پیشینگی بر نقاب بسیج مرد:
[کاظم] حتماً تو این مدت که نبودم، خیلی چیزا تغییر کرده و پیشرفتهای زیادی در تمامی عرصهها داشتیم.
[حاجی] اگه خسته شدی، بگو یه کارتن ساندیس انار بفرستم!
- …اینطور که بوش میآد، اینا تموم بشن باید بریم سراغ اسرائیل!
- تا چین و روسیهی عزیز هستن، نگران هیچی نباش!
- ….یه کابوس که هر شب میبینم. هر شب!… یه بچه که داره گریه میکنه…
- …با توجه به اطلاعات شخصی من، پدرومادر واقعی تو، سوری بودن.
…
شرکت امیردورزنان تحریم منصور آریا شما را به دیدن این برنامه مینماید…
…
[صدای بارش بمب به حالت دالبی شنیده میشود.
[مردی در تاریکی] البمبون مِن البشارِ فتنهَ علی سراننا!
[زیرنویس] بمبهای اسد بر سر ما دارد میبارد.
[صدای زنی در همان تاریکی] ما منظر سیاهک؟! لا هراسً دو طفلاننا! نحن ترورهم اجمعین لاسلامتی!
[زیرنویس] چرا سیاهنمایی میکنی؟! بچهها رو نترسون! ناسلامتی ماییم که اونارو ترور میکنیم.
[بچهها] ابو! ابو! فماهذالاتحادیة العرب ارسل مدد؟
[زیرنویس] پدر! پدر! پس اتحادیهی عرب کی کمک میفرستد؟
[پدر] امر بالمعروف و نهی من المنکر
[زیرنویس] سوال خوبی بود ولی جوابشو نمیدونم.
[ناگهان دری روی سقف پناهگاه گشوده میشود و روزنهای از نور، بالای سر آنها پدیدار میگردد.
صدایی آنها را فرا میخواند] تموم شد، بیاین بیرون!
[پس با شادمانی از پلهها بالا میروند و وارد خیابان میشوند. بعد از اینکه نور شدید، خفیف میشود، دستهایشان را از مقابل چشمشان پایین میآورند و مردی که در مقابل آنها ایستاده را میبینند.
با تعجب و نگرانی میگویند] بسیج مرد؟!!
[زیرنویس] بسیجمرد؟
[بسیجمرد، قهرمانانه نسل جدید کلاشینکف (سبک، ارزان، مطمئن) را از پشت گردنش بیرون کشیده و به سمت آنها نشانه میرود.
بچهها پشت مادرشان سنگر میگیرند و با گریه میگویند] هو البسیجمرد بالتجاوزی!
[زیرنویس] اون بسیج مرد شگفتانگیزه! اومده به من تجاوز کنه!
[بسیجمرد] اشتباه نکن بچهدشمن! من امروز برای تجاوز اینجا نیومدم! من فقط اومدم نسل شما قسمخوردگان جمهوری اسلامی رو از روی زمین محو کنم!
[و آرام آرام انگشتاش را به روی ماشه میبرد.
مرد و زن فریاد میزنند] لــــا!…
[زیرنویس] نــــه!…
[ناگهان در صحنهای آهسته سنگی از آسمان بر دست بسیجمرد فرود میآید و ناچار میشود تفنگش را زمین اندازد. با دستپاچگی به بالای سر خود مینگرد و به دنبال منشاء سنگ میگردد که اینبار لگد محکمی بر دهانش وارد میشود و او را با دیوار یکی میکند.
(موسیقی متن مهیج)
...
[ادامهی سریال پس از پیامهای بازرگانی]
حماسهای دوباره! حضوری سهباره! شگفتی هزاره!
روز جمعه همه به هم، در دماوند، رای خواهیم داد!
پای صندوقهای صدقات منتظر شما هستیم! ما رو نکارید!
…
[ادامهی سریال]
[مردی عضلانی با لباس یکدست سفید و چهرهای پوشیده با ماسک و هدبند وارد کادر میشود.
بسیجمرد به زحمت از زیر آجرها بیرون میآید. چشمانش را فوکوس کرده و با خشم و کینه میگوید] معترض مرد! فکر کردی میتونی با این سنگاندازیات جلوی من رو بگیری؟!
[معترضمرد] من تا آخرین قطرهی خونم با تو و دیکتاتورها میجنگم! من تو رو به زیر میکشم!
- پس آماده باش که میخوام تا آخرین قطرهی خونت رو بریزم!
- یاااااااااا…
- یـااااااااا…
[آن دو نابودگر در دو کادر جداگانه، با تمام سرعت به سمت یکدیگر میدوند. مردم حاضر در خیابان پاپکورن و کف و سوت میخورند. کادر باز میشود و سرانجام آندو را در برابر هم میبینیم. بسیجمرد گلولهای روانهی سینهی معترضمرد میکند. اما معترضمرد با مشت پولادین خود گلوله را در هوا له میکند.
بسیجمرد از قدرت معترض شگفتزده میشود. دور او میچرخد و میگوید] من آخرشم نفهمیدم! آخه تو چرا این کارو میکنی؟ تو که یه زمانی تو فلسطین اعتراض میکردی.
[معترضمرد هم با او میچرخد] همون فلسطینی که الآن خیلی از مردمش رو اینجا، تو سوریه، داری میکشی؟
[بسیجمرد] نه، یه فلسطین دیگه رو میگم. حالا این هیچی! تو که تو خیلی از کشورها از بیداری اسلامی حمایت کردی. چرا بجای اینکه بری انگلیس و آمریکا انقلاب ما رو صادر کنی، داری از دشمنان قسمخورده حمایت میکنی؟
[معترضمرد با پوزخند] انقلاب شما؟! نکنه فراموش کردی که اعتراضات من باعث شد انقلاب ایران به ثمر برسه!
- هرکاری هم که کرده باشی، بعد از همکاری با سبز جنبنده و سران فتنه خائن به انقلاب و نظام شدی.
- خائن واقعی تو هستی که انقلاب رو به انحراف کشیدی و از قدرتت سواستفاده کردی! من وظیفه دارم هرجا که ظلم و دیکتاتوری سایه انداخته باشه، نور عَدالت بتابانم.
- چیه؟ کم آوردی؟!
- من؟! من که این همه حرف زدم!
- حالا دیگه کارت تمومه! مشت آهنی تو جلودار سپاه قدرتمند قدس نیست!
[بسیجمرد سوتی میزند و تانکهای دولول ذوالفقار را فرا میخواند.
معترض فریاد میکند] خودت خواستی بسیجی! [و به طرف تانکها حمله کرده و لولههایشان را خم میکند.]
[بسیجمرد] قبول نیست! این یه جنگ نابرابره!
[معترض] من سالهاست که دارم با این چیزا مبارزه میکنم بسیجی! بمب اتم هم که بندازی، نمیتونی صدای اعتراض رو خاموش کنی.
- یعنی میخوای بگی ما داریم بمب اتم میسازیم؟! تو این اطلاعات غلط رو از کجا آوردی؟ خوبه همین دو روز پیش ناظرا رو انداختیم بیرونا!
- بسیجمرد! دیگه داری خستهم میکنی! مجبورم از قدرت رادیکالیم استفاده کنم!
[معترضمرد یکی از تانکها را از روی زمین برداشته و اقدام به پرتاب آن به سمت بسیجمرد میکند.
بسیجمرد بیدفاع و بیحمله در آستانهی شهادت است...
معترض تانک را بالای سر میبرد...
بسیجمرد عرق میریزد...
معترض آمادهی پرتاب تانک میشود...
بسیجمرد اشهد خود را به سرعت میخواند...
[معترضمرد] بگیر که اومد!
[در آن میان ناگهان صدایی مردانه از دور دست میگوید] نگیر که نیومد!
[ستارهای پرّان به گردن معترض اصابت میکند. تانک از دست او رها میشود. (آهنگ کانکوئست آو پارادایز)
[نگاه مردم حاضر در صحنه به سمت شنلی سیاهرنگ میرود که باد در آن موج انداخته. یک نفر پشت به آفتاب به سمت آنها میدود.
قلبها در سینه حبس میشود!
آیا او کیست؟
[بوم بوم بوم!]
پسینگی بر نقاب بسیج مرد:
[معترضمرد] تو دیگه کی هستی؟! برای چی منو زخمی کردی؟
- اینو باید تو هواپیما ازم میپرسیدی.
فوریه 25, 2012 در 07:18 |
یک بسته چس فیل خریده بودم داشتم همراه با داستان می خوردم.هیجان انگیز بود. مو به تنم سیخ شده بود.