خونم!… بیسمی لاهی رحمانــی رررحیــــم… وشششَمسی و ظُحاااها…
+ زیییییینگ!
– گروه شریعتمداری!
+ شمام که دارید می‌خندید به آیات!
– حالا دوست داشتم، خندیدم. اینجا نه اتاق بازجوئیه، نه اتاق خواب آقای سحر خیز!
+ پس اینجا کجاست؟
– اینجا زندانه، یعنی بندی که! هرچی که توش می‌بینی…
+ زیییییینگ!
– گروه شش ماه حبس تعزیری!
+ تیره و تاریکه؟
– نه!
+ میله‌ی باریکه؟
– نه خیر.
+ صندلی الکتریکه؟
– نه نه! چرا همه چی رو سیاسیش می‌کنین؟
+ زییییییییییییینگ!
– گروه فیسبوک و بالاترین!
+ عذر می‌خوام، می‌تونم از خواننده‌های وبلاگم کمک بگیرم؟
– عزیزم صدای شما داره از گیرنده‌ها پخش می‌شه، دیگه چه کمکی بالاتر از این؟
+ نمی‌دونم، حتماً کمک به لبنان و غزه و بشار اسد!
– این جزء سوالای مسابقه نبود.
+ جزء موضوعات داغ که بود!
– بهرحال من سوال خودمو می‌پرسم. بگید که حضرت هابیل – اولین شهید دنیا – چگونه کشته شد؟
+ زییییییینگ!
– گروه کارگر!
+ با بیگ بنگ؟
– خیر.
– گروه فتا!
+ به مرگ طبیعی؟
– متاسفم. نه.
+ زییییییییینگ!
– گروه وثیقه!
+ توسط آیت‌الله جنتی؟
– نع!
+ زیییییینگ!
– گروه کمیته‌ی حقیقت‌یاب!
+ قابیل ایشون رو کشت؟
– نخیر! از این به بعد کسی جواب سرراست بده می‌فرستمش سلول بنیادی!
+ زییییییینگ!
– گروه ضرب و شتم!
+ می‌بخشید، ظاهراً گروه اعدام بند رو به آب دادن.
– پس مجبوریم مسابقه رو همینجا تموم کنیم… بله! پیامبر اسلام در قرآن می‌فرمایند: قـُل هو اللهُ اَحَد، اللهُ صَمَد، لـَم یـَلِد وَلـَم توتوله، گاو حسن ردبوله. پس تا دیداری دیگر، و پیامبری دیگر، شما را به شیطان بزرگ می‌سپارم.

احمدی‌نژاد دوباره خودروی خود را به فروش گذاشت

دسامبر 17, 2012 by

جابجایی‌های عظیم: سرلشکر فیروزآبادی

دسامبر 14, 2012 by

در این برنامه قصد داریم انتقال سرلشکر فیروزآبادی به دفتر کارشونو نشون بدیم. پس با ما باشید!
در نگاه اول سرلشکر خیلی بزرگ به نظر می‌اومد. حتی تصور جابجاکردنش برامون غیرممکن بود. ولی وقتی ازش فاصله گرفتیم، خیلی کوچیک‌تر شد.
اولین مرحله، جداکردن سرلشکر از زمین بود. اما برای بلندکردنش باید از چی استفاده می‌کردیم؟ …اوممم… موشک بالستیک قیام؟… نه… ماهواره‌بر سفیر ایران در برزیل؟… فکر نکنم… بعد از کلی محاسبه و ارزیابی بالاخره راهشو پیدا کردیم. از اونجایی که سرلشکر فیروزآبادی هم پهنه، هم باد داره، پس برای بالاکشیدنش از پهباد استفاده کردیم. اما نه یه پهباد معمولی. پهبادی با ابعادی وسیع که بتونه وزن و قیافه‌شو تحمل کنه.
این تازه مرحله‌ی اول بود. قسمت سخت‌تر کار، کشیدن اون روی زمین بود.
«اوه مرد! اینطوری که داره نافرمانی بدنی می‌کنه، با هیچ چیز نمی‌شه اونو کژ ‌داد!»
گزینه‌های لای میز چی بود؟ نفربر ذوالفقار؟… نه نه نه کافی نبود… ما به یه چیز قوی‌تر احتیاج داشتیم.
«بجنبین! هوا داره تاریک می‌شه!»
هرچی گشتیم چیزی پیدا نکردیم که بتونیم باهاش اونو حرکت بدیم. پس تصمیم گرفتیم لقمه رو دور سرمون نچرخونیم و بجای سرلشکر، زمین رو حرکت بدیم. اینجوری وقت، انرژی و هزینه‌ی کمتری هم صرف می‌شد.
«هل بدین پسرا! یالا! هل بدین!…»
مشکلات زیادی حین کار پیش می‌اومد. بزرگترین مشکلی که باهاش روبرو بودیم، جاذبه‌ی سرلشکر فیروزآبادی بود که حرکت زمین رو دوشوار می‌کرد.
هربار که سرلشکر خوابش می‌برد، صدتا نارنجک صوتی هم بیدارش نمی‌کرد. تنها چیزی که می‌تونست اون رو بیدار کنه، صدای گاز معده‌ی خودش بود.
«مرحله‌ی آزمایشی پرتاب پینوکیو! الله اکبر! الله اکبر! الله اکبر!»
می‌خواستیم مطمئن بشیم در حین حرکت شکمش پر نیست. باید از یه موجود تیز و فرز غیراز شیث و نصرتی استفاده می‌شد. پس به نوک دماغ پینوکیو دوربین بستیم و فرستادیم توی دهنش.
«طناب‌و محکم ببندین به دندوناش!»
یادمه هرکاری می‌کردیم، دهنش باز نمی‌شد. باید می‌خندوندیمش!
«باید یککم قلقلکش بدیم!!… بچه‌ها! ریش صانعی رو کجا گذاشتین؟»
حالا داریم داخل شیکمش رو از بیرون تماشا می‌‎کنیم. چه منظره‌ی زشتی!
«خدای من! چی می‌بینم؟… جنتی اون تو چی‌کار می‌کنه؟!»
از بلندگو با جنتی صحبت کردیم و ازش خواهش کردیم زودتر از اون تو بیاد بیرون. توی این کار مهم‌ترین چیز اینه که مواظب باشیم به کسی آسیبی نرسه. حتی جنتی!
«اینجا خیلی تنگ و تاریکه!»
همین که پینوکیو این دروغو گفت، دماغش از ناف سرلشکر بیرون زد.
«یا امام مقوایی! چه ناف بزرگی! اون یه ناف هواپیمابره!»
راهی نبود جز اینکه با اژدر ناف‌شکن پینوکیو رو آزاد کنیم.
«چاشنی رو کار گذاشتم!!… دارم می‌آم بیرون!… الآن گاز معده‌ش آزاد می‌شه، پناه بگیرین!»
بووووووم!
«فاک! چه کثافتی!… نگران نباشین رفقا! کاملاً صلح‌آمیزه!»
واسه اینکه در طول مسیر جفتک نندازه، از قفل فرمان رهبری استفاده کردیم که هم قفله، هم فرمان.
در مرحله‌ی آخر که پیاده‌شدن سرلشکر فیروزآبادی از دنیا بود، از ایشون خواستیم یه تکونی به خودش بده. اما ظاهراً تنهایی از پس خودش برنمی‌اومد و واقعاً حق داشت. فقط رزمایش موزون سربازای گانگنام امام زمان بود که تونست اونو یه مقدار تکون بده.
و بالاخره سرلشکر در محل قرار گرفت و بله! کارمون به پایان رسید…
«هووف! رفقا خسته نباشین! اون واقعاً یه سازه‌ی غول‌پیکره! هاها!»
در برنامه‌ی بعد جابجایی حجت‌الاسلام رازینی رو خواهیم دید…

شبی با یک نانوا

دسامبر 10, 2012 by

- واسه نونه، واسه نون، تا به کارش تو بخندی، که اگه اینو بدونی، تو به نونوا نمی‌خندی… عرض سلام و شب‌بخیر دارم خدمت بینندگان و علاقه‌مندان به مصاحبه با نانوایان. امشب بر خلاف روال همیشگی با یه مهمون ویژه اومدیم به خونه‌هاتون و امیدواریم که تشریف داشته باشید. مهمون امشب ما از نانوایان خوب کشورمونه که… دیگه بهتره من چیزی نگم و خودشون از وقتی که بهشون دادیم استفاده کنن.
+ من هم نوبه‌ی خودم رو رعایت می‌کنم و سلام و ادب می‌کنم به بیننده‌هایی که الان صدای منو می‌شنون و براشون آرزوی موفقیت دارم.
– بیننده‌هام به شما سلام می‌کنن. می‌شه خودتونو بهشون معرفی کنید؟
+ میکائیل الله‌وردی هستم – فعال نون.
– شغل اصلی شما اینه که گفتید؟
+ من در واقع آجرپز هستم.
– مگه شما نونوا نبودید؟
+ بودم ولی نون‌مونو آجر کردن!
– چرا آجر؟
+ آخه عزیز من! نون الان تو برج‌سازیه.
– فکر می‌کنید نونتون رو الان تو کدوم برج دارن استفاده می‌کنن؟
+ حتمن برج پیتزا. هاهاها!
– هاها… بگو ببینم اصن چطور شد که وارد این حرفه شدی؟ چه چیزی تو رو به سمت نون هدایت کرد؟ نونت کم بود؟ آبت کم بود؟
+ ببینید، این خیلی مسئله‌ی مهمیه. چون نون چیزی نیست که به راحتی بشه از کنارش گذشت و یه تیکه نخورد! باید مثل من همه‌ی زندگیت رو صرف نون کرده باشی… هوم؟… نون شاید برای خیلی‌ها فقط یه راهی برای برطرف کردن گشنگی‌شون باشه، اما من نون دیگه برام یه جور گرایش فکری شده. یه جور تینکینگ! چطور بگم! حالا من یه حرفی می‌زنم ممکنه برای خیلی از بیننده‌ها سنگین باشه، بهتون اعتراض کنن.
– شما با این سطح معلوماتتون چرا یه نونوای ساده شدید؟ فکر می‌کنم شما خیلی بیشتر از نون برای ارائه داشته باشید.
+ خب شما باید ببینید نیاز الآن جامعه‌ی ما چیه! هر وقت جامعه به اون پختگی نون رسید…
– نیاز خودتون چی بود که این کارو شروع کردید؟
+ خب من دیگه نمی‌شه تو این وضعیت. اونم با هفت سنگ عائله. سخت بود.
– مگه شما نون سنگک می‌پزید؟
+ اینو باید از مشتریام بپرسین. من معمولاً تو چیزایی که در مورد خودمه نظر نمی‌دم. (آهنگ موبایل) ببخشید! اینو باید جواب بدم!
– خواهش می‌کنم.
+ جانم؟… نه من تو ترافیک همت هستم، تا دو دیقه دیگه اونجام… ببیخشید! ایجنتم بود.
– الآن بیشترین مشتریاتونو چه طبقاتی تشکیل می‌دن؟
+ الآن که بیشتر پنت هاوسا هستن.
– امی پنت هاوس؟
+ والا اون خدابیامرز که نونش کفاف نداد و بک تو دِ بلاک شد بنده خدا.
– شما که خودتون دم از حقوق مشتری می‌زنید، وقتی حین کار احساس گشنگی می‌کنید به نون مشتریاتون ناخنک نمی‌زنید؟ جان من نمی‌زنی؟
+ نه، من همیشه گفتم نون مال مشتریه، سنگش مال ماست. هر وقت گشنمون می‌شه باید سنگ ببندیم به دلمون.
– چه جور سنگی؟
+ سنگ دل،سنگ سینه و اینا!
– این تو نتیجه‌ی کارِتون هم تاثیر می‌ذاره؟
+ صددرصد! ما نونواها همه‌مون سنگدل هستیم.
– چطور؟ مگه چی‌کار می‌کنید؟
+ نمی‌تونم اینجا اعتراف کنم. فکر می‌کنن سیاسی‌ام.
– نه ما بهتون قوت قلب می‌دیم. خودتونو خالی کنید تو این برنامه. من از بیننده‌ها خواهش می‌کنم صدای گیرنده‌هاشونو ببندن، تا شما راحت‌تر حرفتونو بزنید.
+ نه نه این کارو نکنید! چرا ما باید همیشه صدای مردم رو خاموش کنیم؟ این رو حتی خود امام هم راضی نبودن. من اون سالای اول رفتم پیش ایشون، گفتم حاج‌آقا! مردم الآن باید صداشون شنیده بشه یا نه؟ گفت: «شما صدای مردم باشید.» حالا من اومدم اینجا که همینو بگم. من صدای این گیرنده‌های خاموشم. من دردِ این ملت رو می‌دونم. درد اینا گشنگیه. من صدای شکم این مردمم!… سوالتون چی بود؟
– پرسیدم چرا سنگدل بودید با مشتریا؟ چیکار کردی؟ به من نگاه کن وقتی دارم باهات حرف می‌زنم کثافت!…
+ شما از این رفتارتون پشیمون می‌شید. مردم طرفدار من هستن.
– مردم تا وقتی بهشون نون بدی ازت حمایت می‌کنن! اینجا که اومدی دیگه کسی واست تره هم خرد نمی‌کنه!… بگو چی‌کار کردی سنگدل؟!
+ من… من تمام این مدت نون داغ بهشون می‌دادم. نونی که تازه از تو تنور در اومده بود.
– چطور شد که الان وجدانت بیدار شده؟ بعد از این همه کثافت‌کاری که نمی‌دونم اسم‌شو چی می‌شه گذاشت.
+ احساس می‌کنم برنامه‌ی شما یک حال و هوای خاصی داره، این دکور… این گلدونا… این نوشابه… اجرای عالی شما… همه‌ی اینا روی من تاثیر گذاشت.
– خواهش می‌کنم… مگه اون موقع که این کارارو کردی برنامه‌ی مارو نگاه نمی‌کردی؟
+ چرا، ولی کیفیت خوبی نداشت.
– هه! شاید کیفیت نوناتون رو برنامه‌ی ما هم تاثیر گذاشته بود.
+ نمی‌دونم. دیگه هیچی نمی‌دونم.
– می‌خوای یه دوش بگیری؟
+ نه!
– می‌خوای پنجره رو باز کنم؟
+ نه! می‌خوام برم خونه…
– می‌خوای بزنم تو سرت صدای تق بدی، تقیه کنی همه چی رو بنویسی بزدل؟
+ نه!
– پس چی می‌خوای؟ می‌خوای تا آخر عمرت خودتو انکار کنی؟
+ من فقط یه آرزو برام مونده.
– و اون چیه؟
+ این که از اهالی محل عذرخواهی کنم.
– ولی اونا همه سوختن.
+ در ظاهر بله. ولی اونا آتیش زیر خاکسترن. فقط صبر کن، ببین من نباشم همین آدما دوروز دیگه چطوری همدیگرو می‌خورن.
– می‌خوام ازت چندتا سوال بپرسم، باید سریع جواب بدی، و حواست باشه که نمیتونی از زیرشون در بری چون همه دارن می‌بیننت.
+ باشه. هرچی بپرسی جواب می‌دم، فقط با مشتریام کاری نداشته باش.
– خواننده‌ی مورد علاقه‌ت؟
+ نان‌سی سینه‌ت‌را.
– بازیکن مورد علاقه‌ت؟
+ نون و گومژ.
– فیلم مورد علاقه‌ت!
+ داگ دِی افتر نون.
– اگه یه روزی قرار باشه بمیری چه مرگی رو انتخاب می‌کنی؟
+ کوره‌ی آدم‌سازی! ها ها شوخی کردم. کوره‌ی آدم سوزی.
– میکائیل بذار یادتو زنده کنم! تو الآن تو موقعیتی نیستی که بتونی شوخی کنی…
+ می‌فهمم.
– یه شعره مصراع اولشو می‌گم، تو ادامه‌شو بگو! نون و پنیر و گردو…
+ جادوگر شهر اُز؟
– چندبار ازدواج ناموفق داشتی؟
+ من تا حالا ازدواج نکردم که خدارو شکر ازش یه پسر دارم که نونزده سالشه.
– هوم… داره کم‌کم جالب می‌شه! چجوری ازدواج نکردی ولی ازش یه پسر داری؟
+ اون یه حرومزاده‌س (اشک).
– چطور ممکنه؟ شما که نون حلال سر سفره بردید.
+ حلال و حروم یه امر نصفیه.
– شما که انصاف رو رعایت نمی‌کنید.
+ والا صنف نداریم ما که بخوایم این‌چیزا رو رعایت کنیم. وقتی هم می‌گی «چرا؟» آه از نهادای مسئول بلند می‌شه.
– یعنی تا حالا شکایت‌تون رو به جایی بردید؟
+ بله هرجا می‌رم با خودم می‌برم. شکایت! بیا اینجا!
– همون حرامزاده‌ای که می‌گفتید؟ به به!
+ البته این اسم رو مادرش روش گذاشت. وقتی شکایتمو ازش پس گرفتم فقط سه‌ماه داشت.
– چطور تو سه‌ماهگی بچه‌دار شد؟
+ خودش سه ماه داشت، نه مادرش!
– هیچ‌وقت مادرشو دیده؟ هیچ‌وقت به این فکر افتاده؟
+ نه ولی با خودم آوردمش اینجا که بتونه از این تریبون با مادرش صحبت کنه.
– از کجا می‌دونید که مادرش با دیدن قیافه‌ی نخوت‌انگیز شما تا حالا تلویزیون رو خاموش نکرده باشه؟
+ به تلویزیون ربطی نداره. مادرش تویی! و چه راحت همه‌چیزو فراموش کردی…
– اما من که پسرمو خیلی وقته ندیدم، از کجا بدونم این همونه؟
+ مادرش تویی کثافت! نگاش کن! خــــوبع نگاش کن! این همونیه که یه موقعی سه‌ماهش بود.
– من فقط تنهات گذاشتم تا راحت بتونی بهش تجاوز کنی. چون من عاشقت بودم و نیازهای تو رو بر نیازهای خودم ارجح می‌دونستم. همیشه تو رو قبل از خودم می‌ذاشتم.
+ اما این من نبودم که شکایت کردم. من نان‌آور خانواده بودم. بیننده‌ها! قشر نونوا به بچه‌ی سه‌ماهه‌ش تجاوز نمی‌کنه!
– اما تو با اون خوابیدی!
+ آره من با اون خوابیدم، اما حتی پوشک‌شم باز نکردم. اصلاً هنوز مطمئن نیستم پسره یا دختر!… شکایت شبا کابوس می‌دید. کابوس رفتن تو رو… من فقط کنارش می‌خوابیدم تا از چیزی نترسه. تو تحمل اینو نداشتی چون اون تو بغل تو خوابش نمی‌برد. و حسادت کم‌کم جای خالی من رو تو قلبت پر کرد.
– یعنی این کره‌خر، همون نی‌نی منه؟
+ اون دیگه یه نی‌نی نیست. اون یه کره‌خره. یه کره‌خر که لباس‌شویی‌شو خودش روشن می‌کنه. اون نی‌نی حالا می‌خواد یه نونوا بشه. و به یه مادر احتیاج داره… برای کسب جواز. بیا برا یه بارم که شده براش دوباره مادر باش! بعد برو با هر کی دلت می‌خواد مصاحبه کن!
– من دوس دارم فقط با تو مصاحبه کنم شـــــاتر!
+ اما وقت برنامه این اجازه رو بهت نمی‌ده.
– پس حالا که وقت برنامه تنگه بذار آخرین سوالو ازت بپرسم.
+ دیگه هیچ سوالی بین ما نمونده.
– این فرصتو از من نگیر!
+ دهن کثیفتو بنگ بنگ مادِرشاتِر!
He shot me down Bang bang
I hit the ground Bang bang
That awful sound Bang bang
My baby shot me down Bang bang

دکتر سماواتی و عمل پسندیده‌اش

دسامبر 3, 2012 by

اواخر نوامبر دوهزارودوازده بود که ایرانیان به کشف بزرگی در زندگی حقیر‌شان رسیدند. آنها سرانجام فهمیدند مریض هستند پس باید فوراً به دکتر مراجعه می کردند.
اما چه کسی از پس آن همه بیمار بر‌می‌آمد؟ دکتر فیل؟… متاسفانه ایرانیان بی‌شمار بودند و دکتر هم آن روزها بالا کشیده بود. بهرحال برای کسی که بیماری‌اش تنها برای دیگران آزاردهنده است، پول نقش مهم‌تری را بازی می‌کند.
درست وقتی جامعه‌ی جهانی از درمان ایرانیان مأیوس شده بود و مداخله‌ی نظامی تنها گزینه‌ی پیش روی میز بود، روزنه‌ی امیدی در لایه‌ی اوزون پدیدار شد و دکتر سماواتی از آسمان‌ها به زمین آمد. ملت ایران با آغوش باز او را گرفتند و تبدیل به قهرمان ملی کردند. دکتر از همانجا شروع به ثبت اولین علائم بیماری در واکمن کوچک خود کرد.
اما داستان به اینجا ختم نشد…
تشخیص چنین مرض پیچیده‌ای آن هم با امکانات محدودی که در اختیارش بود، کار یکی-دو روز نبود. دکتر سماواتی سه روز تا دیروقت ویزیت کرد و حق بیمه را خورد. مردم دیگر پاشنه‌اش را از جا درآورده بودند. ساعت‌ها روی پاشنه‌ی صندلی‌اش می‌چرخید و علائم بیماری را در ذهن و واکمن‌اش مرور می‌کرد. گاهی به عقب می‌چرخید و دوباره مرور می‌کرد. علل احتمالی را می‌نوشت و پاک می‌کرد. هرچه می‌دید می‌آزمود و خطا می‌شد. مردم را در خیابان خفت می‌کرد و چکش به سعادت‌شان می‌زد. در کاپوت‌شان را باز می‌کرد و چوب لای چرخ‌شان می‌گذاشت‌. آدم‌ها را با آدماسنج اندازه می‌گرفت، عرض می‌کرد خدمتشان. ولی همه‌چیز روی آن سطح پهناور برایش گیج‌کننده و در عین حال گیج‌شوند بود. یافته‌هایش در نیافته‌هایش گم می‌شد. حالا باید فکری هم برای سرگیجه‌ی خودش می‌کرد. دیگر قرص هم جواب نمی‌داد. قرص که همیشه و در همه حال به دادش می‌رسید، حالا حتی یک اس‌ام‌اس خالی هم نمی‌داد. ناچاراً با لغاتی که در مغزش بالا و پایین می‌پریدند، حرف می‌زد: «وضعیت اقتصادی انقد تکون نخور! از شرایط جغرافیایی یاد بگیر! فرهنگ غنی! چرا آسیب‌های اجتماعی رو افزایش می‌دی؟…» و شب رفت و صبح آمد و دکتر همچنان بیدار و درگیر بود.
آن روز حتی یک ایرانی در خانه‌اش نبود. چرا که همه در انتظار تشخیص نهایی دکتر سماواتی مقابل مطب‌ش جمع شده بودند و زیر هم عرق می‌ریختند. خیابان‌ها بوی عن‌کف می‌داد. بوی عرق. بوی زیر. حال که بیماری همه آشکار شده بود، تظاهر به سلامتی بی‌فایده بود. مردم جور دیگری به ناموس هم دست می‌زدند. دیگر عقایدشان برای خودشان هم محترم نبود. نهایتاً منشی دکتر سماواتی – خانم صمیمی بیماران را فراخواند و به محضر دکتر فرستاد.
بیماران روی صندلی مقابل دکتر نشستند تا معاینه شوند. دکتر سماواتی گفت: «لظفاً یکی‌تون پیرهن‌شو بزنه بالا.»
اما همه پیراهن‌شان را بالا زدند و پیراهن دیگری زیر آن بود. دکتر لحظه‌ای مکث کرد و گفت: «من که یه گوشی بیشتر ندارم. اونم از دیروز یه طرفه شده.»
گوشی را گذاشت و به صدای قلب بیماران گوش داد. اما چیزی جز ضربان قلب نمی‌شنید. گفت: «یه نفس عمیق بکشید!» عمق نفس بیماران به حدی زیاد بود که دکتر مجبور شد پنجره را باز کند. گفت: «حالا آ کنید، دهن‌تونو وا کنید.» دکتر فانوسش را روشن کرد و به جستجو در دهان آنها پرداخت. ابتدا دندان‌های گردشان را برانداز کرد و کمی از آب دهانشان چشید، ولی بعد که خواست با زبان کوچک‌شان بازی کند، یک دسته عزرائیل بیرون پرید و او را به عقب راند. دکتر ماهرانه از میان تارعنکبوت عبور کرد و قبل از اینکه دهانشان بسته شود، زیر پلک‌هایشان را هم دید.
سماواتی حالا قیافه‌ای مطمئن به خود گرفته بود و با خیالی آسوده پرونده را تکمیل می‌کرد. در پایان با لبخندی به بیماران نگریست و خودکار را بین انگشتانش بازی داد. گفت: «خب… ئــه… یه وقت از منشی بگیرید، واسه عمل جراحی.»
بیماران عینکشان را از چشمشان برداشتند و با نگرانی پرسیدند: «چه عملی دکتر؟»
دکتر انگشتانش را در هم فرو کرد و گفت: «چیزی نیست. باید نسل‌کشی بشه.»
پیرزنی در آن میانه پرسید: «دکتر عملش خطرناک نیست؟»
– نه! ریسکش خیلی پایینه. نگران نباشین. یه عمل ساده و… بعدش همه‌چی خوب می‌شه.
بیماران از منشی وقت خواستند و او هم به همه شماره داد.
روز موعود رسید و دکتر سماواتی جامه‌ی عمل پوشید. بعد از اینکه خوب دست‌هایش را لیس زد، واکمن‌اش را روشن کرد و بالای سر بیمارانش ایستاد. اولین مرحله از جراحی بی‌هوشی بود که خوشبختانه همه خودشان بی‌هوش بودند. اسکالپر را آرام آرام و با دقت از روی میز برداشت و با نوک تیزش پشت خود را خاراند. عمل بسیار دشواری روی تخت داشت. زیپش را پایین کشید. زیپ بیماران را پایین کشید. موهای زائدشان را مدل موهای خودش زد. حالا همه چیز آماده‌ی برش بود. ابتدا عضو لاینقطع آنها را جدا کرد و در الکل انداخت. سپس تخم و ترکه‌شان را بیرون آورد. کمی از الکل را نوشید و صدای واکمن را بلند کرد…
…I’ve got the disease… It always creeps into my dreams
ساعتی بعد وقتی دکتر سماواتی خسته و پاتیل از اتاق بیرون آمد، زبانه کشید و از عمل زشت خود پشیمان شد. منشی با اضطراب به سمت او رفت و پرسید: «چی شد آقای دکتر؟ عمل موفقیت‌آمیز بود؟»
دکتر عرق پیشانی‌اش را با دستان منشی پاک کرد و پاسخ داد: «پرهنتو بزن بالا!»
منشی بی‌درنگ پیراهنش را جر داد و دکتر هم بی‌درنگ با تیغ جراحی سفره‌ی دل او را باز کرد. نگاهی تلخ و غم‌انگیز در چشمان زیبایش کرد و گفت: «اینجا دیگه جایی برای آدمای خائن نیست. چون دیگه کسی نیست که باهاش به من خیانت کنی. بله خانم صمیمی… عمل موفقیت‌آمیز بود.»
دکتر سماواتی که با این عمل نام خود را در تاریخ ننگین ایران جاودانه کرد، پس از مدتی زندگی در گورستان به دلیل استفاده از تیغ آلوده، به ویروس بیماران خود آغشته شد و در همان سنین هشتاد-نودصدسالگی درگذشت.
امروزه از جملات قصار دکتر سماواتی در فیسبوک استفاده می‌شود.

سرخط خبرها 126

نوامبر 25, 2012 by

سیاسی:
رهبر معظم انقلاب سرزده به دیدار خانواده‌ی شهدای کربلا رفت.
طرح بستن تنگه‌ی هرمز با نوار غزه تقدیم مجلس شد.
رامین مهمان‌پرست: «تصاویری که از سایت پارچین بدست آمده را لایک کنید.»
مهاجرانی: «با مهاجرانی که بدون اخذ ویزا وارد خاک لندن شدند، هیچ نسبتی ندارم.»

اقتصادی:
ایران با پول فروش گاز به ترکیه به آنتالیا سفر می‌کند.
آمار نشان می‌دهد؛ نود درصد بیکاران کشور را فعالان سیاسی تشکیل می‌دهند.
افزایش برادران لاریجانی به پنج عدد با بحرانی‌شدن قیمت ارز در بازار
میلیون‌ها خط تولید مثل تا پایان سال جاری به بهره‌برداری می‌رسد.

اجتماعی:
وزیر راه و ترابری: «ازین پس اتوبوس‌های اردوی راهیان نور به صورت واژگون از مقصد حرکت می‌کنند.»
افزایش نگرانی‌ها طی ساعات آینده در ارتفاعات
اعتراف غلام‌حسین الهام به دست‌داشتن در همسرش
سقوط یک فروند بالگرد در مشهد به خاطر جاذبه‌ی معنوی امام رضا

فرهنگی:
پیت بول: «هزینه‌ی کنسرت‌هایم را از پول بیت تامین می‌کنم.»
ساخت مستند «اسرار آلت» توسط جمهوری اسلامی در مورد مشایی
آیت‌الله جنتی به دلیل کهولت سن دیگر ادرار نخواهد کرد.
هاشمی رفسنجانی در دیدار با پسرش: «کتاب دزده و مرغ فلفلی را بخوان.»

علمی:
تولید زباله از مواد غذائی توسط دانشمندان ایرانی
مجلس طرح سوال از رئیس‌جمهور را به وزارت علوم سپرد.
کشف یک ماهواره‌ی آمریکائی توسط هواشناسان ایران در مدار زمین
ابراز امیدواری هزاران پستانخوار از وضعیت ضخیم سرلشکر فیروزآبادی

ورزشی:
سردار رویانیان: «باخت ایران مقابل ازبکستان باخت طبیعی بود.»
ایران برای اولین بار در رنگـینک فیفا استفاده شد.
محمد مرسی قهرمان نیم فصل بهار عربی
خالد مشعل: «هیچ نسبتی با مشعل المپیک ندارم.»

خارجی:
آخرین تحولات سوریه: مخالفان می‌گویند کنترل یک تلویزیون را در اختیار گرفتند.
مردم غزه زیر موشک‌های اسرائیل پناه گرفتند.
امام حسین (ع) بار دیگر از مقابله با سپاه یزید ناکام ماند.
بان کی مون خواستار آزادیِ دارک ساید آف د مون شد.

المسابقات القرآنی 8

نوامبر 15, 2012 by

اعوذ بالله من الرحمن الرحیم، استقلال تهران قدیم. با شما هستیم با هشتمین قسمت از سری مسابقات قرآنی بین دو تیم سپاهان و پرسپولیس. از بازیکنان دوتیم می‌خوام خودشون رو نشون بدن. سوالات این برنامه رو با این سوال آغاز می‌کنیم. سوال یک.
– زییییییییییینگ!
تیم سپاهان بفرمایید!
– می‌شه سوال رو تکرار کنید؟
البته! سوال یک!
– بگیر و بمک؟
خیر. بفرمایید که در قرآن کریم از چه فلزی به سنگینی یاد شده؟
– زیییییینگ!
تیم سپاهان!
– فولاد مبارکه؟
خیر…
– زیییییییینگ!
تیم پرسپولیس!
– کفش طلای مسی؟
طلایی یا مسی بالاخره؟
– مسی.
خیر. لطفاً در سطح خودتون صحبت کنید!
– پولادی؟
خودتون رو معرفی نکنید! جواب سوال رو بدید.
– استیلی؟
کلاً از کسی نام نبرید!
– راه‌آهن؟
نزدیک شدید.
– پیاده می‌شم.
لطف کنید تا ایستگاه صبر کنید.
– زییییییینگ!
تیم پرسپولیس!
– شیر سماور نیست؟
نه.
– زیییییییییینگ!
بله؟!
– ئه زنگ شمارو زدم؟؟ ببخشید!
یک کارت زرد به تیم پرسپولیس… سوال بعد رو خارج از کتاب می‌پرسم. طبق روایات و کتب معتبر اسلامی، حضرت خدیجه سلام ملا علی های، چه نسبتی با پیامبر مبارک اسلام داشتند؟
– زیییییینگ!
تیم سپاهان!
– دفاع راست ایشان بودند؟
نع…
– زیییینگ! اسبق ایشان بودند؟
خیر. نسبت خانوادگی داشتن. نه ورزشی!
– زییییینگ!
تیم پرسپولیس!
– داداش گیلان؟
نه! نه! چرا همه چیو به فوتبال آغشته می‌کنید؟ سوال بعدی!… حضرت محمد (ص)…
– اللهم صل الی محمد و الی محمد.
یه کاری نکنید مسابقه‌ی بعد رو بدون شرکت‌کننده برگزار کنم. سوال! حضرت محمد (ص) چه زمانی پیامبری را بطور آشکارا آغاز کرد؟
– زیییییییینگ!
تیم سپاهان!
– بین دو نیمه‌ی شعبان؟
نه خیر!
– پس کی؟ روش؟
از هم‌تیمی‌هاتون بپرسید.
– زیییییییینگ!
بله تیم پرسپولیس؟
– در نشست خبری؟
هوف! سوال بعد رو می‌پرسم. این یه مقدار تخصصیه. می‌تونید از بیننده‌ها هم کمک بگیرید… چرا حضرت فاطمه سلام ملا علی های پاره‌ی تن پیامبر بود؟
– زییییینگ!
تیم سپاهان!
– پیرهنش رو کشیده بود؟
اجازه بدید تو تصویر آهسته ببینیم… خیر.
– زیییییییینگ!
تیم پرسپولیس!
– می‌تونم از تماشاگرنماها کمک بگیرم؟
خواهش می‌کنم!
– اون آقا رو برام بیارید.
بعله… بیاید شما!… خواهش می‌کنم خودتون رو معرفی کنید و بگید که از کجا اومدید.
– علی دائی هستم. از تو تماثـاچیا.
خب بفرمایید.
– سوال مسابقه‌تون چی بود؟
بفرمایید که چرا حضرت فاطمه پاره‌ی تن پیامبر بود؟
– معلومه دیگه! پیلهن پیامبل لو کشیده بوده.
از این زاویه نمی‌شه با اطمینان گفت.
– ثما اصن ببین پیلهنو ول نمی‌کنه، انگال پیلهن باباثـه!
انقدر رو جوابتون پافشاری نکنید. بهرحال تصمیم داوره و باید بهش احترام گذاشت.
– …خال داول. می‌گم پیلهنو کند مادل…!
شما اشتباه می‌کنید، پیامبر اصلاً پیرهن نداشتن، دامن داشتن!
– زیییییینگ!
بله تیم پرسپولیس؟
– چون از دامن پیامبر زن به معراج می‌رود؟
اجازه بدید سوال دیگه‌ای رو مطرح کنم. برمی‌گردیم به قرآن!… آیات قرآن اولین بار در چه مکانی بر پیامبر نازل گردید؟
– زیییییینگ!
تیم سپاهان!
– سوشا مکانی؟
نه.
– روی تیر یک؟
نه آقا!
– یک سوم میانی؟
نه عزیزم! یه راهنمائی هم می‌کنم.
– ؟
جایی بوده که بعدها روش تارعنکبوت بسته.
– زییییییینگ!
تیم پرسپولیس!
– دروازه‌ی تیم حریف بوده؟
نه جانم.
– زییییییییییییییینگ!
کیه؟
– رویانیان هستم، باز کنید.
باز شد؟
– بله.
جواب سوال رو بلدید؟
– شهرداری تبریز؟
یه راهنمایی دیگه می‌کنم. این محل یک غار بوده.
– زییییییییییییییییییییینگ!
تیم پرسپولیس!
– دروازه غار؟
متاسفم… یه سوال ساده می‌پرسم… بفرمایید پیامبر اسلام را در جوانی چه صدا می زدند؟
– زیییییینگ!
بله تیم سپاهان؟
– پیامبر اسمال؟
نه!
– فرهاد مجیدی؟
نه، چه ربطی داره؟
– آخه مجیدیه، به قرآن مجید ربط داره.
قسم نخورید. قسم امتیازی نداره. سوال دیگه‌ای رو می‌پرسم. این دیگه واقعاً آسونه!… چه کسی در بستر پیامبر خوابید؟
– زییییییییینگ!
تیم پرسپولیس!
– شیث و نصرتی؟
نخیر!
– زیییییینگ!
تیم سپاهان!
– خدیجه؟
ایشون بودند ولی منظور من کس دیگه‌ایه.
– عایشه؟
بله، ایشون هم بودند، اما شخص مورد نظر من نیستن!
– زیییییینگ!
بله؟
– تیم ملی بانوان؟
خب، شما یه کارت زرد دریافت می‌کنید، یه کارت دیگه هم می‌دم. شما اخراجید! بفرمایید از اون انتها خودتون رو به بیرون راهنمایی کنید. اصلاً همه‌تون اخراجید! بفرمایید بیرون خواهش می‌کنم! صندلیارو نکنید! بفرمایید!
جواد خیابانی: بله، بازیکنا یکی یکی از رختکن وارد زمین می‌شن و خودشونو گرم می‌کنن. باید ببینیم نتیجه‌ی این بازی چی می‌شه. همینجا جا داره یاد و خاطره‌ی ردبول رو پاس بداریم و تا شروع مسابقه خدا رو نگه دار باشیم. پس خدا نگهدار و به امید دیدار دو تیم.

شبی با یک ورزشکار

نوامبر 4, 2012 by

- دنیرو بود مرد را داستین… ز سستی ننت زاید و جاستین. سلام بینندگان عزیز! در خدمت یکی از ورزشکارای خوب کشورمون هستیم. ایشون نیازی به معرفی ندارن. جناب آقای سارا سماورپر! به برنامه‌ی خودتون خوش اومدیم.
– بنده سالار سماپرور هستم.
– بهتر نبود اول یه سلام و علیک با بیننده‌ها می‌کردین؟
– چرا! به من فرصت بدید تا همه چیزو از اول شروع کنم. سلام علیک بیننده‌ها!
بیننده‌ها: علیک سلام!
– خب شما در کارنامه‌ی ورزشی‌تون چند نمره داشتین؟
– من رشته‌های مختلفی رو کار کردم.
– مثل؟
– مثل والیبال.
– جدی؟! شما والیبال هم کار کردین؟
– نه فقط مثال زدم.
– خب بازم از رشته‌هاتون بگید.
– یه مدت رو کاراته کار کردم.
– منم رو کاناپه کار کردم. ها ها ها!
– ها ها ها!
– چرا کاراته؟
– بیشتر بخاطر تشویق دوست‌دخترم بود. بهم می‌گفت از همین کاراته که خوشم می‌آد. منم رفتم وارد این رشته شدم.
– این درسته که ورزشکارا با ورزششون ازدواج می‌کنن؟
– بله من یه بار با خرک ازدواج کردم.
– شما یه سبک جدید هم تو کاراته آوردین. درسته؟
– بله، سبک بروسلی.
– می‌تونید یکی از حرکاتشو برای بیننده‌ها اجرا کنید؟
– الان که دیروقته.
– اجرا کنید دیگه!
– باشه.
– ها ها! چه جالب! یه بار دیگه!
– زهرمار!
– یه بار دیگه! یه بار دیگه با اون دوربین!
– لا اله اللا!
– وااای! چقد باحاله! یه بار دیگه هم اجرا می‌کنی ببرم خونه واسه بچه‌ها؟
– نه کافیه.
– دیگه چه ورزشایی کردین؟
– ورزش صبحگاهی.
– استادای شما در این رشته کیا بودن؟
– رادیو پیام.
– آینده‌ی ورزش ایران رو چطور می‌بینید؟
– من نمی‌تونم آینده رو ببینم. ولی یه فیلم دیدم که توش پسره آینده رو می‌دید.
– پس به سینما هم علاقه‌مندید!
– بله سینما هم به نوعی ورزش محسوب می‌شه. دو ساعت تو صف بلیت وامیستی، دوساعتم رو صندلی می‌شینی.
– آیا فضای تاریک سینما با روحیه‌ی ورزشکاری‌تون در تضاد نیست؟
– واسه من فرقی نداره این فضای تاریک.
– چطور فرقی نداره؟
– چون من نابینام.
– پس شما که گفتید فیلمی در مورد آینده دیدید.
– خب من یه نابینای دروغگو هستم. من یه کثافتم. همیشه دوپینگ می‌کردم. همیشه زنگ ورزشو می‌زدم فرار می‌کردم.
– خب الان پشیمون نیستید؟
– چرا – خیلی.
– حاضرید همینجا مقابل بیننده‌ها به خودتون قول بدین که ترک کنید؟
– چرا باید ترک کنم؟
– آخه وقت برنامه رو به پایانه.
– باشه. ترک کردم.
– شما که هنوز اینجایید.
– ئه! مگه شما منو می‌بینید؟
– کافر همه را به کیش خود پندارد. امیدوارم هرچه سریع‌تر مسئولین اقدام کنن و ورزشکارای معلول مارو از این وضع نجات بدن. تا خدایی دیگر و برنامه‌ای دیگر دورود و منجیل باشید.

سرخط خبرها 125

اکتبر 30, 2012 by

سیاسی:
طرح سوال از احمدی نژاد به دلیل پیداشدن جواب منتفی شد.
پیام مجدد هاشمی به رهبر روی پیامگیر بیت
صادق لاریجانی: «اعتراض به اعدام، تعرض به قوانین بالاترین است.»
پیدا شدن بند اول قانون اساسی در بسته‌ی همبرگر

اقتصادی:
اعتصاب غذای کامیون‌های حمل سوخت در اعتراض به تخریب آثار باستانی
ایران درحال دورزدن تحریم‌ها، در لیست کشور‌های دورزدن ممنوع قرار گرفت.
یک رفتگر بجنوردی ۲۰۰ میلیارد دلار از درآمد نفتی ایران را پیدا کرد.
جمشید بسم‎الله تکذیب کرد: «هیچ نسبتی با اول بسم‎الله ندارم.»

اجتماعی:
تجاوز هوایی یک زن به سه پیرمرد در طالقان
محمد قالیباف: «ضارب خیابان مدنی یک دانشمند هسته‌ای بود.»
خاتمی حضور جنبش سبز در نمایشگاه گل و گیاه را امیدوارکننده خواند.
امتناع رهبر انقلاب از سوار شدن به اتوبوس در سفر خراسان

فرهنگی:
آیت‌الله جنتی: «کوروش مرد بزرگی بود. فقط زیاد حرف می‌زد.»
میرحسین موسوی در دیدار با بستگان: «به ملت ایران سلام برسانید اسم یک کتاب است.»
محمد نوری زاد لحظاتی پیش در آینه‌ی محدب دیده شد.
طائب و ولایتی برای بازی در نقش شیث و نصرتی راهی آمریکا شدند.‏

علمی:
نماینده سپاه در ولی فقیه: «در مورد احمدی‌نژاد علم غیب نداشتیم.»
شهردار سلماس: «ریزگردهای نمکی دریاچه‌ی ارومیه، الماس هستند.»
سوراخ شدن جایزه نوبل خسارت فراوانی به دانشمندان زمین زد.
امام جمعه‌ی خلخال تبلت جدید به بازار عرضه کرد.

ورزشی:
راکتورسازی تبریز صدرنشین اخبار این هفته‌ی آژانس
واکنش علی دایی به سخنان رویانیان: «تو رفتنی هستی. اما دایی‌ها و عمه‌ها ماندنی هستند.»
به علت فحاشی به داور در بازی تراکتورسازی و استقلال، بازی بعدی بدون داور برگزار می‌شود.
طرح حذف سه سوراخ از پرسپولیس تقدیم سازمان لیگ شد.

خارجی:
مناظره بین باراک اوباما و رامنی مهمان‌پرست به خیابان کشیده شد.
آتش‌بس عید قربان سوریه به اذن خدا گلستان شد.
طوفان ابی و سندی در سواحل کالیفرنیا
جمهوری اسلامی در دادگاه مردمی لاهه به شش ماه حبس تعزیری محکوم شد.

مسخره‌بازی

اکتبر 16, 2012 by

همه چیز از یک بازی مسخره شروع شد… از آن ظهر گرم و اعصاب‌خردکن که آن معلم عوضی اسم واقعی محمود را از روی لیست خواند و کل کلاس را به خنده انداخت. حتی خود آشغالش هم خندید. اوضاع وقتی بدتر شد که لیست را کنار گذاشت و باحرکت مچ دستش، گویی لامپی را در سرپیچ می‌پیچاند، پرسید: «چه خبر از نیویورک، آقای رئیس‌جمهور؟» و دوباره قهقهه‌ی کل کلاس بود که چشمان محمود را طوفانی کرد.
محمود احمدی‌نژاد بارها بخاطر تشابه اسمش به رئیس‌جمهور وقت ایران، مورد تمسخر قرار گرفته بود. اما این‌بار خیلی بدتر بود. این‌بار حتی بسیجی‌های کلاس هم با دیگر دانش‌آموزان، همه یکدست شده بودند تا او را بکوبند. او تنها بود و تنهاتر شد. حتی دیگر نمی‌توانست با بچه‌های مقاطع پایین‌تر ارتباط برقرار کند، چرا که ناظم مدرسه آقای دقیقی نیز سر صف او را بجای توله‌سگ، به اسم صدا کرد. محمود دیگر نمی‌توانست زندگی کند! نمی‌توانست غذا بخورد. نمی‌توانست بخندد. نمی‌توانست از فیلتر عبور کند! او تبدیل به مجسمه‌ای متحرک شده بود. او اصلاً نمی‌توانست لای کتابش را باز کند. هرکتابی! حتی فیسبوک! دست خودش نبود که! درخت تو گر بار دانش بگیردِ او را از ریشه زده بودند. کاش می‌توانست زمان را به قبل از انتخابات برگرداند و نام خود را تغییر دهد. مثلاً بگذارد میرحسین لاریجانی تا کسی نتواند بخندد. اما دیگر هیچ راه برگشتی برای خود نمی‌دید. تمام پل‌های پشت سرش را خراب کرده بودند.
زنگ تفریح شد و بچه‌ها از کلاس خارج شدند. محمود بند کفش‌هایش را درآورد و روی میز دبیرش ایستاد. خسته از این همه درد، طناب دار را مثل بادکنک از سقف آویزان کرد. از پنجره به حیاط مدرسه نگاه کرد. به خنده‌های همکلاسی‌هایش که مثل مته مغزش را به خشخاش می‌گذاشت. به آقای دقیقی که روی دیوار از دوربین مداربسته دانش‌آموزان را زیر نظر داشت. وقتش بود. طنابی که روزی بند کفشش بود حالا گردنبندش بود. چشمانش را بست و آماده شد که به زندگی‌اش لگد بزند. اما ناگهان صدایی پرده‌ی گوشش را لرزاند. صدای افتادن میز. و محمود شوخی‌شوخی اعدام شد.
وقتی چشمش را باز کرد خود را روی زمین و تمام آشنایانش را بالای سرش یافت. همین که لب گشود تا بپرسد «من کجام؟» روی سرش خاک ریختند. موهای تنش سیخ شد. به یاد ماجرای دنیای مردگان افتاد که آقای ستونی – دبیر دینی – سرکلاس برایشان تعریف کرده بود.
هنگامی که به وجود غیرمادی‌اش پی برد، از قبر بیرون جست و نفس راحتی کشید که از آنطرف سرش خارج شد. کمی محیط مه‌آلود قبرستان را بررسی کرد. به گریه‌ی ملت خندید. رفقایش را انگشت کرد. از معلمانش عبور کرد. از این کارها که تازه‌درگذشته‌ها عقده‌ای بازی در‌می‌آورند. خب فعلن هوا روشن بود و خیلی چیزها برایش جالب بود. اعلامیه‌اش را روی دیوار دید. نوشته بود: «جوان ناکام – محمود احمدی‌نژاد… دونقطه دی»
هوا تاریک شد. سه نفر با چهره‌های ترسناک و زشت، هوهوکنان به سراغش آمدند. محمود به خود لرزید: «شما کی هستین؟»
پاسخ دادند: «من نکیرم…» «من منکرم…» «من حبه‌ی انکرم…»
– من نوکرم! از جون من چی می‌خواین؟
– جون تو کجا بود؟! مُردیا! اصن حالیش نیست!… نیست… ایست…
– خب حالا زودتر کارتونو بگید، برین! من می‌ترسم.
– نام تو چیست؟!…چیست…ایست…
– …محمود احمدی‌نژاد!
لحظه‌ای سکوت کردند و ناگهان: «هاهاهاهاها…هاهاها…ها…»
محمود احمدی‌نژاد تنها توانست یک چیز بگوید: «اوه اوه!»

المسابقات القرآنی 7

اکتبر 15, 2012 by

بسم الله الرحمن رحیم مشایی، قلهک الله احد، الله سند، چشم‌انداز نود… الف، لام، میم! با شما هستیم با هفتمین قسمت از مسابقات قرآنی کریم. مسابقه را شروع می‌کنیم باهمون فرمول قبلی. از شرکت‌کننده‌ها خواهش می‌کنم که خودشونو به هم معرفی کنن… دست‌ها روی سینه! سوال اول!
– زیییییییینگ!
هنوز که نپرسیدم عوضی باز زنگ می‌زنی! تو پس کی می‌خوای آدم بشی حیوون؟!
– زیییییییینگ!
من دهن تو یکی رو! وایسا!… وایسا… گرفتمت!… کثافت مگه من با تو نیستم می‌گم قبل از سوال زنگ نزن؟!… هان؟! مگه نمی‌دونی زنگ می‌زنی شمارت می‌افته؟!… نمازتم قبل از اذان می‌خونی؟… گه خوردی! تو اصن جات تو شبکه مستنده! برو اون زنگتم با خودت ببر بنداز گردنت!… خاک تو سر اون پدرمادرت که بچه بزرگ کردن!
پیام بازرگانی:
رد بــول تقدیم می‌کند!… اولین جشنواره‌ی بزرگ قاریان کم‌توان ذهنی. هفتم لغایت ششم آبانماه! مکان! دریاچه‌ی ارومیه! شما نیز جهت ثبت نام با بهمراه داشتن مدارک معتبر به مساجد کثیرالانتشار سراسر کشور مراجعه نمایید. تلفن مرکز جشن: نوکیا یازده دوصفر.

هوووف… برمی‌گردیم به مسابقه! مرتیکه اینجا رو با سگدونی خونه‌شون اشتبا گرفته الله اکبر!… اصن یادم رفت چی می‌خواستم بپرسم پدسگ یه صلوات بفرستین…
– اللهم صل علی محمد و آل دِ محمد!
دومی‌شو…
– اللهم صل…
خفه شین بابا! دارم می‌گم دومی‌شو می‌پرسم! سوال دومو یعنی!… تو رو خدا بذارین امشب یه مسابقه سالم برگزار کنیم!… سوال دوم! بگید که در قرآن کریم… که ایشالا همه‌تون از حفظید… چه آیه‌ای هزار بار تکرار شده؟ فقط لطف کنید اگه وضو ندارید پاسخ ندید به سوال.
– زیییییینگ!
چیه گروه آبی؟
– به نظر من شما الآن عصبانی هستید! قرآن کریم سرجمع صدوپنجاه تا آیه بیشتر نداره.
خب شما لیاقت این سوال رو ندارین. سوال بعد رو می‌پرسم! قران مجید چه تفاوتی با قصه‌های مجید دارد؟
– زیییییینگ!
گروه هفخط! بفرمایید!
– ببخشید، می‌تونم با گروه آبی مشورت کنم؟
تا حالا هیچ وقت مشورت کردین؟
– بعله، ازدواج هم کردیم.
امیدوارم اینطور باشه که شما می‌دین…. چی شد؟… سوالو جواب بدین زودتر!… خب، وقت شما تلف می‌شه. از گروه‌های دیگه کسی هست؟
– زیییییینگ!
گروه آبی!
– اگه اشتباه نکنم قصه‌های مجید رو هوشنگ مرادی نوشته، ولی قرآن مجید رو ابن ملجم مرادی. درسته؟
نه خیر! از این به بعد هرکس از این جوابا بده کذب محضه!
– زیییییینگ!
بعله گروه آبی؟
– من می‌خوام برم تو گروه هفخط!
رو چه حسابی؟
– آخه من مار آبی‌ام.
خب می‌تونی. (گروه آبی به گروه هفخط می‌خزد.) سوال بعدی رو دو بار می‌پرسم ولی این‌بار برعکس. در قرآن چه جانوری به زنبور عسل معروف است؟
– زیییییینگ!
گروه سرخ!
– کشتی نوح؟
خیر!
– زیییییینگ!
گروه حقیقت‌یاب!
– نفس انسان؟
خیر!
– زیییییینگ!
گروهک تروریستی منافقین!
– زن بور و گزیده بور چون موم، تا اندک تو شود چو کندو(م)!
میم!
– زیییینگ!
گروه ضربت!
– من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو! پیش زن بور عسل شهد و شکر نیش مگو!
واو!
– زیییییینگ!
گروه آموزشی جوکار!
– والا نمی‌دونم. ولی اگه سوال دیگه‌ای هست می‌تونین بپرسین.
نه خب، سوال بعدی اینه! اولین انسان که قدم به قران کریم نهاد چه کسی بود؟
– زییییینگ!
گروه آریان!
– حجت الاسلام قرائتی؟
نه عزیزم! جواب تو خود سوال هست اگه دقت کنید.
– کریم باقری؟
اه! ولم کن! سوال بعد!… نه اصن دیگه نمی‌تونم ادامه بدم… دارم عمرمو هدر می‌دم اینجا… از هفته دیگه گروهای خودمو می‌آرم. شما لیاقت ندارین!

یک هفته بعد:
سوال پنجم! کدامیک از سوره‌های قرآن کریم «حمد» نام دارد؟
– زیییییینگ!
گروه معارف شبکه‌ی قرآن سیما! بفرمایید!
– سوره‌ی مبارکه‌ی حمد؟
احسنت! خواهش می‌کنم تشویق‌شون کنید!

سرخط خبرها 124

اکتبر 3, 2012 by

سیاسی:
عیادت رهبر معظم انقلاب از آیت‌الله خامنه‌ای
نامه‌ی چهار زندانی سیاسی به یکدیگر در زندان اوین
بازدید علی‌اکبر جوانفکر از فرزندان هاشمی
احمدی‌نژاد پیام خود را برای رژیم سرکوبگر آل خلیفه و آل سعود سند تو آل کرد.

اقتصادی:
بتمنی رئیس بانک مرکزی پس از ورشکستگی: «بانک مرکزی، بانک شما!»
افزایش سقوط ارزش ریال بر اثر ارسال پارازیت
وزیر اقتصاد: «مشکل اقتصاد کشور با پول حل می شود.»
صدها کارگر قزوینی در زیر خط فرق پسر می‌برند.

اجتماعی:
استاندار آذربایجان: «زلزله زدگان می‌توانند در زمستان از پوشش خبری استفاده کنند.»
با آغاز هفته‌ی سوم مهرماه؛ زنگ دانشگاه‌ها به صدا درآمد.
خودسوزی ده‌ها درخت در اعتراض به گرانی کاغذ.
نشست دوباره زمین در یافت‌آباد و تاکید شهرداری بر نظریه‌ی رد پای گودزیلا

فرهنگی:
امین حیائی پس از بازی در قلاده‌های طلا پارس کرد.
فیلم جدید محمد نوری زاد، نماینده‌ی اسکار در ایران
مرتضی حیدری: «هیچ نسبتی با ستار ندارم.»
گلشیفته فراهانی بازی در نقش آیت‌الله ممغانی را پذیرفت.

علمی:
در مجمع عمومی دانش آموختگان سراسر کشور عنوان شد: علم بهتر است یا ثروت؟
پزشکان ایرانی یک دنده‌ی اضافه در خودروی پراید کشف کردند.
ایجاد صد رشته کوه جدید در دانشگاه های آزاد سراسر کشور
موفقیت احمدی‌نژاد در آزمون انگشت‌نگاری درسفر به نیویورک

ورزشی:
تیم فوتبال نوجوانان ایران پس از ده سال به تیم جوانان تغییر نام داد.
مهمانپرست بعد از بازگشت از نیویورک، در نشست خبری پرسپولیس: «آی ام پراگننت.»
کاروان المپیک ایران در راه لندن است.
فرهاد مجیدی: «از اولش هم از فوتبال بدم می‌آمد.»

خارجی:
در سفر اخیر به نیویورک نتانیاهو دات کام ماند.
تجمع اعتراضی زائران در اطراف کعبه
معاون کنسولی و پارلمانی وزیر امور خارجه: «وضعیت ایرانیان ربوده شده در لیبی جالب است.»
خروج سازمان مجاهدین از لیست تروریستی و ورود به لیست خرید پرسپولیس

گزارش تصویری از جلسه‌ی امروز مجلس

سپتامبر 25, 2012 by

هیولله

سپتامبر 23, 2012 by

اتاق معلمان

سپتامبر 20, 2012 by

زنگ تفریح به صدا در آمد. دبیران مثل سگ‌های گرسنه از کلاس‌ها بیرون ریختند و در حالی که یکدیگر را کنار می‌زدند و از پله‌ها به پایین پرت می‌کردند به اتاق‌شان رفتند. آنروز تقریباً تمام معلمان در ساعت اول حضور داشتند. همه دور میز ده نفره نشستند و مشغول خوردن صبحانه و گپ و گفت شدند. همه به جز آقای احدی‌فرد، دبیر اجتماعی، که مثل همیشه غمگین و افسرده بود و در میان خنده و شوخی دبیران جایی نداشت. با این که این وضعیت برای خودش عادی شده بود، ولی بقیه همچنان به او گیر می‌دادند. یکی از آنها دقیقی، ناظم مدرسه بود که قبل از ورود به اتاق سد راهش شد و بی‌نظمی زندگی‌اش را به او خاطرنشان کرد. سر میز هم که هرکس به شیوه‌ی خودش و به زبان خودش (غیر از دبیر زبان) جویای حال او می‌شد. آقای رضایی، معلم ریاضی می‌پرسید: «مسئله‌ای پیش اومده آقای احدی‌فرد؟ بگو خب شاید ما بتونیم حلش کنیم.»
احدی‌فرد اما جوابی نمی‌داد و تنها نگاهش را به نقطه‌ای دیگر از زمین می‌دوخت.
مکانی، دبیر جغرافی دستی بر شانه‌ی او می‌گذاشت و می‌گفت: «کجایی؟ بیا رو زمین بابا! اینجوری به جایی نمی‌رسی!»
احدی‌فرد می‌گفت: «شما چی‌کار دارین به من آخه؟ به کار خودتون برسید!»
خوش‌سخن، دبیر ادبیات که همیشه قبل از کلاس، شعر درس جدید را حفظ می‌کرد، آن‌سوی میز، از پشت کتابش بیرون می‌آمد و بعد از برداشتن عینک از روی چشمش می‌گفت: «چی‌کار دارین که نشد حرف! بالاخره بنی‌آدم اعضای یکدیگرند!… یا یک پیکرند… حالا هر کدومش که درسته…»
بعضی‌ها هم مثل آقای ستونی، معلم دینی به او کاری نداشتند و خودشان برخلاف او با حرف زدن زیاد جلب توجه می‌کردند. و این باعث می‌شد احدی‌فرد از آنها برنجد و به کلامشان بریند. مثلاً یک بار ستونی گفت: «آقایون! دنیا مزرعه‌ی آخرت است!» احدی‌فرد گفت: «آره، مزرعه‌ی آخرته! ولی ما هرچی کاشتیم، یه سری ملخ خوردن.» ستونی گفت: «این‌و من نمی‌گم! خدا می‌گه!» احدی‌فرد پاسخ داد: «بله! خدا حرف زیاد می‌زنه. فقط امیدوارم واسه کارایی که کرده یه توضیحی داشته باشه.» معلم پرورشی، آقای آزاد همیشه از جملات اهانت‌آمیز احدی‌فرد عصبانی می‌شد و می‌گفت: «تو یه آشغال حرومزاده‌ای که معلوم نیست کجا بزرگ شده. توی جهنم وقتی داری مدفوع داغ سگ رو می‌خوری من بهت می‌خندم و لذت می‌برم.»
هر روز که می‌گذشت زندگی برای احدی‌فرد سخت‌تر و ترسناک‌تر می‌شد. او فکر می‌کرد یک سیب گندیده شده. آن‌روز هم مثل هرروز از آن روزهای خیلی بد بود که حتی فکر سر کلاس رفتن و حضورغیاب و درس و سوالات شفاهی تمام سلول‌هایش را می‌سوزاند.
همینطور دست بر پیشانی ایستاده بود و از پنجره‌ی رو به حیاط، دانش‌آموزان را در حال فرار از مدرسه نگاه می‌کرد که جنتی، معلم تاریخ کنارش ایستاد. سیگارش را به ته کفشش فشرد و همراه با دود گفت: «این قهرمانی رو می‌بینی؟… این یه زمانی فوتبال بازی می‌کرد. همیشه بین هم‌تیمی‌یاش اول بود. هممممیشه‌ی خدا! هیچ بازی‌ای نبود که این نبرده باشه. یعنی حتی شطرنج هم که بازی می‌کرد همش طرف‌و کیش و مات و مبهوت خودش می‌کرد. همینطور مث پشکل افتخار کسب می‌کرد تا اینکه یه روز…»
احدی‌فرد با اینکه اصلاً آدم کنجکاوی نبود، چشم از صحنه‌ی به قتل رسیدن یکی از دانش‌آموزان بدست دقیقی برداشت و پرسید: «یه روز چی؟»
– یه روز زنش رو تو یه حادثه‌ی رانندگی از دست داد.
– واقعاً؟! یعنی زنش مُرده؟
– نه بابا! زنش اونو زیر گرفت و فرار کرد. هنوزم معلوم نیست کجاست.
– پس بخاطر همین معتاد شد…
– اون که من بودم!
– اوه! یه لحظه قاطی کردم! ببخشید!… خب… پس مشکلش چیه؟
– مشکلش چیه؟!! مشکلی نداره!
– مشکلی نداره؟ پس هدفت از تعریف کردن این ماجرا چی بود؟ نکته‌ش کجاش بود؟
– مشکل داره احمق! الآن معلم ورزشه! درحالی که باید مربی تیم ملی می‌شد!
– چه فرقی داره حالا؟ ما که تو فوتبال مدال نمی‌آریم.
– فرقش اینه که تو معلم ورزش باشی، عن سگم نمی‌ندازن کف دستت! ولی مربی تیم ملی باشی عن سگم باشی، بهت دلار دلار پول می‌دن…
– حالا اینا به من چه ربطی داره؟
– ربطش رو دیگه باید خودت پیدا کنی.
احدی‌فرد هم که حال و حوصله‌ی پیدا کردن نداشت.
مستخدم مدرسه سوار بر جارو از کنار پنجره رد می‌شد که گفت: «پسرم! تا نگی مشکلت چیه، کسی نمی‌تونه کمکت کنه!» اما احدی‌فرد خوب می‌دانست که اگر می‌گفت هم کسی نمی‌توانست به او کمکی کند. پس یک لیوان چای برای خودش ریخت روی زمین و نشست به انتظار زلزله‌ یا حمله‌ی موشکی اسرائیل و یا هر اتفاقی که شاید وضعیت او را دگرگون کند.
افسردگی روزافزون او به مرور زمان رنگ باخت و جذابیت خود را از دست داد. کم کم توجهات از روی او منحرف شد و صحبت‌های شاد و رنگارنگ دبیران در مورد مرغ و گوشت و پیامبر فضای اتاق را گرم کرد. آنروز صحبت‌ها خیلی تخمی بودند. رضایی با خنده‌ای تلخ گفت: «هر جوری حساب می‌کنم نمی‌شه! هیچ‌کدومشون موقع ثبت نام پول شهریه رو نداشتن بدن. تو بگو حتی یه نفر!… بعد حالا سر کلاس همه‌شون آی‌فون شصت دارن. می‌فهمی ستونی؟» ستونی گفت: «به من می‌گی؟» و دست در گریبانش فرو برد و یازده‌دوصفرش را که چون لامپی فروزان می‌درخشید بیرون آورد. گفت: «به امام رضا من الآن هشت ساله همینو دارم!»
همهمه‌ی آنان بیشتر و بیشتر شد و احساس تنهایی در احدی‌فرد شدیدتر. و او دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. سرانجام دهانش را باز کرد و فریاد زد: «‌دقیـــقـــی! من دیگه نمی‌خوام باهات رابطه داشته باشم!»
سکوتی مرگبار و طولانی تمام واحدهای آموزش و پرورش منطقه را فرا گرفت.
اتومبیل گشت ارشاد مقابل درب مدرسه پنچر شد.
همه با چشمانی بسیار باز در خود ماندند و قدرت واکنش نسبت به اطرافشان را از کف دادند. نسبت به ریزگردهایی که از پنجره وارد اتاق شده بود و در چشم‌شان می‌رفت. نسبت به ستونی که خودش را با تسبیح دار زد. نسبت به سکته‌ی خوش‌سخن. حالا زندگی بابای مدرسه بجای بوی دستشویی، بوی پایان دنیا می‌داد. تنها جنتی بود که متاثر از چیزی که می‌دید، لبخند و سیگاری گوشه‌ی لبش داشت. چیزی که دیگران تحمل دیدنش را نداشتند.
قهرمانی سوار بر ویلچرش به سوی احدی‌فرد رفته بود و دستش را گرفته بود. اینجا بود که احدی‌فرد ربطش را پیدا کرد. او و قهرمانی وارد زندگی مشترکی شدند که حاصل آن یک فرزند و یک دختر بود.

شلوارک خاموش

سپتامبر 12, 2012 by

همه چیز از یک روز شروع شد. یک روزِ قبل. روزی که از همین حالا فردایش معلوم است و دیروزش پریروز معلوم شد. وقتی اکبر هاشمی رفسنجانی از خواب بیدار شد و ساعت رومیزی‌اش را دید که از دیشب نخوابیده. با اینکه هیچ تمایلی به شروع زندگی و خوردن صبحانه‌ی تکراری‌اش نداشت، خمیازه‌ای فرو خورد و دراز به دراز راست شد. هنوز هم وقتی به دستشویی می‌رفت، روح پدرش او را می‌آزرد. او می‌توانست در آینه خودش را ببیند. دماغش را ببیند که به او لبخندی تلخ می‌زند. اکبر احساس جدیدی نسبت به خودش داشت. نمی‌دانست بین خودش و دیگر نامزدها چه کسی را انتخاب کند. وقتی داشت از دستشویی بیرون می‌آمد شیر آب از لای در به او نگاه می‌کرد و چکه‌چکه از خود آب می‌ریخت. اکبر مضطرب و تشویش آمیز بود. دست‌هایش را در هوا می‌چرخاند و دور مبل‌های منزل رژه می‌رفت. عرقش را با لباسش خشک می‌کرد و دیوانه‌وار زیپ گرمکن‌اش را بالا و پایین می‌کشید. در این وضعیت بحرانی و ناب سامان هیچ‌کس او را به حال خودش نمی‌گذاشت. هرکه رد می‌شد از روی بیکاری جویای احوال و اعمال او می‌شد. او مردی بود برای تمام فضول. همسرش به نوه‌ها هشدار می‌داد که دور و بر پدربزرگشان نپلکند. چرا که وقتی عصبانی می‌شد به آنها لگد می‌زد و باتری موبایل‌شان را از پنجره به حیاط پرت می‌کرد. گویی همه درون او بودند و بیرون نمی‌کشیدند. تصمیم گرفت کمی آهنگ گوش بدهد. اما نه هر آهنگی. در چنین شرایطی فقط صدای لیدی گاگا او را آرام می‌کرد. هدفون را در گوشش گذاشت و قید همه چیز و همه کس حتی خودش را زد. تصمیم گرفت ریسک کند. عصا به دست گرفت و از دیوار راست بالا رفت. اما هنوز یک قدم برنداشته بود که مانند گونی سیب‌زمینی زمین خورد. لحظه‌ای به انعکاس صدای سقوطش آزادی بیان داد و با رسیدن فرمان درد به مغزش، بغضی که از کودکی در گلویش بود ترکید. گوشه‌ی لب‌هایش داشت از پایین به هم می‌رسید. اکبر گریه می‌کرد و آهنگ لیدی گاگا و بیانسه را فقط قسمت لیدی‌گاگایش را فریاد می‌زد. به یاد دورانی افتاد که خود مردی قوی و قابل احترام بود. زمانی که خود مشکلات دیگران را حل می‌کرد و به آنها امید زندگی می‌داد. یاد روزی افتاد که به خامنه‌ای می‌گفت بجای کشیدن سیگار، پسته بخورد. و خامنه‌ای گفت: گُه بخور!… حالا واقعاً به گُه خوردن افتاده بود. همه چیز برای او تمام شده بود. حتی سریال گیم آو ترونز. پس به دیوار پشت سرش کجکی تکیه داد و به تماشای شکست خود از زندگی با گزارش جواد خیابانی نشست. صدایی داد. صدای ویزویز مگسی که داشت زیر دست خودش له می‌شد. ویــــــــز… و با چشمان باز خوابید. بچه‌ها دوان‌دوان و شادمان، بازی‌کنان از کنار پیکرش عبور کردند. بچه‌های احمق! بچه‌های خر! بچه‌های گوسفند!… واژه‌هایی که با سکوتش به آنها می‌گفت.

المسابقات القرآنی 6

سپتامبر 11, 2012 by

اعوذ بالله من القرآن مجید! با شما به صورت زنده هستیم، از شبکه‌ی سراسری/قرآنی قرآن. با توجه به تعطیلات عید فطر و مسافرت‌های تابستانی و اجلاس غیرمتعهد مسابقه رو آغاز می‌کنیم با یک شرکت کننده! خواهش می‌کنم خودتون‌و معرفی کنید!
– حاج آقا عباسی‌رضا هستم از دولنگ‌آباد.
خب وقت رو تلف نمی‌کنیم و وارد سوال اول می‌شیم…
– زییییییییینگ!
چرا زنگ می‌زنی؟ مگه کس دیگه‌ای هست؟
– عادت کردم.
تو که اولین بارته شرکت می‌کنی! چجوری عادت کردی؟
– آخه تو حوزه یه زنگ دوچرخه گذاشتیم، همش با رفیقامون تمرین می‌کنیم.
خیلی خب! سوال این است. بفرمایید که معجزه‌ی پیغمبر اسلام چه بود؟
– تلفن؟
هان؟
– تلفن! تلفن!
یعنی می‌خوای زنگ بزنی؟
– به کی؟
نمی‌دونم. تو می‌گی!
– آخه به کی زنگ بزنم؟
نمی‌دونم!
– زییییییییینگ!
سوال بعد… طولانی‌ترین سوره‌ی قرآن چه نام دارد؟
– سوره‌ی یلدا؟
نه. اون نیست.
– سوره‌ی بعد…
سوال بعد! یکی از صفات ثبوتی قرآن کریم رو نام ببرید.
– قرآن از آسمان بر پیامبر ثبوت کرد.
نه بابا…تو هم مارو گرفتیا…اه چقدم گرمه…وسیله داری؟
– زییییینگ! نه.
پس با چی اومدی؟
– نمی‌دونم….سوال بعدی…
شما از صفات سلبی قرآن مجید یه دونه نام ببر!
– زییییییینگ! سلب آسایش؟
نه بابا
– سلبان فارسی؟
نه! نه!
– سلب علی محمد؟
نه آقاجون! نه!
– سلبازان هشت ماه دفاع مقدس؟
می‌گم نه!
– سلب صلاحیت؟
اااااه! چقد زر میزنی… می‌گم نه دیگه!
– نه… آخه فکر کردم باید بگم تا یکیش بشه.
چی بشه؟ کی تو رو راه داده اینجا اصلاً؟ هاااان؟
– مسابقه‌س دیگه! چرا ناراحت می‌شی! برد و باخت داره.
خفه شو نمی‌خوام صداتو بشنوم!
– زیییییییییییینگ!
اینو ببرین بیرون! اصن بدون شرکت‌کننده مسابقه رو ادامه می‌دم خودم. بعله. بینندگان عزیز! مسابقه‌ی ما هنوز تموم نشده. شما یه کلیپ از جاستین بیبر ببینید تا ما با ردبول برگردیم خدمتتون.
جاستین بیبر: آی واچ قرعان چنل آل دِ تایم! کیپ آپ!
خب بینندگان عزیز برمی‌گردیم به مسابقه… ببخشید من عصبانی شدم از دست اون شرکت‌کننده، آخه جالبه هر چی من بش می‌گم هی حرفشو ادامه می‌ده… گوه!… کی ان اینا واقعاً… بگذریم… هه هه هه… ما یه رفیقی داشتیم…
– زیییییییییییییینگ!
کیه باز زنگ می‌زنه؟
– منم منم مادرِتو!
تماس تلفنی داریم. خودتونو معرفی کنید!
– سلام حاج آقای مجری.
سلام بر شما!
– زنگ زدم جواب مسابقه‌تونو بدم.
بفرمایید!
– یادم رفت.
می‌خوای سوالو یه بار دیگه بپرسم؟
– فرقی نداره، ولی اگه دوست داری بپرس!
بزرگترین معجزه‌ی پیغمبر اسلام چه بود؟
– گفتم که یادم رفت.
خیلی خب از شما خدافظی می‌کنیم. اتاق فرمان! یه آهنگ بذار برقصم تا یکی زنگ بزنه.
[صلوات! صلوات! علی محمـ مـ مـ مد! صلوات صلوات! علی محمد...]
– زیییییینگ!
سلام! خودتونو معرفی کنید و جواب مسابقه رو بدید.
– سلام!
سلام! خودتونو معرفی کنید!
– من گروه قرمز هستم، زنگ زدم بگم ببخشید ما نتونستیم بیایم.
حالا جواب مسابقه رو بگو!
– می‌شه یه راهنمایی کنید؟ اینجا خیلی ترافیکه.
خیلی جوابش ساده‌ست. این معجزه رو خیلیا داشتن.
– ویاگرا؟
نه هیچ گرایشی نداشته. یه راهنمایی دیگه می‌کنم. پیغمبر خودش هم این معجزه رو داشته توی زندگی واقعیش.
– ویا رئال؟
نه آقا! لطف کن دیگه اینجا زنگ نزن!
[صلوات! صلوات! علی محمـ مـ مـ مد! صلوات صلوات! علی محمد...]
– زییییینگ!
سلام شرکت کننده‌ی عزیز! اسم و شماره‌شناسنامه، نام پدر تو بگو تو مسابقه شرکت کن!
– الو!
سلام!
– الو!
الو صدای منو داری از کجا گوش می کنی؟
– از گوشام.
شما اسمتون چیه؟
– نیلوفر!
از کجا تماس می‌گیری نیلوفر خانوم؟
– از خونه دوست پسرم.
دوست پسرتون خودش کجاست؟
– زیر دوشه.
خب نیلوفر خانوم جواب مسابقه مارو نمی‌دی؟
– نه، حوصله ندارم.
می‌خوای قطع کنی من بگیرم؟
– نه… ازت متنفرم.
چرا؟ الو…الو… بله. مثل اینکه هیچ برنده‌ای مثل هر هفته نداریم و مجبوریم فرناز رو برنده اعلام کنیم…
– زینگ زییییییییییییییییینگ
بله… زنگ مدرسه هام به صدا درومد ومن از همین‌جا سال تحصیلی جدید رو به همه‌ی خانواده‌ها و شهدا و مقام اوزبرنِ ولایت تبریک می‌گم… یادمون باشه که بهترین تغذیه برای دانش آموزان رد بوله، پس تا مسابقه‌ای دیگر خدا یال و کوپالتان!

سرخط خبرها 123

سپتامبر 9, 2012 by

سیاسی:
میرحسین موسوی بر اثر عارضه‌ی قلبی به بیمارستان تبدیل شد.
فرمانده سپاه: «آماده حل بحران سوریه از طریق حریم هوایی عراق هستیم.»
احمدی نژاد تاکید شد.
احمد زیدآبادی پس از آزادی به دیدن منتظرالزیدی رفت.

اقتصادی:
اقتصاد ایران اولین و آخرین اقتصاد جهان
وزیر اقتصاد: طرح حذف سه سفر از پول ملی عامل اصلی کسری بودجه
خاتمی: «دولت فضا را برای تحریم‌های جدید باز کند.»
تعویض بانکی مون با صندوق جهانی پول

اجتماعی:
در ایران روزانه هزاران نفر از زندگی حتمی نجات پیدا می‌کنند.
آمار نگران‌کننده‌ی طلاق در بین کشورهای عدم تعهد
اهدای اعضای یک سگ به بیت رهبری
رئیس بسیج دانش آموزی: «جانم فدای رهبر.»

فرهنگی:
آیت‌الله جنتی در خطبه دوم نمازجمعه‌ی تهران: «این خطبه چندمه؟»
افتتاح سازمان حفظ خونسردی و ارزش‌های حضرت امام توسط محمد خاتمی
ضرغامی: «مترجم ما از گوگل ترانسلیت ترجمه می‌کرد.»
احمدی نژاد: «فردی را در نظام داریم که با نگاه کردن به علف‌های روی زمین، هلال ماه را می‌بیند.»

علمی:
دانشمندان ایرانی بعد از زلزله‌های اخیر در جهان عنوان کردند: «صدقه دفع بلاست.»
پیامبر اسلام: «علم اگر در چین باشد، مردانی از پارس به آن دست خواهند یافت.»
دانشمندان ایرانی نشانه‌هائی از حیات را در دست مقام معذب رهبری یافتند.
احمدی‌نژاد تا آخر سال جاری به انرژی ساکن تبدیل می‌شود.

ورزشی:
قلعه‌نویی: «بازی خوبی بود. شاید دوباره بازی کردیم.‏»
بخاطر خطر سنگ‌پرانی تماشاگران، بازی بعدی استقلال و پرسپولیس بدون بازیکن برگزار خواهد شد.
ورزشکار پرتاب‌گر ایرانی به فضا فرستاده شد.
ایران پارا از المپیک فراتر گذاشت.

خارجی:
یک اسرائیلی از ترس جنگ با ایران خودسوزی کرد.‏
آمریکا برای چندمین بار نام ایران را در مجمع سازمان ملل به زبان آورد.
خرید سفارت کانادا توسط کوکاکولا
سازمان عفو بین‌الملل خواستار توقف زلزله در ایران شد.

راز 10: احمدی‌نژاد در فیلم The Avengers

اوت 29, 2012 by

تو فیلم The Avengers  یکی از فضا به زمین (آمریکا) حمله می‌کنه که اگه دقت کنین خود احمدی‌نژاده، فقط بدون ریش. برای اینکه ثابت کنم روش ریش هم گذاشتم.

یه نکته دیگم کشف کردم. این یه کلاه داره که روش دوتا شاخ مث شاخ گاوه. بعد یه جای فیلم همون موقع که می‌خواد بیاد این گاوای تخت جمشید رو نشون می‌ده که بگه شاخاش از اونجا الهام گرفته شده.

با خاطرات شهدا 8: شهید اسدلّاج وردی

اوت 27, 2012 by

همسر شهید: اصلاً یه شوقی داشتن وقتی می‌خواستن برن اوین… همش به زندانیای سیاسی سر می‌زدن. به خونواده‌هاشون. به دشمناشون حتی!
پدر شهید: بچه که بود سر دوستاشو می کرد تو توالت مدرسه. می‌گفت باید سرشون تو کار خودشون باشه.
رفیق‌فاب شهید: همیشه شلاقشون باهاشون بود، حتی سر نماز به جا تسبیح شلاق تو جانمازشون بود.
همکار شهید: خیلی دوستدار حیوانات بودن. همیشه موقع سجده پارس می‌کردن. یادمه آقای ری‌شهری یه قلاده واسه ایشون از مکه آورده بود.
مادر شهید: اینقد این ائمه رو دوس داشت که براش یه امام علی ازین کوچولوآ گرفته بودیم…
پدرخونده‌ی شهید: یه بار با دوچرخه تو بازار می‌رفتن، یه گربه می‌بینن بهش سلام می‌کنن، بعد گربه جواب سلام‌شونو نمی‌ده. ایشون تنها کاری که کردن این بود که رفتن مسجد براش طلب آمرزش کردن. ما هنوز گربه رو داریم تو یخچال، می‌تونید ببینید.
برادر شهید: بعد این طناب اضافه‌هارو همیشه از کنار کوچه و دم این سوپریا جمع می‌کرد.
مدیر شهید: عاشق چارپایه بود، همیشه تو مدرسه چارپایه‌ها رو از زیر بچه‌ها می‌کشید.
همکار شهید: همیشه میگفت اول به وضعیت زندانیا رسیدگی کنیم، بعد بریم سراغ کار خودمون.
نوه‌ی شهید: همش این دندون مصنوعی‌شو می‌نداخت تو لیوان آب من!…
پسر شهید: یه روز امتحان صفر گرفته بودم، آوردم برگه رو به ایشون نشون دادم، گفتم بابا صفر گرفتم. ایشون همونجا مداد رو گذاشت بین انگشتام بطوری فشار داد که استخونای انگشتام صدای داد منو شنیدن. گفتم اما چرا؟ گفت خب پدسگ صفر گرفتی دیگه. من صب تا شب دارم تو زندان جون می‌کنم پول مدرسه تو رو بدم. تو که صفر می‌گیری دیگه انگشت می‌خوای چیکار؟
همسایه‌ی شهید: یه بار رفتم در خونه‌شون، در زدم، اومد خیلی با احترام گفت: چه مرگته باز دوباره؟ بهش گفتم حاجی شارژ ساختمون رو بیار بده. شارژش داره تموم می‌شه. رفت یه آهن گداخته آورد گذاشت رو دستم. گفتم چرا آخه؟ گفت مرد حسابی تو که تحمل داغی این آهن گداخته رو نداری با چه پشتوانه‌ای اومدی سرم داد می زنی شارژ بده؟ هان؟
پدر شهید: یه بار رفتم تو موتورخونه دیدم چند تا از این دوستاشونو که اوین بودن آوردن منزل بسته بودن به دیگ بخار… همچین روحیه مهمون‌نوازی و شوخی داشتند.
همکار شهید: یه بار که می‌خواستن یه بچه هفت‌ساله رو اعدام کنن، این بچه خودشو خیس می‌کنه و ایشون می‌گن اعدامو متوقف کنید تا طهارت بگیره. اینقد به نجس و پاکی حساس بودن!
شوهرخواهر شهید: خیلی خواهرشونو دوس داشتن یادمه وقتی شهید شدن جمله آخرشون این بود که خواهرمو…بقیه‌ش یادم نیست.
فامیل شهید: یادمه داشتن پنت هاوس می‌ساختن یکی از این کارگرا از اون بالا می‌افته پایین، ایشون تا رسیدنش به زمین چشم ازش ورنمی‌دارن! اینقد مدافع حقوق کارگرا بودن.
همسر شهید: ایشون یک دانشمند هسته‌ای بودن.

«نبرد پیغمبران» منتشر شد

اوت 22, 2012 by

داستان «نبرد پیغمبران» را از اینجا دانلود کنید.

نبرد پیغمبران

اوت 19, 2012 by

همزمان با عید سعید شِت!
داستان «نبرد پیغمبران» اثر من! در ژانر مذهبی/کمدی، حدود سی صفحه، به زودی از همینجا منتشر خواهد شد…

گزیده‌ای از داستان:
«ای بندگان خدا! از چه زمانی منتظر عذاب هستيد؟… از يک هفته پيش؟… از ابتدای تاريخ؟… ما قبل تاريخ. من اين مژده را به شما می‌دهم که ساعت انتظار به دوازده رسيده. بياييد! بياييد و به مسافران اين سفينه‌ي نجات ملحق شويد! بليتش براي همه مجاني‌ست. حتي کفار…»

سریال خامه‌ی سبز

اوت 18, 2012 by

این هم کل مجموعه‌ی تلویزیونی «خامه‌ی سبز» در یک فایل پی‌دی‌اف برای دانلود:

http://ge.tt/3RL20BM/v/0


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 136 مشترک دیگر بپیوندید